مدتی است که مسافران شاهراه ساوه به سلفچگان در حاشیه راست جاده، پرچمهای سبزرنگی را میبینند که در اطراف یک صندوق بزرگ پول برافراشته شدهاند. میگویند که فلان کسی خواب دیده و بعد پیکر سالم امامزادهای را در تابوتی سبز پیدا کردهاند. میگویند اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً سنگ میشود. الحمدالله که ما شکّ نکردیم و سنگ نشدیم.
از دیروز نامههای فراوانی به دستم میرسد که کسانی با شوق و ذوق خبر کشف جسد سالم و مومیاییشدهٔ یک پادشاه باستانی در شهر سنندج کردستان را بازگو میکنند و یا در باره آن پرسشهایی را پیش میکشند.
میگویند که پادشاه با زیورافزار و اشیای زرین و جواهرات فراوان در تابوتی از جنس سرب و طلا، صحیح و سالم دراز کشیده و کتیبههایی طلایی «به زبان میخی» بر سینه و شرمگاه او نهاده شده است. همچنین میگویند که «کارشناسان» قدمت آنرا سه هزار سال برآورد کردهاند اما میخواهند خبر این کشف بزرگ را درز بگیرند تا بتوانند یواشکی آنرا «آب» کنند. در این اخبار هیچ اشارهای به نام آن «کارشناسان» و نیز منبعِ معتبرِ منتشرکنندهٔ خبر نشده است. احتمالاً در آینده هم خواهند گفت که اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً دشمن ایران و همدست کسانی است که میخواهند پادشاه را «آب» بکنند.
فیلمی نیز از این کشف بزرگ در اینترنت منتشر شده است. آنچه که در این فیلم دیده میشود، «پیکر صحیح و سالم» نوجوان زندهای را نشان میدهد که او را همچون شاخ شمشاد در نقش پادشاه باستانی در جعبهای چوبی خواباندهاند. هیچ اثر و نشانهای از عناصر مومیایی یا حتی مومیایی خشک و بازماندهای جانبی آن دیده نمیشود. همچنین هیچ اثری از تحلیل عضلات، شکاف و بخیه، فراگشت پوستی، حفرههای غدد، اندودهای منخرین و منافذ به دیده نمیآید.
بدن پسرک نگونبخت را برهنه کرده و سپس پوستش را رنگمالی کردهاند. سپس چند ورق حلبی همراه با خطخطیهایی بیمعنا و ناخوانا را بر سینه و شرمگاهش گذاشتهاند. با چند تکه کاموا برای بدن بدون موی پسرک، سبیل چخماقی و ریش انبوه شاخدار درست کردهاند و یک نیمتاج پلاستیکی که در جشن تولدها بر سر بچهها میگذارند و فیلم میگیرند، بر سرش نهادهاند و فیلم گرفتهاند. مقداری تیله و منجوق پلاستیکی هم در دوروبرش چسبانده و ریختهاند تا گنجینه همراه پادشاه تکمیلتر و پرارزشتر شود. البته جای شکرش باقیست که به پسرک معصوم اجازه دادهاند لااقل تُنُکهاش را از پایش در نیاورد.
سی- چهل سال پیش در باغ وحش تهران دعوایی شده بود میان دو نفر از کسانی که با ورقهای بازی شگردی را اجرا میکردند و پولی از شرطبندی به دست میآوردند. دعوا بر سر این بود که یکی از آن دو نفر، تازهکار و ناشی بود و مهارت کافی برای پنهانکردن اسرار و شگردها نداشت. ناشیگری او، خشم و خروش طرف حرفهایتر را به همراه داشت که ادعا میکرد دستش لو رفته و بازارش کساد شده است.
در اینجا نیز جاعلان حرفهای آثار باستانی که پیش از این نمونههایی بسیار حرفهای و شگفتانگیز (همچون مومیایی «رودوگونه» دختر خشیارشا) را همراه با کتیبهای از طلای واقعی ساخته بودهاند، حق دارند به دعوا با سازندگان چنین تابوت و پادشاه مسخره و ناشیانهای بپردازند که بازارشان را کساد خواهد کرد.
ما امروزه اگر از خیلی جهات عقبافتاده باشیم، دستکم از نظر جعل و تاریخسازی یکی از پیشرفتهترینها هستیم. اشیای جعلی باستانی که ما میسازیم- الحق و الاتصاف- هیچ کمبودی در قیاس با نمونههای خارجی ندارند. حیف است که به این سادگی اعتبار و سابقه درخشان صنف محترم جاعلان و تاریخسازان در میان همکاران عزیزشان از بین برود.
در زمینه تاریخسازی و مناسبتسازی، نه تنها کمبودی نداریم که پیشتاز جهانیان هستیم. از این جهت میتوانیم به خود ببالیم. چرا که هیچ ملتی تاکنون نتوانسته است تاریخ پیامبرش را حتی یک روز به عقب ببرد، ما توانستهایم تاریخ زرتشت را نه یک روز، که چند هزار سال به عقب ببریم. هیچ ملتی نتوانسته است کتیبه بزرگترین و مشهورترین پادشاهش را جعل کند، ما توانستهایم منشور کوروش بزرگ را جعل کنیم و آنرا در خیال عوام بر سردر سازمان ملل هم بچسبانیم. هیچ ملتی نتوانسته است تاریخ هیچیک از پادشاهانش را تبدیل به روزی جهانی کند، ما توانستهایم روز جهانی کوروش را به نمایندگی از یونسکو و تمام مردم جهان جعل کنیم و خود را مسخره نهادهای بینالمللی و تاریخدانان و ایرانشناسان کنیم؛ چنانکه همین کار را با دانشنامهٔ دانشگاهی زنده و معتبر هم کردیم. هیچ ملتی نتوانسته است اشیای جعلی خود را به موزههای معتبر منسوب کند، ما توانستهایم دهها اثر مجعول همچون وصیتنامههای کوروش و داریوش و نامههای یزدگرد و عمر را برای مخاطبان سادهدل و ناآگاه خود در قفسههای خیالی موزههای مشهور جهان قرار دهیم و جوانِ جستجوگر هویت ملی را به نام میهنپرستی و به نام حقوق بشر فریب دهیم و گمراه سازیم. از این نمونهها چه فراوان.
اما در این میان یک پرسش بدون پاسخ میماند. جاعلان تاریخ و مناسبتهای قلابی و نیز سازندگان اشیای باستانی تقلبی- بنا به روحیهٔ حیلهگرانه و سوداگرایانهٔ خود- میتوانند به قیمت فریب مردم و به قیمت تباهی فرهنگ دیرین یک کشور بزرگ و کهنسال، برای خود کلاه و قبایی دست و پا کنند؛ اما چرا روحیه شکّ و پرسشگری تا این اندازه در میان ما افول کرده که هر عوامفریب شیاد و حتی ناشی و تازهکاری میتواند به سادگی و با انگشت نهادن بر روی احساسات مذهبی یا ملی مردم، ما را بفریبد؟ تا چه زمان ما باید آسیبهای ناشی از جهل و روحیه احساساتی و تحریک پذیر خود را تحمل کنیم؟
شاید هم «شکّ نمیکنیم تا سنگ نشویم».
رضا مرادی غیاث آبادی
منبع
http://www.ghiasabadi.com/mummy.html
۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه
۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه
استاد حاج محمد آقا نخجواني
حاجمحمد نخجواني، فرزند حاجعليعباس، از چهرههاي خوشنام و از فضلاي صاحبنام آذربايجان در سال 1297 ه . ق. در تبريز تولّد يافت. وي پس از فراگرفتن مبادي علوم اسلامي و ادبيات فارسي از محضر استاداني چون سيدحسن امينالادبا كسب فيض نمود و به مطالعه متون فارسي و عربي پرداخت.
در سال 1316 ه . ق. به همراه پدر به مكه رفت و سپس براي زيارت عتبات عاليات به عراق سفر كرد و در كشورهاي هند ، تركيه ، مصر ، پاكستان و اروپا به سير و سياحت پرداخت و در تمام سفرها از خريد نسخ خطي غافل نماند و در اين راهâ نهايتِ علاقه و شوقِ وصفناپذيري از خود نشان داد. براي تهيّه و جمعآوري «نسخ خطّي» از كويي به كويي و از شهري به شهري رفت تا گنجينههاي برباد رفته و غارتشده ميراث فرهنگ ايراني را كه به عناوين مختلف توسط سودجويان از ايران خارج شده بود خريداري كرده، به ايران بازگرداند. همين توجّه به خريد كتاب، خاصّه نسخههاي خطّي موجب شد تا به مرور كتابخانهاي در خور توجّه ايجاد كند كه مورد استفاده اهل فضل قرار گيرد.
بهراستي استاد، در نهانخانه دل به چه ميانديشيد؟ چرا تمام عمرِ خود را در جمعآوري كتاب و خدمت به فرهنگ ايراني سپري كرد. مگر نه اينكه او نيز چون ديگران ميتوانست در بزمهاي شبانه شركت جويد و چند روزِ عمر را به شادكامي و كامراني بگذراند و مبتلاي نسخههاي خاكخورده و موريانهزده نشود و سرگردان و شوريده، خانه به خانه، كو به كو در پي نسخهاي نگردد. امّا بيگمان، عشق به وطن و فرهنگ و ادب و تاريخِ سرزمين اهورايي ايران، او را چنان به وجد و شوق ميآورد كه بيشك هرگونه مرارت و سختي را براي يافتن نسخهاي خطّي به جان ميخريد و عاشقانه به سير و سفر ميپرداخت تا به مطلوب خويش برسد و گنجي بر گنجينه خويش بيفزايد ــ و البته اين احساسِ مسؤوليت در قبال فرهنگ و جامعه، ستودني و تحسينبرانگيز است.
درِ كتابخانه نفيس وي به روي عارف و عامي باز بود و نسخههاي كميابي كه به هزار زحمت و مشقّت تهيّه شده بود با گشادهرويي و گشادهدستي در اختيار اهل فضل قرار ميگرفت و هرگز بخل و خسّتي از خود نشان نميداد و اين را نوعي خدمت به فرهنگ و ترويج علم ميدانست. اين بازرگان كهنهكارِ سرد و گرم چشيده روزگار، همواره در خدمت اهل فضل، در طريق دوستي، ثابت قدم و در وطنپرستي و ايراندوستي بينظير بود.
استاد نخجواني شخصيتي بود دردآشنا و آگاه به مسائل سياسي روز، و ستمي را كه از طرف حاكميت و ايادي شرور آن بر ملّت ستمديده ايران تحميل ميشد، بهخوبي درك ميكرد. او همگامي و همفكري با آزاديخواهان و روشنفكران را وظيفه انساني و اخلاقي خود ميدانست. از اين رو، هنگامي كه حركت پر جوش و خروش ملّت ايران را جهت مبارزه با ظلم و استبداد و بهدست آوردن حرّيّت و آزادي و نيل به آرمانهاي انساني مشاهده نمود، در دوره مشروطيت به صف آزاديخواهان پيوست و در كنار افرادي چون اميرخيزيها و تقيزادهها قرار گرفت.
نخجواني هرگز داعيه اديب يا مورّخبودن نداشت، امّا از خُمخانه ادب فارسي سرمست بود و نكتههاي دلكش و بيتكلّف سرميداد. او ادّعايي نداشت امّا از سرِ شوق مينوشت و ميخوانâد و در عرصه ادب فارسي، مطالعات عميقي داشت. گواه اين مدّعا مقالاتي است كه در زمينههاي مختلف نوشته است.
تيزفهم و نكتهسنج و در «مادّهتاريخ سازي» نيز استاد و زبردست بود. از جمله مادّهتاريخهايي كه وي ساخته ميتوان به مادّهتاريخ «ثقهالاسلام مصلوب» (â133) درباره شهادت مرحوم ثقهالاسلام شهيد كه در روز عاشورا از طرف روسها در سال â133 ه . ق. به دار آويخته شد، مادّهتاريخ «نصر منالله و فتح قريب» (1302) در تاريخ بناي نظاميّه كه در زمان حكومت عبداللهخان اميرطهماسبي بنا شده بود، و مادّهتاريخ «لغو دارسي» (1311) به مناسبت لغو امتياز «كمپاني دارسي» اشاره كرد.
مرحوم نخجواني در كتابشناسي و شناخت انواع خطوط از استادان بنام عصر خود به شمار ميرفت، امّا هرگز مدعي نبود. عاشقي بود بيتكلّف و از اطلاعات عميقي كه در زمينههاي مختلف اندوخته بود، هرگز سخن به ميان نميآورد. قلمي شيرين، روان و ساده داشت.
استاد چون به نقد ميپرداخت تواضع، فروتني و ادبِ نفس را در حدّ اعلا منعكس ميساخت. عُجب و غرور در نوشتههايش نبود. اگر مقدمه مقاله «تصحيح چند بيتِ اديبالممالك» را مطالعه فرماييد آنگاه با من همعقيده خواهيد شد كه چگونه استاد، ضمن تمجيد و تعريف از مرحوم وحيد دستگردي، اشتباهات رخ داده در تصحيح وي را ناشي از طغيان قلم يا از روي سهو كه از خصايص جبلّي انسان است، قلمداد ميكند و تذكار خود را صرفآ براي رفع و اصلاح در چاپ دوم خاطر نشان ميسازد و بدينگونه وارد بحث علمي و لغوي ميگردد. مقالات استاد درباره «نصابالصبيان» (يغما، ش 5، مردادماه 1326)، «مزار بوعليسينا» (يغما، ش 4، تيرماه â133)، « صدرالدين ربيعي» (ارمغان، ش 13)، «توضيحي در باب كلمه ستان» (يغما، ش 4)، «وفات صائب» (يادگار، ش 8)، هر يك نشان از اطلاعات عميق و تسلّط وي دارد.
مرحوم نخجواني، هر كتابي را كه مطالعه ميكرد، يادداشتهايي در حاشيه آن مينگاشت و بيشك اين يادداشتها عمق اطلاعات علمي و علاقه وي را به مطالعات و تحقيقات ادبي نشان ميدهد. نمونههايي از اين يادداشتها را عزيز دولتآبادي جمعآوري كرده و به چاپ رسانده است. براي مثال در حاشيه صفحه اوّل ديوان مدهوش نوشته: «نامش ملاّ محمدصادق و ملاّ باشي حيدرقلي ميرزا بوده. در آخر منشآت تاريخ 1247 ه . ق. را دارد و اين كتاب به خطّ خودِ مؤلف است».
در صفحهاي از «ديوان خطي منصور حلاج» اين حاشيه را مرقوم نموده كه: «قريب به اواخر كتاب در آخر مكتوب تاريخ 922 ه . ق. دارد و 925 ه . ق. و هم 927 ه . ق. در عهد سلطنت ظهيرالدين بابرشاه نوشته شده». و يادداشتهاي فراوان ديگر در حاشيه كتابهاي گوناگون.
نخجواني همواره در دلِ دوستان خود جاي داشت و ارباب فضل به ديده احترام به وي مينگريستند. فروتني، تواضع و مهماننوازيِ استاد نخجواني زبانزد دوستان بود. درِ خانه وي به روي فقير و غني باز بود و خواني گسترده داشت. به قول تقيزاده:
نه تنها وجود ايشان هميشه شمع جمع احباب و ارباب دانش و مشعل فروزان علم و ادب بود، بلكه در ساير نقاط ايران و مخصوصآ در تهران و مشهد كرامات و فضايل ايشان معروف و مشهور بود.
مرتبه علمي و ادبي همراه با فضايل اخلاقي از وي چهرهاي متين، مخلص و دوستداشتني ساخت. ميرزاعبدالله مجتهدي نيز از مرحوم نخجواني به عنوان فردي امانتدار و ديندار ياد ميكند: «آن مرحوم حقّآ مردي آراسته و مهذّب بود و امانت و ديانت و پاكدامني را با خوشرويي و خوشذوقي و لطف طبع جمع كرده و وقار و خويشتنداري و كمحرفي را با تواضع و ادب و حُسن معاشرت درهم آميخته بود. و به همين جهت، معاشرت و مصاحبتِ آن مرحوم هيچ وقت ملالآور نميشد».
حاجمحمد نخجواني، در ميان ادبا و فضلاي شهر تبريز از محبوبيّت خاصي برخوردار بود. با حضور وي «انجمن ادبي هفتگي» در روزهاي سهشنبه هر هفته، به صورت متناوب، در منزل يكي از اعضاي انجمن تشكيل ميشد. افرادي چون: دكتر يحيي ماهيار نوايي، سيدحسن قاضيطباطبايي، دكتر محمدجواد مشكور، عبدالعلي كارنگ، احمد ترجانيزاده، ميرزاعبدالله مجتهدي، ميرزاعلياكبر اهري (معروف به نحوي)، ميرزاجعفر سلطانالقرايي و ديگران در اين انجمن شركت ميكردند. با مرگ نخجواني اين انجمن از هم پاشيده شد.
حاجمحمد نخجواني پس از 84 سال زندگيِ با عزّت، با خوشنامي در 14 مردادماه سال 1341 درگذشت و در «گورستان طوبائيه» تبريز به خاك سپرده شد، و «درود و رحمت به نخجواني باد» مادّهتاريخ فوت وي گرديد.
كتابخانه استاد، اعم از خطي و چاپي، كه بالغ بر حدود 3700 جلد كتاب ميشد، طبق وصيّت و سندي رسمي كه در 24 مهرماه 1335 تنظيم شده بود، در سال 1341 به همّت علي دهقان، استاندار وقت آذربايجان، به كتابخانه ملي تبريز منتقل گرديد. كتابخانهاي كه در تأسيس و بناي آن به سال 1335، استاد نخجواني نقش مهمي داشت.
مرحوم نخجواني آثار ماندگار از خود به يادگار گذاشت كه از آن جمله ميتوان به چاپ ديوان حيرانخانم دنبلي (1324) از روي تنها نسخهاي كه در اختيارش بود؛ چاپ اشعار معجز شبستري، شاعر پرآوازه آذربايجان، و تهيّه فهرست كتب خطي كتابخانه تربيت و تصحيح ديوان ابومنصور قطران تبريزي اشاره كرد.
به اين نكته ظريف نيز بايد اشاره كرد كه احياي ديوان حكيم قطران تبريزي علاوه بر آنكه از نظر ادبي قابل ملاحظه و توجه است، از نظرگاه تاريخي نيز فوايد بسياري دارد؛ زيرا اطلاعاتي كه درباره سلاطين و امرا و وزرا و شعراي قرن سوم و چهارم هجري در اين ديوان آمده، در منابعِ ديگر موجود نيست و اگر هم هست بسيار مختصر است. و به قول سيدحسن تقيزاده:
اگر قطران و قصايد غرّاي او نبود از ابونصر مملان چه خبري در صحيفه تاريخ (جز اندك) به ما رسيده بود، و در واقع همانطور كه اتابك ابوبكربنسعد را شعر سعدي جاودانه كرده، بيشتر شهرت تاريخيِ ابوبكرِ مزبور مديون آن شاعر مقبول است، مملان و فضلون و بعضي از امراي ديگر آذربايجان و ارّان نيز زنده قطراناند.
بنابراين سعي و اهتمام نخجواني در تصحيح و نشر ديوان قطران ستودني است.
انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ضمن ارجنهادن به مقام علمي، فرهنگي و فضايل انساني اين دانشيمرد فرهيخته، آرزومند است راه و رسم بزرگان علم و ادبâ چراغ راه جوانانِ كهنسرزمينِ ايران قرار گيرد.
محمدرضا نصيري
قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي
قدیمیترین اثار زبان ترکی در زبان سرخ پوستان امریکا و احتمالا قدیمیترین نواحی ترک زبان
اثر میرفاتح زکییف:محقق و استاد تاریخ دانشگاه غازان
ترجمه: دکتر رحمت قاضیانی
قدیمیترین ریشه های قومی انسانها معمولا از طریق زبان شناسان و با بررسی مطالعات زبانشناسان و با اضافه کردن مشاهدات باستانشناسی به ان پیدا می کنند.در علوم زبانشناسی و تاریخی مرسوم در اروپا و روسیه،که با ادعای مرکزیت برای هندواروپائی ها نوشته شده،سعی شده که تقسیم زبان اورال-التائی به زبان های التائی و اورالی از حدود ده هزار سال پیش و تقسیم زبان التائی به زبان های ترکی –مغولی ، منچوری و ژاپنی- کره ای از حدود شش هزار سال پیش و تقسیم زبان ترکی – مغولی به زبان های ترکی و مغولی حدود چهار هزار سال پیش اتفاق افتاده است.
اولین شکاف در دیدگاه فوق در قرن هفده اتفاق افتاد و در قرن نوزده ضربات سختی به ایده فوق وارد شد و. در قرن بیست تناقض گفته های مدعیان ثابت شد.
در سال 1638 اقای " جان ژوسلین" (1)متوجه شدند که در زبان سرخ پوستان امریکا اثاری از لغات ترکی وجود دارد. در قرن نوزده " اتو رریک" (2) در زبان اقوام " سو" از سرخ پوستان شمال امریکا لیستی از لغاتی با نزدیکی به زبان ترکی تهیه نمود. مثلا،" تانگ"یعنی طلوع " تائی " یا " تانگی " یعنی اموختن. " اتا " یعنی پدر، " اینا " یعنی، مادر، " تا " یا " ته " یعنی ضمیمه ای برای مکان ، " اکتا " یعنی " یک طرف " و غیره. در ایتالیا و فرانسه نیز بررسی هائی مشابه انجام شد و نتایجی یکسان بدست امد.
دانشمند سوئدی اقای " استیک ویگاندر " (3) تعدادی از تحقیقات خود را در مورد رابطه بین زبان های قوم " مایا " و زبانهای التائی انتشار داده است. اقای " ا. کاریمولین ، 141-136 1976 (4) در تحقیقات خود مثالهای زیر را اورده است." ااک " یعنی خیس ، " اکا "-" اگا " ، " اقا " یعنی جریان ، جاری شدن . " بالدیز " یعنی خواهر جوانتر همسر ، " بایال " یعنی ثروتمند و فراوان، " بویا " یعنی رنگ ، " بور " یعنی بافتن گیسو، " ایک " یعنی ظاهر شدن، و " تور " یعنی استادن.
در زبان سرخ پوستان امریکائی " مایا " صداهای " ی " و " یو " بطور مکرر قابل تبدیل و تغییر هستند و این معمولا فونتیک ترکی را بخاطر می اورد.مثل زبان ترکی در زبان " مایا " کلمه " یاش "به مفهوم نو و تازه و جوان می باشد و ترکیب ان مثل " یاشیل " یعی سبز است.(دییگو.د.لاندا،1955،19،77،79 ) (5).
دانشمند روسی اقای " یو.وی.کنوروزوف " (6) برای مدت طولانی و مستمر، نوشته ها و فرهنگ قوم " مایا " را مطالعه کرده است.در نتیجه او لیست لغات مربوط به زبان " مایا " را تنظیم کرده ولی هیچوقت به این فکر نیفتاده که تشابهی بین ان لغات و واژگان زبان ترکی وجود داشته است.بعضی از این تشابهت در زیر اورده شده است.
" چاک " یعنی رنگ در کلمه " چاگیلدیر – انعکاس دادن " " چاک " یعنی تنور و بخاری . در کلمه " چاقما " یعنی سنگ اتش زنه." یاش کین " ، یعنی خورشید. در ترکی " کین " ( گون ) به خورشید اطلاق می شئد. کلمه ترکی " کن یاش " ( گون یاش" در ترکی باستان با کلمه " یاش کیک " ( یاش کین- یاشیک ) با معنی خورشید مترادف است.در زبان " مایا " کلمه " یاش " به معنی اتش استفاده شده است و در ترکی تاتارها کلمه " یاشن " (روشن شدن) با معنی اتش ارتباط دارد. کلمه " گون " ( خورشید ) در هر دو زبان با معنی اتش ارتباط دارد.
تمام این بررسی ها نشان می دهد که تشابهات معانی در لغات ترکی و زبان " مایا " تصادفی نبوده ، بلکه به تشابه ساختار زبانی انها مربوط می شود.
" ااک " – روشنائی
" ایچین " – حمام کردن. " اچ +این " –در اب فرو رفتن – در یافتن.
" چن " – چاه ، طبیعی و نه مصنوعی. " چونگل " – گود.
" ایشیل " قسمتی از سرزمین مایا، " ایش – ایل " یا " ایچ – ایل " – مملکت داخلی، با قسمت انتهائی
" ال – ایل " اسامی مکانها بصورت زیر وجود دارد.
ایشیل، تسنتال.تسوتس ایل. چول ، چونت ایل ، پوهلاب ایل.باک هال ایل ، کوسوم ال . چکتمال . کونگ ال، ایتسم ال، و وک یاب ال.(دییگو.د.لاندا )
البته امکان اینکه مثالهای بیشتری از نظر تشابه زبانی بین زبان مایا و ترک اورده شود وجود دارد ، ولی مثالهای قبلی بیان شده نشان می دهد که زبان مایا از نظر عاریه های ترکی غنی است.
مردم مایا مثل ترکها منسوبین جوانتر و بزرگتر را به خوبی تشخیص می داده اند و انها را به عناوین مختلف صدا می کرده اند.(دییگو.لاندا.1955،48)(7).( ایلمینسکی.ان.ای.1862،22،23) (8) .
موزیک قوم مایا مثل ترکها اساس پنج صدائی ( پنتاتونیک) داشته است.
تحقیقات " یو.وی.کنوروزوف " (9) نشان می دهد که نظام اجتمائی قوم مایا شبیه جامعه سومر و مصر بوده است.در هر دو ،ساختار قبیله ای با ساختار برده داری ترکیب شده بوده است.(دییگو..د لاندا.1955،37) (10)
چون مایاهای امریکای شمالی از جهات متفاوت ترکها را به خاطر میاورد، بعضی دانشمندان مایا ها را " پراترک" (ماقبل ترک) بحساب می اورند.بنظر ما برای نفی یا اثبات هر مدعائی لازم است که مطالعات تطبیقی دقیقی از نظر زبان شناسی تاریخی ،باستان شناسی ، انسان شناسی، افسانه شناسی،و هنری این انسان ها داشته باشیم. تنها در سایه چنین مطالعاتی میتوان گفت کدام یک از انها قدمت بیشتری دارند. بعضی اقوام سرخ پوست امریکا،چه ماقبل ترک و چه غیر ترک ،در اوراسیا تاثیرات عمیقی از ترک ها را بر خود داشته اند. از هر ریشه ای که باشند ، تاثیرات و نزدیکی زیاد انها را به نرکها نشان می دهد که در 20 تا 30 هزار سال پیش ترکها در قاره اوراسیا بطور وسیع پراکنده بوده اند.
در مخالفت با نتیجه گیری فوق ،طرفداران مرکزیت اروپائی علوم،وجود ارتباط اقوام سرخ پوست امریکا با قبایل اوراسیا را رد می می کنند.ولی بررسی دقیق نشان میدهد که در حدود 20 تا 30 هزار پیش تنگه برینگ وجود نداشته است و قاره امریکا و اسیا بوسیله خشکی پل مانندی بهم وصل بوده اند و انسان ها ازادانه و به راحتی از انها در رفت و امد بوده اند.(ب.کوزمیشکف.342.1968) (11) . انواع انسانی ، مطابق خصوصیات سرخ پوستان امریکا ، هم در اسیا و هم در اروپا پیدا شده اند ، همچنین در باشقیرستان (گ.ماتیوشین 29-30.1969 ) (12) و هم در مغولستان (نووگرودوا . ای.ا.30-1977 ) (13).جمجمه ها و مقبره های پنج هزار ساله نشان می دهد که اجداد سرخ پوستان امریکا در این مناطق زندگی می کرده اند.
هیئت اعزامی باستانشناسی مشترک امریکا و حکومت شوروی، بدین نتیجه رسیده اند که مردمانی از اسیا به قاره امریکا ، از طریق تنگه برینگ ، الاسکا و جزایر الوتیان مهجرت کرده اند.سرپرست این گروه اعزامی ، "اوکلانیکوف " متوجه شده است که سیبریه ای ها ،اولین اریکائی ها هستند.(اکلانیکوف1975-33) (14).انها بتدریج مسافرت سخت و طولانی بسوی امریکای جنوبی داشته اند.(ب.کوزمیشکوف.1968-343) (15)
اعلام اینکه باستانی ترین ترکها در اروپای غربی،حتی در سبه جزیره ایبری زندگی می کرده اند،میتواند فرضیه اولین مهاجرت به امریکا،از طریق اروپا را مطرح کند. ولی این فرضیه احتیاج به بررسی خیلی دقیق دارد.
مردم "مایا" نشان میدهند که انها گروه بزرگی از سرخ پوستان امریکائی هستند که در شبه جزیره یوکاتان ساکن شده اند . مایا ها قبل از دوره ما، تمدن و فرهنگ بسیار پش رفته ای ایجاد کرده بودندکه احتیاج به مطالعات مخصوص دارد، ما فقط اینرا میدانیم که تمدن انها توسط فاتحان اسپانیائی از بین رفته است.
اگر همانندی ترکها و سرخ پوستان امریکا ثابت شود،می توانیم بگوئیم ،ترکها قبل از اینکه اجداد سرخ پوستان امریکا به انجا مهاجرت بکنند وجود داشته اند.در صورتی که مهاجرت اجداد اوراسیائی سرخ پوستان امریکا از طریق تنگه برینگ (که قبلا وجود نداشته) انجام شده باشد،بایددر مورد اقوام بسیار قدیمی ترکی در ناحیه شرق سیبری زندگی می کرده اند، تحقیقات گسترده ای صورت گیرد.اگر دانشمندان بتوانند ثابت کنند که مهاجرت از طریق اروپا صورت گرفته، باید در ان مناطق در مورد اجداد قدیمی ترکهای ان مناطق تحقیقات وسیعی انجام شود.
دکتر رحمت قاضیانی
2/6/1385
Literature
1-John Djosselin
2-Otto Rerig
3-Stig Vikander
4-Karimullin A.1976.Possible relationship of American Indian language with the Turkic linguistics.Kazan
5-Diego de landa,1955,17,77,79
6-U.V.Knozonov
7-Diego de landa.1955,37
8-Ilminsky N.I.1862.Introductiry Lecture in the Turkic-tatar language course.Kazan.
9-U.D.Knozonov
10-Diego de Landa.1955,37
11,15-Kuzmishchev,V.1968 Secrets of Maya Priest.M
12-Matushkin G.1969.Indian in the Ural//Around the world, No.10
13-Novogradova E.A.1977.Antique monuoments and some problems of the Mongolian ethnogenesis//Problems of the Far East.No .1
14-Okladnikov A.1975.First Americans were Siberians//Science and Life.No.12.
منبع
http://pyragy.blogfa.com/post-37.aspx
ترجمه: دکتر رحمت قاضیانی
قدیمیترین ریشه های قومی انسانها معمولا از طریق زبان شناسان و با بررسی مطالعات زبانشناسان و با اضافه کردن مشاهدات باستانشناسی به ان پیدا می کنند.در علوم زبانشناسی و تاریخی مرسوم در اروپا و روسیه،که با ادعای مرکزیت برای هندواروپائی ها نوشته شده،سعی شده که تقسیم زبان اورال-التائی به زبان های التائی و اورالی از حدود ده هزار سال پیش و تقسیم زبان التائی به زبان های ترکی –مغولی ، منچوری و ژاپنی- کره ای از حدود شش هزار سال پیش و تقسیم زبان ترکی – مغولی به زبان های ترکی و مغولی حدود چهار هزار سال پیش اتفاق افتاده است.
اولین شکاف در دیدگاه فوق در قرن هفده اتفاق افتاد و در قرن نوزده ضربات سختی به ایده فوق وارد شد و. در قرن بیست تناقض گفته های مدعیان ثابت شد.
در سال 1638 اقای " جان ژوسلین" (1)متوجه شدند که در زبان سرخ پوستان امریکا اثاری از لغات ترکی وجود دارد. در قرن نوزده " اتو رریک" (2) در زبان اقوام " سو" از سرخ پوستان شمال امریکا لیستی از لغاتی با نزدیکی به زبان ترکی تهیه نمود. مثلا،" تانگ"یعنی طلوع " تائی " یا " تانگی " یعنی اموختن. " اتا " یعنی پدر، " اینا " یعنی، مادر، " تا " یا " ته " یعنی ضمیمه ای برای مکان ، " اکتا " یعنی " یک طرف " و غیره. در ایتالیا و فرانسه نیز بررسی هائی مشابه انجام شد و نتایجی یکسان بدست امد.
دانشمند سوئدی اقای " استیک ویگاندر " (3) تعدادی از تحقیقات خود را در مورد رابطه بین زبان های قوم " مایا " و زبانهای التائی انتشار داده است. اقای " ا. کاریمولین ، 141-136 1976 (4) در تحقیقات خود مثالهای زیر را اورده است." ااک " یعنی خیس ، " اکا "-" اگا " ، " اقا " یعنی جریان ، جاری شدن . " بالدیز " یعنی خواهر جوانتر همسر ، " بایال " یعنی ثروتمند و فراوان، " بویا " یعنی رنگ ، " بور " یعنی بافتن گیسو، " ایک " یعنی ظاهر شدن، و " تور " یعنی استادن.
در زبان سرخ پوستان امریکائی " مایا " صداهای " ی " و " یو " بطور مکرر قابل تبدیل و تغییر هستند و این معمولا فونتیک ترکی را بخاطر می اورد.مثل زبان ترکی در زبان " مایا " کلمه " یاش "به مفهوم نو و تازه و جوان می باشد و ترکیب ان مثل " یاشیل " یعی سبز است.(دییگو.د.لاندا،1955،19،77،79 ) (5).
دانشمند روسی اقای " یو.وی.کنوروزوف " (6) برای مدت طولانی و مستمر، نوشته ها و فرهنگ قوم " مایا " را مطالعه کرده است.در نتیجه او لیست لغات مربوط به زبان " مایا " را تنظیم کرده ولی هیچوقت به این فکر نیفتاده که تشابهی بین ان لغات و واژگان زبان ترکی وجود داشته است.بعضی از این تشابهت در زیر اورده شده است.
" چاک " یعنی رنگ در کلمه " چاگیلدیر – انعکاس دادن " " چاک " یعنی تنور و بخاری . در کلمه " چاقما " یعنی سنگ اتش زنه." یاش کین " ، یعنی خورشید. در ترکی " کین " ( گون ) به خورشید اطلاق می شئد. کلمه ترکی " کن یاش " ( گون یاش" در ترکی باستان با کلمه " یاش کیک " ( یاش کین- یاشیک ) با معنی خورشید مترادف است.در زبان " مایا " کلمه " یاش " به معنی اتش استفاده شده است و در ترکی تاتارها کلمه " یاشن " (روشن شدن) با معنی اتش ارتباط دارد. کلمه " گون " ( خورشید ) در هر دو زبان با معنی اتش ارتباط دارد.
تمام این بررسی ها نشان می دهد که تشابهات معانی در لغات ترکی و زبان " مایا " تصادفی نبوده ، بلکه به تشابه ساختار زبانی انها مربوط می شود.
" ااک " – روشنائی
" ایچین " – حمام کردن. " اچ +این " –در اب فرو رفتن – در یافتن.
" چن " – چاه ، طبیعی و نه مصنوعی. " چونگل " – گود.
" ایشیل " قسمتی از سرزمین مایا، " ایش – ایل " یا " ایچ – ایل " – مملکت داخلی، با قسمت انتهائی
" ال – ایل " اسامی مکانها بصورت زیر وجود دارد.
ایشیل، تسنتال.تسوتس ایل. چول ، چونت ایل ، پوهلاب ایل.باک هال ایل ، کوسوم ال . چکتمال . کونگ ال، ایتسم ال، و وک یاب ال.(دییگو.د.لاندا )
البته امکان اینکه مثالهای بیشتری از نظر تشابه زبانی بین زبان مایا و ترک اورده شود وجود دارد ، ولی مثالهای قبلی بیان شده نشان می دهد که زبان مایا از نظر عاریه های ترکی غنی است.
مردم مایا مثل ترکها منسوبین جوانتر و بزرگتر را به خوبی تشخیص می داده اند و انها را به عناوین مختلف صدا می کرده اند.(دییگو.لاندا.1955،48)(7).( ایلمینسکی.ان.ای.1862،22،23) (8) .
موزیک قوم مایا مثل ترکها اساس پنج صدائی ( پنتاتونیک) داشته است.
تحقیقات " یو.وی.کنوروزوف " (9) نشان می دهد که نظام اجتمائی قوم مایا شبیه جامعه سومر و مصر بوده است.در هر دو ،ساختار قبیله ای با ساختار برده داری ترکیب شده بوده است.(دییگو..د لاندا.1955،37) (10)
چون مایاهای امریکای شمالی از جهات متفاوت ترکها را به خاطر میاورد، بعضی دانشمندان مایا ها را " پراترک" (ماقبل ترک) بحساب می اورند.بنظر ما برای نفی یا اثبات هر مدعائی لازم است که مطالعات تطبیقی دقیقی از نظر زبان شناسی تاریخی ،باستان شناسی ، انسان شناسی، افسانه شناسی،و هنری این انسان ها داشته باشیم. تنها در سایه چنین مطالعاتی میتوان گفت کدام یک از انها قدمت بیشتری دارند. بعضی اقوام سرخ پوست امریکا،چه ماقبل ترک و چه غیر ترک ،در اوراسیا تاثیرات عمیقی از ترک ها را بر خود داشته اند. از هر ریشه ای که باشند ، تاثیرات و نزدیکی زیاد انها را به نرکها نشان می دهد که در 20 تا 30 هزار سال پیش ترکها در قاره اوراسیا بطور وسیع پراکنده بوده اند.
در مخالفت با نتیجه گیری فوق ،طرفداران مرکزیت اروپائی علوم،وجود ارتباط اقوام سرخ پوست امریکا با قبایل اوراسیا را رد می می کنند.ولی بررسی دقیق نشان میدهد که در حدود 20 تا 30 هزار پیش تنگه برینگ وجود نداشته است و قاره امریکا و اسیا بوسیله خشکی پل مانندی بهم وصل بوده اند و انسان ها ازادانه و به راحتی از انها در رفت و امد بوده اند.(ب.کوزمیشکف.342.1968) (11) . انواع انسانی ، مطابق خصوصیات سرخ پوستان امریکا ، هم در اسیا و هم در اروپا پیدا شده اند ، همچنین در باشقیرستان (گ.ماتیوشین 29-30.1969 ) (12) و هم در مغولستان (نووگرودوا . ای.ا.30-1977 ) (13).جمجمه ها و مقبره های پنج هزار ساله نشان می دهد که اجداد سرخ پوستان امریکا در این مناطق زندگی می کرده اند.
هیئت اعزامی باستانشناسی مشترک امریکا و حکومت شوروی، بدین نتیجه رسیده اند که مردمانی از اسیا به قاره امریکا ، از طریق تنگه برینگ ، الاسکا و جزایر الوتیان مهجرت کرده اند.سرپرست این گروه اعزامی ، "اوکلانیکوف " متوجه شده است که سیبریه ای ها ،اولین اریکائی ها هستند.(اکلانیکوف1975-33) (14).انها بتدریج مسافرت سخت و طولانی بسوی امریکای جنوبی داشته اند.(ب.کوزمیشکوف.1968-343) (15)
اعلام اینکه باستانی ترین ترکها در اروپای غربی،حتی در سبه جزیره ایبری زندگی می کرده اند،میتواند فرضیه اولین مهاجرت به امریکا،از طریق اروپا را مطرح کند. ولی این فرضیه احتیاج به بررسی خیلی دقیق دارد.
مردم "مایا" نشان میدهند که انها گروه بزرگی از سرخ پوستان امریکائی هستند که در شبه جزیره یوکاتان ساکن شده اند . مایا ها قبل از دوره ما، تمدن و فرهنگ بسیار پش رفته ای ایجاد کرده بودندکه احتیاج به مطالعات مخصوص دارد، ما فقط اینرا میدانیم که تمدن انها توسط فاتحان اسپانیائی از بین رفته است.
اگر همانندی ترکها و سرخ پوستان امریکا ثابت شود،می توانیم بگوئیم ،ترکها قبل از اینکه اجداد سرخ پوستان امریکا به انجا مهاجرت بکنند وجود داشته اند.در صورتی که مهاجرت اجداد اوراسیائی سرخ پوستان امریکا از طریق تنگه برینگ (که قبلا وجود نداشته) انجام شده باشد،بایددر مورد اقوام بسیار قدیمی ترکی در ناحیه شرق سیبری زندگی می کرده اند، تحقیقات گسترده ای صورت گیرد.اگر دانشمندان بتوانند ثابت کنند که مهاجرت از طریق اروپا صورت گرفته، باید در ان مناطق در مورد اجداد قدیمی ترکهای ان مناطق تحقیقات وسیعی انجام شود.
دکتر رحمت قاضیانی
2/6/1385
Literature
1-John Djosselin
2-Otto Rerig
3-Stig Vikander
4-Karimullin A.1976.Possible relationship of American Indian language with the Turkic linguistics.Kazan
5-Diego de landa,1955,17,77,79
6-U.V.Knozonov
7-Diego de landa.1955,37
8-Ilminsky N.I.1862.Introductiry Lecture in the Turkic-tatar language course.Kazan.
9-U.D.Knozonov
10-Diego de Landa.1955,37
11,15-Kuzmishchev,V.1968 Secrets of Maya Priest.M
12-Matushkin G.1969.Indian in the Ural//Around the world, No.10
13-Novogradova E.A.1977.Antique monuoments and some problems of the Mongolian ethnogenesis//Problems of the Far East.No .1
14-Okladnikov A.1975.First Americans were Siberians//Science and Life.No.12.
منبع
http://pyragy.blogfa.com/post-37.aspx
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
کوروش کبیر یا چماقی کبیر- هدایت ذاکر
دوران کودکی ما با داستان های کوروش ، داریوش ، هخامنشیان ، پاسارگاد و پارس سپری شد .
کتاب های درسی مان مملو از قهرمانیهای این به اصطلاح « کبیر » ها بود . نوشته ها همه حاکی از نژاد آریاییها و انسانیت آنان در دوران هخامنش ها بود ، حقوق بشر در زمان های قدیم با کوروش کبیر همزاد شد و این سریال همچنان ادامه داشت تا این شخصیت منحصر به فرد سلاله آریایی در جایگاه ذوالقرنین پیامبر برگرفته از قرآن کریم بنشیند تا همه چیز در کتیبه ی تاریخ تمام شده انگاشته شود و بدین ترتیب نژادی پاک از لابلای تاریکیهای سرگردان سر بر آورد و برای ما همه چیز شد ، جسم و روح ما را در خود قبضه کرد و در نتیجه کشور ایران برابر با نژاد آریا گردید ، برابر با پارس شد و تمام تخیلات و رویاها با پرده ای از کوروش و داریوش همرنگ گشت و ما تنها کوروش پرست شدیم و ستایش داریوش نمودیم ، غافل از اینکه قبل از کوروش و بعد از آن ملت هایی در این سرزمین زیستند و زندگی می کنند که هیچ علقه ای با سلسله باستانی هخامنش ندارند و همچنین هیچ وابستگی با نژاد آریا پیدا نکردند اما آنها انکار شدند و هنوز هم نادیده شمرده می شوند .
اقوام اصلی قوتتی ، لولوبی ، هورری و کاسسی صدها سال در اتحادیه ماننا و ماد که همگی جزء زبان های التصاقی بوده اند ، قبل از پارس ها در این سرزمین می زیستند که در محدوده ای بسیار وسیع کوه های قفقاز و رود ارس گرفته تا همدان و ری سکونت داشتند .
کوروش برای ما آغاز تمدن در این منطقه و اگر اغراق نباشد آغاز بشریت تلقین شد حتی تخت جمشید نیز وارد سند مالکیت هخامنشیان در آمد و هرچه را که قبل از کوچ پاسارگادها از سیبری ، توسط اقوام پیشین ساخته و پرداخته شده بود بنام تازه مهاجران درج گردیده و آشکارا مدنیت ما قبل کوروش بطور رسمی دزدیده شد .
طبیعی است در این میان ملت هایی که همه چیزشان حتی فرهنگ و زبانشان مورد تاخت و تاز قرار گرفته سر به عصیان بنهند و برای بازگشت استقلال خود به مبارزه برخیزند ، جواب همه آن ها را داریوش کبیر در کتیبه بیستون داده است : من هم بینی و هم گوش و هم زبان سردار ماد را بریدم و یک چشم او را هم کندم ، اورا به در کاخ بستم تا همه او را ببینند و سپس در همدان به دار زدم و تمام یاران او را در درون دژ حلق آویز کردم بدین ترتیب کشت وکشتار شروع می شود و تا ملل اصلی قبل از مهاجران ( یا مهاجمان ) مغلوب کامل شوند .
تاریخ نگاران برجسته ساز هخامنشیان نیز در عصر حاضر بر آن تحریف ها و جعلیات و دزدیها مهر تایید زده و نژاد پرستی را به اوج رسانده اند ، بطوریکه حسن پیرنیا در کتاب ایران باستان صفحه ١۵٧ می نویسد : « وقتی آریایی ها وارد فلات ایران شدند با مردمانی روبرو شدند که زشت و از حیث نژاد ، عادات و اخلاق و مذهب از آن ها پست تر بوده اند یعنی آریان ها مردمان بومی را دیو یا تور ( تورک های قدیم ) نامیده اند ، آریان ها هرجا که تور را می دیدند می کشتند و بعد ها کارهای پر زحمت را از قبیل زراعت ، تربیت حشم و خدمت در خانواده ها بر دوش آن ها نهادند یعنی استعمار و بهره کشی .
جناب فردوسی نیز در شاهنامه اش ملت های تورک ساکن در این سرزمین را که قبل از پارس ها اقامت داشتند دیو سیرت معرفی کرده بود .
ناصر پورپیرار در صفحه ۵۴ کتاب دوازده قرن سکوت در جواب پیرنیا می نویسد :
« اما اگر منظور آقای پیرنیا بومیانی است که تا ورود هخامنشیان موفق به ایجاد ده ها مرکز تمدن و تجمع درخشان در این سرزمین شده اند پس دیگر لا اقل و منطقا هخامنشیان را نه ایرانی ، بلکه باید متجاوزین به آن تمدن ها بشناسیم »
اضافه می کنیم به اینکه کلیه تاریخ نگاری که در این هفتاد و هشتاد سال اخیر در ایران صورت گرفته همواره کوروش با اصطلاحات « پارس » و « آریا » همراه بوده است و هر یکی مکمل دیگری در این مهره چینی شطرنجی محسوب می شوند.
در کتاب فرمان کوروش بزرگ به تالیف عبدالمجید ارفعی ، جناب کوروش کبیر می فرماید : من کوروش پادشاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند و …
ببینید این ذکر کوروش که در تاریخ بیطرف و بیغرض ، که بجز قتل و غارت و دزدی و چپاول چیز دیگری از وی سراغی نیست چگونه در گل نبشته خود که در بابل یافت شده است خود را از تمامی جهانیان بالاتر و برتر القاء می کند ، کورشی که طایفه های مهاجم آن از شمال کوه های اورال وارد این سرزمین شدند ، به تاراج مدنیت حداقل ١۵ تمدن اصلی قبل از خود پرداخته و هرچه که آنان ساخته بودند اینها به اسم خود مصادره نموده و تحویل آیندگان دادند همچنان که پیشتر گفتیم اکثریت ملت هایی که ساکنان اصلی در این منطقه محسوب می شدند التصاقی زبان یا دقیق تر بگوییم تورک های اولیه بودند ، اما در مورد عناوین پارس و آریا که در تاریخ اخیر و همچنان بر اساس بده بستان های هخامنش با یهود در آن زمان ، بصورت زبان مستقل و نژاد پاک مطرح شده است ، جناب پورپیرار مینویسد این جاست که برای نخستین بارمردم ایران این قوم بی نشان و ناشناخته و خونریز را « پارسه » خواندند لقبی که در این کهن سرزمین و ایران کنونی ودر فرهنگ ماد و عیلام « گدا ، ول گرد و تهاجمی معنی شده است .
چقدر معنای این لقب با هستی تاریخی این قوم ( هخامنش ) منطبق است و اینکه ما را به وسعت و عمق درد و رنجی هدایت می کند که مردم ایران در روند برآمدن هخامنشیان تحمل کرده اند .
.همچنان در مورد آریا می نویسد هیچ ردپایی از این واژه با معنی نژادی آن پیش از نقر در کتیبهی بیستون نیافته ایم . حتی معتقد هست که برخی از خاورشناسان کلمه هرات در کتیبه بیستون که در اصل « هرو » آورده شده به عمد وبر غلط آنرا آریا خوانده اند تا به ادعای داریوش عینیت ببخشند و برای تصدیق آرزوهای اوست که چنین قومی را اختراع می کنند.
به این ترتیب تنها احتمال دارد که محلی دور از حاکمیت هخامنشیان به اسم « آریا » موجود باشد و بس ، نه نژادی به نام آریا وجود داشته و نه می تواند جزء گروه های زبانی قرار بگیرد .
***
در تکمیل این همه جعلیات و تحریفات تخت جمشید که نمونه تمدن و فرهنگ ایلامی بشمار می آید بطور کلی بنام کوروش کبیر و داریوش کبیر و امپراطوری هخامنش تمام شد ، امپراطوری که با جنایت های بیشمار این به اصطلاح « کبیر » ها برای خود حقوق بشر می سازد و خود را بنابه نوشته های تاریخ نگاران آریا محور : با اخلاق ، مهربان ، باسواد و دارای فرهنگ غنی و تمدن های درخشان معرفی می کند و تا آن جا دوام می یابد که از جمجمه آنان نیز یک اصالت عالی خروج می کند .
بازهم ناصر پورپیرار می نویسد : این است ماهیت واقعی یک امپراطور بیگانه ی بر خون و از خون بر آمده که در منطقه ی خیزش صنعت و هنر جهان از خود یک خشت مال ، یک آجرپز و … ندارد و تا پایان در تاریخ جز بر نیزه اش تکیه نکرده است .
اما جالب ترین نکته در این جاست که امسال ٢٩ اکتبر « ٨ آبان » روز حقوق بشر روز کوروش کبیر نامگذاری شده بود یعنی کوروش کبیر برابر با حقوق بشر و حقوق بشر برابر با کوروش کبیر در ایران و حتی خارج از ایران قلمداد شده و تلقین می گردد که به همین مناسبت « کوروش کبیر » چی ها در دهم آبان در تخت جمشید مثلا گردهمایی داشته و یاد و یادواره آن بزرگترین شخصیت تاریخ که تا مقام پیامبری به اوج رسیده گرامی بدارند .
شخصیتی که در تاریخ بیش از دوهزار پانصد ساله ی این سرزمین نقش یک چماق کبیر را برای از بین بردن ملت هایی که مدنیت آفریده اند بازی کرده است .
آن زمان این چماق بر سر بابلی ها و ایلامی ها فرو افتاد و این زمان ابزاری بدست پارس ها برای محو و آسیمیله نمودن ملت های متشکل در ایران : بلوچ ها ، عرب ها ، ترکمن ها ، لر ها ، و کردها و خصوصا اکثریت جمعیت کشور یعنی تورک های آذربایجان مورد استفاده قرار می گیرد .
کوروش کبیر بعنوان چماق کبیر بهانه ی بزرگی برای آریا محوران شده تا هرچه که غیر آریایی ( غیر پارس ) می باشد انکار گردد اما غافل از این که این کوروش به اصطلاح « کبیر » بدست ملکه تورک های ماساژت « تومروس » به طرز فجیعی کشته می شود .
دکتر زهتابی در جلد اول کتاب تاریخ دیرین تورک های ایران صفحه ۶٣٩ و ۶٣٨ می نویسد : کوروش پادشاه پارس در یک نبرد نابرابر پسر ملکه تومروس را به قتل می رساند ولی این ملکه می گوید : من تو را در میدان جنگ شکست می دهم اما تو با حیله و مکر بر سر من مصیبت آوردی و پسرم را از من گرفتی ، آنطور که گفته ام تو را از خون خوردن سیراب خواهم کرد .
جنگ این دو اردو در آن سوی آراز ( ارس ) به وقوع می پیوندد و به این ترتیب کوروش بعد از ٢٨ سال در سال ۵٢٩ قبل از میلاد از لشکر تورک های ماساژت شکست خورده و سرش از بدن جدا گردیده و در یک پوستین پر از خون انداخته می شود .
این بود پایان یک خون ریز تاریخ که با دیکتاتوری ، چپاول ، فرهنگ و مدنیت قبل از خود از یک پیشرفت و تکامل بشری در میان ملت ها و تمدن های ایلامی ، بابلی ، قوتتی و لولوبی ( شمال غرب کشور : آذربایجان ) ممانعت به عمل آورد و سد بزرگی شد تا بشریت از چند دور تکامل تاریخی باز ماند .
اینک آن کوروش و داریوش « کبیر » ها به مثابه یک پتک و چماق ، چنان بر سر غیر پارس ها ( غیر آریایی ) کوبیده می شود تا همه چیز رنگ بوی پارسی بخود بگیرد .
اگر به کتاب تاریخ سال سوم دبیرستان امسال ( صفحه ٣ ) توجه کنیم کاملا قضیه آشکار می شود : سلسله هخامنشیان با فرمانروایی کوروش بزرگ آغاز شد ، او توانست با متحد کردن اقوام پارسی و ماد حکومتی را پایه گذاری کند که گستره قلمرو آن شامل تمدن های کهن به جز بخشی از یونان باستان بود کورش به دلیل خداپرستی ، عدالت خواهی و خردمندی اش شهرت جهانی یافته است .
برخی معتقدند که در قرآن مجید به عنوان فرمانروای نیک سیرت ستوده شده همان کوروش پادشاه ایران است .
***
در پایان خاطر نشان می سازم که کشور ایران یک کشور کثیرالمله بوده که بایستی تمام ملت های ساکن در این سرزمین اعم از تورک آذربایجانی و ترکمن گرفته تا فارس ، کرد ، بلوچ ، عرب و لر و … زیر سایه ی قانون و عدالت در تمام جنبه های آن ، حق زندگی برابر داشته باشند.
دوم این که هیچ شخصیت و یا سلسله تاریخی نمی تواند همانند چماقی اعمال شود که نژاد پرستی را همراه حذف هویت تاریخی سایر ملت ها به منصه ظهور برساند .
شهروند پارس همانقدر عزیز و گرامی هست که شهروند بلوچ ، عرب ، کرد و تورک آذربایجانی .
و یک شهروند پارس همان قدر که از امکانات زبانی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی بهره لازم را میبرد بایستی سایر ملت ها نیز از حقوق مذکور استفاده عادلانه داشته باشند .
در نهایت ، این نوشته بدون هیچگونه غرض ورزی و عناد نسبت به یک ملت یا زبان ، به رشته تحریر در آمده است و همه انسان ها در این سرزمین باید از موازین حقوق بشر و قانون اساسی در تمامی ساحه ها ، آن هم به معنای واقعی آن بهره مند گردند .
به امید آن روز .
هدایت ذاکر
تبریز
٢۶/٨/٨٧
منبع
http://www.azadtabriz.org/news/archives/18499#more-18499
کتاب های درسی مان مملو از قهرمانیهای این به اصطلاح « کبیر » ها بود . نوشته ها همه حاکی از نژاد آریاییها و انسانیت آنان در دوران هخامنش ها بود ، حقوق بشر در زمان های قدیم با کوروش کبیر همزاد شد و این سریال همچنان ادامه داشت تا این شخصیت منحصر به فرد سلاله آریایی در جایگاه ذوالقرنین پیامبر برگرفته از قرآن کریم بنشیند تا همه چیز در کتیبه ی تاریخ تمام شده انگاشته شود و بدین ترتیب نژادی پاک از لابلای تاریکیهای سرگردان سر بر آورد و برای ما همه چیز شد ، جسم و روح ما را در خود قبضه کرد و در نتیجه کشور ایران برابر با نژاد آریا گردید ، برابر با پارس شد و تمام تخیلات و رویاها با پرده ای از کوروش و داریوش همرنگ گشت و ما تنها کوروش پرست شدیم و ستایش داریوش نمودیم ، غافل از اینکه قبل از کوروش و بعد از آن ملت هایی در این سرزمین زیستند و زندگی می کنند که هیچ علقه ای با سلسله باستانی هخامنش ندارند و همچنین هیچ وابستگی با نژاد آریا پیدا نکردند اما آنها انکار شدند و هنوز هم نادیده شمرده می شوند .
اقوام اصلی قوتتی ، لولوبی ، هورری و کاسسی صدها سال در اتحادیه ماننا و ماد که همگی جزء زبان های التصاقی بوده اند ، قبل از پارس ها در این سرزمین می زیستند که در محدوده ای بسیار وسیع کوه های قفقاز و رود ارس گرفته تا همدان و ری سکونت داشتند .
کوروش برای ما آغاز تمدن در این منطقه و اگر اغراق نباشد آغاز بشریت تلقین شد حتی تخت جمشید نیز وارد سند مالکیت هخامنشیان در آمد و هرچه را که قبل از کوچ پاسارگادها از سیبری ، توسط اقوام پیشین ساخته و پرداخته شده بود بنام تازه مهاجران درج گردیده و آشکارا مدنیت ما قبل کوروش بطور رسمی دزدیده شد .
طبیعی است در این میان ملت هایی که همه چیزشان حتی فرهنگ و زبانشان مورد تاخت و تاز قرار گرفته سر به عصیان بنهند و برای بازگشت استقلال خود به مبارزه برخیزند ، جواب همه آن ها را داریوش کبیر در کتیبه بیستون داده است : من هم بینی و هم گوش و هم زبان سردار ماد را بریدم و یک چشم او را هم کندم ، اورا به در کاخ بستم تا همه او را ببینند و سپس در همدان به دار زدم و تمام یاران او را در درون دژ حلق آویز کردم بدین ترتیب کشت وکشتار شروع می شود و تا ملل اصلی قبل از مهاجران ( یا مهاجمان ) مغلوب کامل شوند .
تاریخ نگاران برجسته ساز هخامنشیان نیز در عصر حاضر بر آن تحریف ها و جعلیات و دزدیها مهر تایید زده و نژاد پرستی را به اوج رسانده اند ، بطوریکه حسن پیرنیا در کتاب ایران باستان صفحه ١۵٧ می نویسد : « وقتی آریایی ها وارد فلات ایران شدند با مردمانی روبرو شدند که زشت و از حیث نژاد ، عادات و اخلاق و مذهب از آن ها پست تر بوده اند یعنی آریان ها مردمان بومی را دیو یا تور ( تورک های قدیم ) نامیده اند ، آریان ها هرجا که تور را می دیدند می کشتند و بعد ها کارهای پر زحمت را از قبیل زراعت ، تربیت حشم و خدمت در خانواده ها بر دوش آن ها نهادند یعنی استعمار و بهره کشی .
جناب فردوسی نیز در شاهنامه اش ملت های تورک ساکن در این سرزمین را که قبل از پارس ها اقامت داشتند دیو سیرت معرفی کرده بود .
ناصر پورپیرار در صفحه ۵۴ کتاب دوازده قرن سکوت در جواب پیرنیا می نویسد :
« اما اگر منظور آقای پیرنیا بومیانی است که تا ورود هخامنشیان موفق به ایجاد ده ها مرکز تمدن و تجمع درخشان در این سرزمین شده اند پس دیگر لا اقل و منطقا هخامنشیان را نه ایرانی ، بلکه باید متجاوزین به آن تمدن ها بشناسیم »
اضافه می کنیم به اینکه کلیه تاریخ نگاری که در این هفتاد و هشتاد سال اخیر در ایران صورت گرفته همواره کوروش با اصطلاحات « پارس » و « آریا » همراه بوده است و هر یکی مکمل دیگری در این مهره چینی شطرنجی محسوب می شوند.
در کتاب فرمان کوروش بزرگ به تالیف عبدالمجید ارفعی ، جناب کوروش کبیر می فرماید : من کوروش پادشاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند و …
ببینید این ذکر کوروش که در تاریخ بیطرف و بیغرض ، که بجز قتل و غارت و دزدی و چپاول چیز دیگری از وی سراغی نیست چگونه در گل نبشته خود که در بابل یافت شده است خود را از تمامی جهانیان بالاتر و برتر القاء می کند ، کورشی که طایفه های مهاجم آن از شمال کوه های اورال وارد این سرزمین شدند ، به تاراج مدنیت حداقل ١۵ تمدن اصلی قبل از خود پرداخته و هرچه که آنان ساخته بودند اینها به اسم خود مصادره نموده و تحویل آیندگان دادند همچنان که پیشتر گفتیم اکثریت ملت هایی که ساکنان اصلی در این منطقه محسوب می شدند التصاقی زبان یا دقیق تر بگوییم تورک های اولیه بودند ، اما در مورد عناوین پارس و آریا که در تاریخ اخیر و همچنان بر اساس بده بستان های هخامنش با یهود در آن زمان ، بصورت زبان مستقل و نژاد پاک مطرح شده است ، جناب پورپیرار مینویسد این جاست که برای نخستین بارمردم ایران این قوم بی نشان و ناشناخته و خونریز را « پارسه » خواندند لقبی که در این کهن سرزمین و ایران کنونی ودر فرهنگ ماد و عیلام « گدا ، ول گرد و تهاجمی معنی شده است .
چقدر معنای این لقب با هستی تاریخی این قوم ( هخامنش ) منطبق است و اینکه ما را به وسعت و عمق درد و رنجی هدایت می کند که مردم ایران در روند برآمدن هخامنشیان تحمل کرده اند .
.همچنان در مورد آریا می نویسد هیچ ردپایی از این واژه با معنی نژادی آن پیش از نقر در کتیبهی بیستون نیافته ایم . حتی معتقد هست که برخی از خاورشناسان کلمه هرات در کتیبه بیستون که در اصل « هرو » آورده شده به عمد وبر غلط آنرا آریا خوانده اند تا به ادعای داریوش عینیت ببخشند و برای تصدیق آرزوهای اوست که چنین قومی را اختراع می کنند.
به این ترتیب تنها احتمال دارد که محلی دور از حاکمیت هخامنشیان به اسم « آریا » موجود باشد و بس ، نه نژادی به نام آریا وجود داشته و نه می تواند جزء گروه های زبانی قرار بگیرد .
***
در تکمیل این همه جعلیات و تحریفات تخت جمشید که نمونه تمدن و فرهنگ ایلامی بشمار می آید بطور کلی بنام کوروش کبیر و داریوش کبیر و امپراطوری هخامنش تمام شد ، امپراطوری که با جنایت های بیشمار این به اصطلاح « کبیر » ها برای خود حقوق بشر می سازد و خود را بنابه نوشته های تاریخ نگاران آریا محور : با اخلاق ، مهربان ، باسواد و دارای فرهنگ غنی و تمدن های درخشان معرفی می کند و تا آن جا دوام می یابد که از جمجمه آنان نیز یک اصالت عالی خروج می کند .
بازهم ناصر پورپیرار می نویسد : این است ماهیت واقعی یک امپراطور بیگانه ی بر خون و از خون بر آمده که در منطقه ی خیزش صنعت و هنر جهان از خود یک خشت مال ، یک آجرپز و … ندارد و تا پایان در تاریخ جز بر نیزه اش تکیه نکرده است .
اما جالب ترین نکته در این جاست که امسال ٢٩ اکتبر « ٨ آبان » روز حقوق بشر روز کوروش کبیر نامگذاری شده بود یعنی کوروش کبیر برابر با حقوق بشر و حقوق بشر برابر با کوروش کبیر در ایران و حتی خارج از ایران قلمداد شده و تلقین می گردد که به همین مناسبت « کوروش کبیر » چی ها در دهم آبان در تخت جمشید مثلا گردهمایی داشته و یاد و یادواره آن بزرگترین شخصیت تاریخ که تا مقام پیامبری به اوج رسیده گرامی بدارند .
شخصیتی که در تاریخ بیش از دوهزار پانصد ساله ی این سرزمین نقش یک چماق کبیر را برای از بین بردن ملت هایی که مدنیت آفریده اند بازی کرده است .
آن زمان این چماق بر سر بابلی ها و ایلامی ها فرو افتاد و این زمان ابزاری بدست پارس ها برای محو و آسیمیله نمودن ملت های متشکل در ایران : بلوچ ها ، عرب ها ، ترکمن ها ، لر ها ، و کردها و خصوصا اکثریت جمعیت کشور یعنی تورک های آذربایجان مورد استفاده قرار می گیرد .
کوروش کبیر بعنوان چماق کبیر بهانه ی بزرگی برای آریا محوران شده تا هرچه که غیر آریایی ( غیر پارس ) می باشد انکار گردد اما غافل از این که این کوروش به اصطلاح « کبیر » بدست ملکه تورک های ماساژت « تومروس » به طرز فجیعی کشته می شود .
دکتر زهتابی در جلد اول کتاب تاریخ دیرین تورک های ایران صفحه ۶٣٩ و ۶٣٨ می نویسد : کوروش پادشاه پارس در یک نبرد نابرابر پسر ملکه تومروس را به قتل می رساند ولی این ملکه می گوید : من تو را در میدان جنگ شکست می دهم اما تو با حیله و مکر بر سر من مصیبت آوردی و پسرم را از من گرفتی ، آنطور که گفته ام تو را از خون خوردن سیراب خواهم کرد .
جنگ این دو اردو در آن سوی آراز ( ارس ) به وقوع می پیوندد و به این ترتیب کوروش بعد از ٢٨ سال در سال ۵٢٩ قبل از میلاد از لشکر تورک های ماساژت شکست خورده و سرش از بدن جدا گردیده و در یک پوستین پر از خون انداخته می شود .
این بود پایان یک خون ریز تاریخ که با دیکتاتوری ، چپاول ، فرهنگ و مدنیت قبل از خود از یک پیشرفت و تکامل بشری در میان ملت ها و تمدن های ایلامی ، بابلی ، قوتتی و لولوبی ( شمال غرب کشور : آذربایجان ) ممانعت به عمل آورد و سد بزرگی شد تا بشریت از چند دور تکامل تاریخی باز ماند .
اینک آن کوروش و داریوش « کبیر » ها به مثابه یک پتک و چماق ، چنان بر سر غیر پارس ها ( غیر آریایی ) کوبیده می شود تا همه چیز رنگ بوی پارسی بخود بگیرد .
اگر به کتاب تاریخ سال سوم دبیرستان امسال ( صفحه ٣ ) توجه کنیم کاملا قضیه آشکار می شود : سلسله هخامنشیان با فرمانروایی کوروش بزرگ آغاز شد ، او توانست با متحد کردن اقوام پارسی و ماد حکومتی را پایه گذاری کند که گستره قلمرو آن شامل تمدن های کهن به جز بخشی از یونان باستان بود کورش به دلیل خداپرستی ، عدالت خواهی و خردمندی اش شهرت جهانی یافته است .
برخی معتقدند که در قرآن مجید به عنوان فرمانروای نیک سیرت ستوده شده همان کوروش پادشاه ایران است .
***
در پایان خاطر نشان می سازم که کشور ایران یک کشور کثیرالمله بوده که بایستی تمام ملت های ساکن در این سرزمین اعم از تورک آذربایجانی و ترکمن گرفته تا فارس ، کرد ، بلوچ ، عرب و لر و … زیر سایه ی قانون و عدالت در تمام جنبه های آن ، حق زندگی برابر داشته باشند.
دوم این که هیچ شخصیت و یا سلسله تاریخی نمی تواند همانند چماقی اعمال شود که نژاد پرستی را همراه حذف هویت تاریخی سایر ملت ها به منصه ظهور برساند .
شهروند پارس همانقدر عزیز و گرامی هست که شهروند بلوچ ، عرب ، کرد و تورک آذربایجانی .
و یک شهروند پارس همان قدر که از امکانات زبانی و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی بهره لازم را میبرد بایستی سایر ملت ها نیز از حقوق مذکور استفاده عادلانه داشته باشند .
در نهایت ، این نوشته بدون هیچگونه غرض ورزی و عناد نسبت به یک ملت یا زبان ، به رشته تحریر در آمده است و همه انسان ها در این سرزمین باید از موازین حقوق بشر و قانون اساسی در تمامی ساحه ها ، آن هم به معنای واقعی آن بهره مند گردند .
به امید آن روز .
هدایت ذاکر
تبریز
٢۶/٨/٨٧
منبع
http://www.azadtabriz.org/news/archives/18499#more-18499
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
مخالفت صریح وزارت علوم با ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی در دانشگاه محقق اردبیلی
بدنبال ممنوعیت ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی در دانشگاه تبریز از سوی وزارت علوم تحقیقات و فناوری ایجاد رشته فوق در دانشگاه محق اردبیلی نیز با مخالفت صریح این وزارتخانه روبرو شد.
با وجود اینکه پیشتر اعلام شده بود در طرح 5 ساله توسعه رشته های تحصیلی ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی نیز در نظر گرفته شده است ولی با شروع سال تحصیلی 88+87 معلوم شد که این رشته در بین رشته های تحصیلی دانشگاه محقق اردبیلی جایی ندارد.
وزارت علوم علاوه بر مخالفت صریح با ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی در دانشگاه محق اردبیلی با ایجاد رشته های مديريت جهانگردی، علوم سیاسی، علوم ارتباطات و روز نامه نگاری,روابط بین الملل، مهندسی الكترونیك، مهندسی صنایع، اقتصاد، مدیریت،جامعه شناسی و... مخالفت کرده است.
لازم به ذکر است که در میان رشته های تحصیلی دانشگاه ازاد اردبیل وهم چنین دانشگاه محقق رشته مديريت جهانگردی جایی ندارد و این امر با توجه به توریستی بودن استان اردبیل و نبود مدیران تحصیل کرده در امر توریسم غیر منطقی و تعمدی به نظر می رسد.
در مورد رشته های علوم سیاسی، علوم ارتباطات و روز نامه نگاری ، روابط بین الملل و تکنولوژی اطلاعات ذکر این نکته بسیار ضروری است که در هیچ یک از دانشگاههای منطقه اذربایجان این رشته ایجاد نشده اند و درواقع این رشته مختص دانشگاهای مناطق فارس نشین هستند
با وجود اینکه پیشتر اعلام شده بود در طرح 5 ساله توسعه رشته های تحصیلی ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی نیز در نظر گرفته شده است ولی با شروع سال تحصیلی 88+87 معلوم شد که این رشته در بین رشته های تحصیلی دانشگاه محقق اردبیلی جایی ندارد.
وزارت علوم علاوه بر مخالفت صریح با ایجاد رشته زبان و ادبیات ترکی اذربایجانی در دانشگاه محق اردبیلی با ایجاد رشته های مديريت جهانگردی، علوم سیاسی، علوم ارتباطات و روز نامه نگاری,روابط بین الملل، مهندسی الكترونیك، مهندسی صنایع، اقتصاد، مدیریت،جامعه شناسی و... مخالفت کرده است.
لازم به ذکر است که در میان رشته های تحصیلی دانشگاه ازاد اردبیل وهم چنین دانشگاه محقق رشته مديريت جهانگردی جایی ندارد و این امر با توجه به توریستی بودن استان اردبیل و نبود مدیران تحصیل کرده در امر توریسم غیر منطقی و تعمدی به نظر می رسد.
در مورد رشته های علوم سیاسی، علوم ارتباطات و روز نامه نگاری ، روابط بین الملل و تکنولوژی اطلاعات ذکر این نکته بسیار ضروری است که در هیچ یک از دانشگاههای منطقه اذربایجان این رشته ایجاد نشده اند و درواقع این رشته مختص دانشگاهای مناطق فارس نشین هستند
۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه
نگاهى نو به تاريخ باستان اورميه
امروزه بررسى نوين تاريخ و فرهنگ آذربايجان و شهرهاى آن در صدر اولويت هاى كارى محققين و نويسندگان آذربايجانى قرار گرفته است اگر تا چند سال قبل تاريخ آذربايجان و شهرهايش تنها در محدوده ى زمانى ماد و هخامنشى به بعد بررسى مى شد امروزه در اثر پيشرفت سريع علم توركولوژى و آذربايجان شناسى در جنوب آذربايجان، گوشه هايى تاريك از تاريخ و شهرها و مناطق آذربايجان به روشنى مى گرايد. به عنوان مثال مثلاً قدمت پاره اى از شهرهاى آذربايجان مانند سلماس از دوره ماد (به نوشته نويسنده اى در سال 1355) به ده هزار سال مدون (درسال 1378) مى رسد. در اين ميان شهر اورميه عليرغم داشتن حداقل 3 كتاب تاريخ مدون، گويى تحقيقات جديد توركولوژى و آذربايجان شناسى شامل حال اين شهر نشده و هر سه كتاب تكرار مكررات است. اين نوشته درآمديست جدّى و اوليه در تاريخ باستان اورميه. شهر اورميه از جمله قديمى ترين مناطق آذربايجان مى باشد كه طبيعت چند گونه آن از كوهستانهاى مرتفع و سرسبز تا دشتهاى هموار و پرآب از سه رود نازلو، شهرچايى و باراندوز چاى سبب شده از هزاران سال قبل مسكون انسانهاى باستان باشد. پرفسور س. كوون از دانشگاه فيلادلفيا در سال 30 - 1328 شمسى براى اولين بار در غارهاى باستانى «تام تاما» «هوتو» و « داوار زاغاسى» از حوزه ى اورميه را مورد مطالعه قرار داده و قدمت آن را دوران عصر حجر يعنى دهها هزار سال قبل برآورد كرد. وى همچنين از تحقيقات خود چنين برداشت نمود كه در آن موقع گروهى از انسانهاى تئاندرتال در اين غار ها ساكن بودند. در ادامه اكتشافات پرفسور كوون ، استخوانهايى از حيوانات جنگلى از اين غارها بدست آمد كه نشان مى داد اين محيط در آن اعصار كاملاً جنگلى بوده است. تمدن عظيم كورتان كه در مناطق ترك نشين از حداقل پنج شش هزار سال قبل بر جاى مانده در اورميه نيز خودنمايى مى كند و با كشف كورقانهاى عظيم در خرداد 1379 در اورميه، اهميت اكتشاف اين قبيل محوطه ها بيشتر گشت. مى دانيم در تمدن كورقان ، تركهاى باستان (پروتو تورك) به ايجاد مقابر عظيم سنگى پرداخته و در آن وسايل و اشياء زندگى قرار مى دادند. اين وسايل توانست شيوه ى معشيتى بسيارى از تمدنهاى باستان پروتو تورك نظير ساكاها و كاس ها، مانناها، اورارتوها، اسكيت ها، آس ها، هونها و غيره را نمايان سازد. تپه هاى عظيم باستانى كه باستانشناسان انگليس فقط تعداد آنها را تنها در اورميه دهها عدد برآورد كرده اند از جمله اين كورقانها محسوب مى شود. تعدادى از اين تپه ها كوقان نبوده بلكه لايه هايى از تمدن در آنها كشف شده است. مهمترين اين تپه هاى باستانى در حوزه ى اورميه تپه باستانى «گؤى تپه » در شرق اورميه مى باشد كه در سال 1327 شمسى «براون» انگليسي از دانشگاه منچستر آنرا مورد مطالعه قرار داد و تمدنهاى بسيار قديمى از آن كشف كرد. آثار كشف شده از اين تپه بسيار جالب بود. از مهمترين اين آثار كشف شده صفحه اى دايره اى شكل منقوش به نقش «قيل قميش» از داستانهاى قديم سومريان پروتو تورك مى باشد كه گفتنى هاى بسيار دارد. اين لوح قيل قميش امروزه در موزه تهران قرار دارد. در روى گؤى تپه اورميه يعنى آخرين لايه تمدن، سنگهاى تراشيده اى با نقش حيوان پيدا شد كه قدمتى حدود دو سه هزار سال قبل دارد. در ميان اين نقوش ، نقش دو قوچ و پلنگ نيز ديده مى شود مى دانيم در ميان تركان باستان قوچ مظهر قدرت و نيرو مى باشد. پيدا شدن سمبول سومرى ها يعنى قيل قميش حاكى از آن است كه اين منطقه در اعصار بسيار دور مأمن تمدن باستان و تقريباً ناشناخته آراتا / اره ته مى باشد. امروزه توركولوژها برآنند كه اراتتاها گروهى از سومريان پروتورك هستند كه همراه با سومريان به بين النهرين نرفته و در غرب آذربايجان از جمله اورميه ساكن شدند. براى اولين بار ژ- اوپر موضوع قرابت زبانهاى التصاقى از جمله تركى را با سومرى پيش كشيد. بعد از او فريتز هومثل در دهه ى سده ى 20 ميلادى با برابر نهادن واژه هاى سومرى و تركى و توضيح 350 واژه سومرى به كمك واژه هاى زبان تركى بر ارتباط سومرى و تركى تأكيد كرد و از آن زمان زبان سومرى زبان باستانى تركان شمرده شد. جالب اينكه وجه تسميه كلمه ى «اورميه» كه مورد مناقشه پاره اى قرار گرفته كلمه ايست تركى با منشأيى سومرى. « اور » در زبان سومريان پروتورك (تركان باستان) به معناى شهر و آبادى و محل اسكان مى باشد. اين كلمه در تركستان شرقى تحت تصرف چين در شهر اورومچى و دهها شهر و قلعه ى باستانى نيز به يادگار مانده است. پايتخت سومرى ها نيز «اور» ناميده مى شد. جزء دوم كلمه يعنى « ميه يا ميا » همان ميت ها يا ميتانى هاى مى باشد كه شاخه اى از تركان باستان هوررى مى باشند. هوررى ها چهار هزار سال قبل در آذربايجان و اورميه ساكن بودند و دولت بزرگ اورارتو بعدها از اجتماع طوايف هوررى و ميتانى در آذربايجان و شرق آنا طولى تشكيل شد. شهر اورميه در زمان هوررى ها و اورارتوها از جمله استحكامات مهم آذربايجان شمرده مى شد كه نامش در كتيبه هاى اورارتويى و آشورى به كرّات ديده مى شود. در اين سنگ نوشته ها نام اورميه به شكل اورمئت و اورمياتى rumiate U/ Urmet ديده مى شود. پادشاهان آشور هر از چندگاهى به علت سرسبزى و تاراج ثروت منطقه اورميه و غرب آذربايجان به اين منطقه قشون كشى مى كردند مثلاً سلمنصر سوم شاه آشور( 24 - 859 ق.م) از جنگى سخن رانده كه در ساحل درياچه اورميه انجام داده است. ساحل نشينان كه از پيشروى ارتش خونريز و ويرانگر آشور متوحش شده بودند با قايق هاى الوارى به داخل درياچه مى گريزند و سلمنصر سوم با بحريه اى مركب از قايق هاى الوارى مجهز به بادبانهاى پوستى به تعقيب آنها مى پردازد و آب درياچه را با خون فراريان گلگون مى سازد. در كتيبه هاى اورارتويى به منطقه ى غرب درياچه اورميه « قيلزان » گفته مى شد نه « گيلزان» . اورميه در دوران تاريخى بعد از اورارتوها از جمله حكومت مستقل آذربايجان ( دوران پس از حمله اسكندر تا دوران اشكانيان) از اهميت فروانى برخوردار بوده و به سبب قرار گرفتن در سر راه روم - شيز (تكاب / تخت سليمان) بارها مورد تاخت و تاز قشون روم قرار گرفته و حتى يكبار به آتش كشيده شده بود. شهر اورميه به نوشته اى پاره اى از مورخين و جغرافيا دانان قبل و بعد از اسلام شهر زرتشت قلمداد شده است حتى بسيارى كوه « بزو داغى » در شمالشرق اورميه را زيستگاه زرتشت مى دانند. حتى پاره اى از مردم اورميه معتقدند قبر مادر زرتشت « دوغدو » در اورميه قرار دارد و جاى آنرا نشان مى دهند بنابه اظهارات محققان محل نامبرده قبر «بورلا خاتون » از قهرمانان كتاب عظيم و گرانسنگ دده قورقود مى باشد.
توحید ملک زاده دیلمقانی
توحید ملک زاده دیلمقانی
۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه
ميرجعفر پيشهورى از مهاجرت باكو تا انتشار حقيقت
سید جعفر پیشه وری - موسس حکومت ملی آذربایجان
خدمات حکومت ملی آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری گويای جايگاه والای اين حکومت در تاريخ نوين آذربايجان است. اصلاحات ارضی و تقسيم زمینها در بین کشاورزان، برابری حقوق زنان با مردان، خدمات عظيم اجتماعی، تاسيس مدارس و استفاده از زبان ترکی به عنوان زبان رسمی آذربايجان، تاسيس دانشگاه تبریز، تاسيس راديو تبريز و دهها خدمات ديگر که در طول مدت يکساله حکومت ملی به انجام رسید برای هميشه الهام بخش مبارزات مردم آذربایجان وترکان ايران خواهد بود.
سيدجعفر جوادزاده كه بعدها به پيشهورى معروف شد، در حدود سال 1272 خورشيدى / 1893 ميلادى در سيدلر زيوهسى (زاويه سادات) يكى از روستاهاى خلخال آذربايجان به دنيا آمد. در 12 سالگى همراه با خانوادهاش، همانند هزاران خانواده دستخوش تنگناهاى گوناگون اقتصادى و اجتماعى به آن سوى ارس مهاجرت كرد و در باكو رحل اقامت افكند. وى كه آموزش خواندن و نوشتن را در زادگاه خود شروع كرده بود، ضمن فراشى در مدرسه روستاى بلبله واقع در شبه جزيره آبشرون، به تحصيل خود نيز ادامه داد. پس از آن هم در روستاى خيردالانِ همانجا مدرسهاى باز كرده، مشغول تدريس شد. بعد از مدتى وارد دارالمعلمين باكو شده، پس از به پايان رساندن دوره آنجا، در مدرسه اتحاد ايرانيان باكو، كه در سال 1907 به ابتكار حزب اجتماعيون عاميون ايران (مجاهد) تأسيس گرديده بود، به تدريس زبانهاى فارسى و تركى و شرعيات پرداخت. او در ياد كرد اين مرحله از زندگى خود چنين نوشته است:
«عشق تحصيل، عشق كتاب خواندن مرا وادار كرد تا 20 سالگى تمام اوقات بىكارى خود را در كتابخانهها به سر ببرم. بيشتر از هر موضوعى به كتب تاريخ و ادبيات و فلسفه علاقه داشتم. در اين ميان جنگ بينالمللى و پشت سر آن انقلاب كبير روسيه سر رسيد. اقيانوس نهضت اجتماعى مرا هم مانند ساير جوانان معاصر از جاى خود تكان داده، به ميدان مبارزه سياسى انداخت. اول از مقالهنويسى شروع كردم و سپس وارد خدمت [تشكيلاتى ] شدم.«(1)
اگرچه نخستين مقالهاش گويا اندكى پس از درگرفتن انقلاب فوريه 1917 در روزنامه آچيقسؤز، ارگان حزب مساوات به سردبيرى محمدامين رسولزاده به چاپ رسيده، ولى نويسندگى را به طور جدى با چاپ مقالاتى در روزنامه «آذربايجان جزو لاينفك ايران» آغاز كرده است.
روزنامه مذكور ارگان شاخه باكوى حزب دموكرات ايران بود. اساس اين سازمان گويا در حدود سالهاى نخستين جنگ جهانى اول ريخته شده بود؛ يعنى زمانى كه محمدعلى تربيت مديريت مدرسه اتحاد ايرانيان را به عهده داشت. وى با همكارى ميرزا محمودخان پرورش و ميرزا عبدالله عبداللهزاده و چند نفر ديگر شالوده اين تشكيلات را بنيان نهاد؛ اما آن سازمان تنها پس از انقلاب فوريه و از هم پاشيدن تزاريسم بود كه توانست ابراز وجود كند. سلامالله جاويد نام عدهاى از اعضاى شناخته شده آن را كه ميرجعفر جوادزاده نيز يكى از آنها بوده، در خاطرات خود آورده است.(2) اين سازمان كه به نظرى داراى نظام و انتظام تشكيلاتى چندان منسجمى هم نبوده،(3) بيشتر با كميته آذربايجان حزب دموكرات به رهبرى شيخ محمد خيابانى ارتباط داشته است تا مركز (تهران).
روزنامه مورد بحث كه اضافه شدن عبارت «جزو لاينفك ايران» به آذربايجان مفهوم خاصى به آن مىداد، تأكيدى بود بر مهر و علاقه ايرانيان خارج از كشور به ايران. سلامالله جاويد مىنويسد:
«در آن تاريخ، سال 1919، حزب مساوات، دولت آذربايجان چشم طمع بهآذربايجان ايران دوخته بود و در اين راستا تبليغ مىكرد. ايرانىها هم با اين كار مخالفت مىكردند.»(4)
ناگفته نماند كه در زمان انتشار روزنامه آذربايجان جزو لاينفك ايران [از 27 ربيعالثانى 10 / 1336 فوريه 21 /1918 بهمن 1296 تا 16 جمادىالثانى 29 /1336 مارس 8 / 1918 فروردين 1297] هنوز حزب مساوات به قدرت نرسيده و موجوديت جمهورى آذربايجان نيز كه در 28 مه 1918 اعلام گرديد، شكل نگرفته بود. احتمالاً آنچه در آن ايام موجبات نگرانى و واكنش ايرانىهاى ساكن باكو و حومه آن را، كه در آن تاريخ دست كم 50 هزار نفر برآورد شدهاند، فراهم آورده بود، طرح موضوع استقلال آذربايجان ايران، به مناسبت نفوذ روزافزون حزب دموكرات به رهبرى خيابانى بوده است. به اين حقيقت در مقالهاى تحت عنوان «آذربايجان» كه در شماره 3[ 2 جمادىالاول 15 /1336 فوريه 1918 ] «آذربايجان جزو لاينفك ايران» درج گرديده، اشارت رفته است.
در مقاله مذكور، كه به قلم ف. على قلى زاده از ايرانيان عشقآباد و مدير روزنامه مورد بحث - نوشته شده، پس از بحثى در باره عواقب و عوارض فوقالعاده جنگ جهانى اول، كه يكى از آنها هم سرنگونى هيكل مدهشه استبداد روسيه بود و خود نتايج مهمه ديگرى چون اعلان خودمختارى و استقلال بعضى از سرزمينهاى تحت استيلاى رژيم تزارى را به دنبال آورد، چنين آمده است:
«چنان كه معلوم است، از آن جايى كه بخشى از قفقاز از آذربايجان مجزا گرديده، فرقه مقتدرى از مسلمانان قفقاز تشكيل يافته، با آرزوى "مختاريت آذربايجان" به فعاليت پرداخته است. اين "مختاريت آذربايجان" هم بنا به افادات نويسنده آچيق سؤز [محمدامين رسولزاده] باعث سوءتفاهم شده، در قفقاز و آذربايجان هياهوى بزرگى برانگيخت. چنان كه خوانندگان محترم مىدانند، چندى پيش در روزنامه تفليسسكى ليستوق جملهاى درج گرديده بود كه گويا در تبريز، مركز آذربايجان، حزبى پيدا شده كه هدف عمدهاش عبارت است از جدا كردن آذربايجان از ايران و تشكيل ديركتوريايى [هيئت مديرهاى ] به منظور اداره جداگانه آن جا و الخ...(5)
همان جمله هم در پارهاى از روزنامههاى ترك زبان قفقاز اقتباساً درج گرديده است. چنين انتشاراتى باعث تشويق و هيجان شديد ايرانيان، خصوصاً آذربايجانيان منتسب به حزب دموكرات ايران شده، ايرانيان ساكن باكو و نقاط ديگر قفقاز با مراجعتنامههاى پرحرارتى خواستار توضيحاتى در اين خصوص از حزب دموكرات شدهاند. از اظهارات رابط كميته باكوى حزب چنين فهميده مىشود كه ضمن دعوت مراجعهكنندگان به سكوت و آرامش، در اين خصوص از كميته آذربايجان حزب توضيح خواسته شده است.
اينك جواب خصوصى دريافتى كميته باكو...
جواب كميته آذربايجان
در پاسخ نامهتان بايد بنويسيم كه اين احوالات چنان كه در روزنامههاى قفقاز نيز ملاحظه مىشود، اقدامات آذربايجانىها (اشاره است به مطالب مندرج در نامه) سبب تأويلات و تفسيراتى در مملكت شده است. از طرح مسئله واهى مورد اشاره در روزنامه تفليسسكى ليستوق و تكرار آن در آچيق سؤز چنين فهميده مىشود كه اقدامات وطنپرستانه آذربايجانىها به غلط به افتادن آنها به خيال مختاريت و تجزيه آذربايجان تعبير كرده مىشود و قيام بر ضد [دولت] تهران به تشكيل حكومت خودمختار و استقلال آذربايجان حمل مىگردد!....
اين اخبار به كلى مغاير حقيقت بوده و چنين تفسيراتى حائز پارهاى مضامين سياسى است. كميته ايالتى نمىتواند چنين شايعاتى را لاقيدانه تلقى نمايد. به هم مسلكان محترم اكيداً اخطار مىشود كه بايد چشم و گوش خود را باز كرده، متوجه و مواظب چنين شايعات پوچ و بىمعنى بشوند و از جريان بيگانگان بيمى به دل راه ندهند. در كنفرانس ايالتى فرقه به آوازى بلند و طنينانداز در جهان اعلام كردند كه "آذربايجان جزو لاينفك ايران است، آذربايجان عضو مهم خانواده ايران است..."
منتهاى آمال آذربايجانىها احداث ايرانى است آزاد، مستقل، متحد و مقتدر. تشكيلات حزب دموكرات هيچگاه از آمال مليه خود غفلت نكرده، به تأثير اجراى جريانهاى مخالف در مملكت ميدان نخواهد داد. هيجان تبريز ناشى از اقدامات شايان تنقيد صادر شده از تهران و روياروى آن است . والا، تا دنيا دنياست پرچم شير و خورشيد نشان در آذربايجان در اهتزاز خواهد بود. البته كه احساسات آذربايجانىها و نظريات آنها را در روزنامه تجدد مشروحاً ملاحظه خواهيد فرمود!
كميته ايالتى آذربايجان فرقه دموكرات ايران
مكتوب نمره 19 ،77 قوس 1336
اكنون از شرح مندرجات روزنامه تجدد، كه ديگر زمانش گذشته، صرفنظر كرده، شمهاى از نظريات خودمان را بيان كنيم:
ما كه خود آذربايجانى هستيم و مىدانيم كه علاقه و ارتباط سياسيه آذربايجان به ايران و روحيهاش به چه درجهايست و از تاريخ حيات آن به نحو شايستهاى آگاهى داريم، مىدانستيم كه چنين انتشاراتى تنها از طرف بعضى خوشخيالان بىعقل و يا فتنهانگيزان ظاهر گرديده است...
آذربايجان روح ايران است، همانطور كه بدن بىروح نمىتواند زنده بماند، از روح بدون بدن نيز كارى ساخته نيست. آذربايجان دست راست ايران است. بدن بدون دست با آن كه به حالتى ناقص مىتواند زندگى نمايد، ولى دست بدون بدن نابود مىگردد. خلاصه، مفتنهاى خوشخيال گرفتار افكار فاسده بايد بدانند كه فريفتن آذربايجانى و آلت دست كردن او و محو و لگدكوب نمودن حيثيت تاريخيه و شرف ملىاش چندان هم سهل و ساده نيست ...
آذربايجانى ملت نجيبهاى است خوشخلق، مهمان دوست و پرمرحمت كه بر هر كسى اظهار دوستى مىكند، ليكن وقتى مسئله تابعيت به ميان مىآيد همچنان كه روزنامه تجدد گفته، آن كارى كه از آذركدههاى قديمى آذربادگان ساخته مىشد، امروز دريغ است كه از جوامع و مجامع آذربايجانى ساخته نشود. [آتش همان آتش و خاك همان خاك و مرد همان مرد و خون همان خون است كه بود و هست] هر كس بخواهد آنها را از ايران جدا نمايد، به دشمنى هيبتناك در برابر او بدل شده، دستيازندگان به چنين اقداماتى را از كرده پشيمان مىكنند...»
روزنامه مورد بحث كه نامش برگرفته از يكى از اصلىترين شعارهاى دموكراتهاى آذربايجان بود، با كميته ايالتى آذربايجان حزب دموكرات ايران و ارگان آن، تجدد، پيوند تنگاتنگ داشت و گذشته از آن كه مطالبى از تجدد ترجمه و در آن درج مىگردد، تجدد نيز گزارشهايى در باره «فعاليتهاى دموكراتهاى بادكوبه» و روزنامه «آذربايجان چاپ بادكوبه» منتشر مىكرد.(6) بعضى از اعضا و وابستگان كميته باكوى حزب دموكرات چون عبدالله عبداللهزاده فريور، شيخ باقر خرازى و علىاكبر اسكويى هم كه در نتيجه پيش آمدن حوادث مارس 1918، كه منجر به كشتار هزاران مسلمان به تحريك داشناكها و همدستانشان شد، مجبور به ترك باكو شده بودند، به تبريز آمده، به حزب دموكرات پيوستند و در جنبش خيابانى شركت كردند. عبداللهزاده كه پس از آن در تبريز ماندگار شد و به تدريس در مدرسه متوسط محمديه و نويسندگى در تجدد و ... پرداخت،(7) مدير مدرسه اتحاد ايرانيان، رهبر سازمان دموكراتهاى ايرانى مقيم باكو و يكى از نويسندگان ارگان آنها بود. رساله «ايران دميريول امتيازاتى» (امتيازات راهآهن ايران) يكى از نوشتههاى او بود كه بهطور پاورقى از شماره اول آذربايجان... تا شماره 9 آن بهچاپ رسيده است.
روزنامه مذكور كه اكثر مقالاتش به زبان تركى آذربايجانى و بعضى از آنها به زبان فارسى بود، خود را «ناشر افكار حزب دموكرات ايران» معرفى كرده، بر آن بود تا «عموم هموطنان خود را با اصول دموكراسى آشنا» نمايد. گردانندگان آن مخصوصاً بر اين نكته تأكيد مىورزيدند كه روزنامه مىخواهد «كارگران و كسبه را به اقتضاى عصر معاصر كرده، در ميان آنها به دايره علم و معارف توسعه دهد. [روزنامه] طرفدار فقير كردن ثروتمندان و ضعيف كردن مقتدران نبوده، بلكه بر عكس بر آنست تا به واسطه چارهجويى و گشودن راههاى اقتصادى - سياسى - اجتماعى به ثروتمند شدن فقرا و مقتدر شدن ضعفا كمك نمايد و ....»(8)
اگرچه براى ادامه انتشار روزنامه تداركات لازم ديده شده و حتى چاپخانهاى به نام نوروز به منظور انتشار آن تأسيس گرديده بود، ولى پيش آمدن حوادث مارس در باكو انتشار آن را از شماره 13 به بعد متوقف كرد. اشاره به سازمان دموكراتهاى ايرانى باكو و ارگان آنها به جهت آغاز فعاليتهاى سياسى و نويسندگى جوادزاده با آنهاست. سلامالله جاويد كه در آن دوره در مدرسه اتحاد ايرانيان، كه اغلب اوليا و مربيانش از اعضاى اصلى سازمان مورد بحث بودند، تحصيل مىكرده، جوادزاده را نيز، كه از معلمان همان مدرسه بوده، از فعالان همان سازمان و جمعيت معارف ايران، كه براى ترويج معارف به داير كردن كلاسهاى شبانه و اجراى نمايش و ... مىپرداخت، به شمار آورده، خاطرنشان ساخته است كه وى از بازيگران نمايشى تحت عنوان انتقام حقيقى بوده است.(9)
«ميرجعفر (خلخالى) سيدجوادزاده» پنج مقاله، در شمارههاى مختلف آذربايجان جزء لاينفك ايران به شرح زير به چاپ رسانده است:
�«معارفه خدمت لازمدير» (براى معارف خدمت لازم است)، ش 21( 1 بهمن 1296).
نويسنده در اين مقاله مىگويد كه ملت ايران از سالها پيش رو به انقراض نهاده است و اكثر عوام جامعه در برابر اين مسئله بىتفاوت هستند. غالب افراد اقليتى هم كه به چاره جويى درد پرداختهاند، به علت بىعلمى نتيجه مطلوبى به دست نياوردهاند. آنها غالباً از سر ناآگاهى فريفته اظهارات عوام فريبانه سياستمداران انگليسى شده، اتحاد با انگليس يا روس را عامل سعادتمندى دانسته و به بيراهه رفتهاند. آنهايى هم كه متوجه چاره حقيقى بودهاند، به علت جهل عمومى ناگزير از فعاليت مخفى شده، با از خودگذشتگى به هدف رسيده، اداره حكومت را كه نجات وطن بسته به آنست به دست ملت سپردند. ليكن متأسفانه ملت به علت بىعلمى نتوانست استفاده شايستهاى از آزادى ببرد. در اين ميان خائنان منفعتطلب مردم را به نيرنگ فريفته، رشته امور را به دست گرفتند و دوستداران و خادمان اصلى وطن و ملت باز ناگزير از فعاليت مخفى شدند و روس و انگليس به دست عوامل داخلى خود صدها فرزند غيور وطن را نابود كردند و بعضى را با تكفير از ميدان به در بردند... اينك انقلاب كبير روسيه فرصت آن را پديد آورده است كه آن نيروى مخفى ديگر بار به تدريج به فعاليت علنى پردازد... آن چه سبب انقراضمان شده، بىعلمى است. اگر علم و معارف داشتيم مشروطه جوانمان آلت دست خائنان نمىشد... بدون علم نمىتوان زيست ... تا فقرا آگاه نشدهاند، به حقوقشان همچنان تجاوز خواهد شد... علم شرعاً نيز براى انسان واجب شمرده شده است. اطلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة .... براى زندگى كردن به علم نياز داريم، براى زنده شدن به علم نياز دارم و ...
� «نه وقت دئمك اولاركى ايران ايرانلىلاريندى؟« (كى مىتوان گفت كه ايران از آن ايرانيان است؟(ش 30) 3 بهمن 1296).
در اين مقاله پس از اشاراتى به تأثيرات سوءاستعمار و حكومت استبدادى و نظام خان خانى، تنها راه چاره تشكيل حكومتى مقتدر دانسته مىشود. پديد آمدن چنين حكومتى هم تنها در پرتو اتحاد ملت ممكن است. از همين روست كه حزب دموكرات ايران نجات ايران را در تشكيل چنين حكومتى دانسته است. چنين حكومتى در ايران تنها با حكومت مشروطه عامه امكانپذير است. اگر ايرانيان خواهان چنين حكومتى هستند، بايد به حزب دموكرات بپيوندند. در اين صورت است كه مىتوان گفت ايران از آن ايرانيان است.
�«اميد»، ش 7( 5 اسفند 1296).
يك قطعه ادبى است خطاب به فرزندان وطن كه تنها اميد دورافتادگان از وطن به اتحاد و مبارزه آنها بسته است. بىوطن نمىتوان زيست. ملت و مليت تنها با وجود وطن پايدار مىماند.
�«ترقى يولو آرامالى» (بايد راه ترقى جست)، ش 14( 7 اسفند 1296).
در اين مقاله يكى از موانع ترقى ملت ايران، يعنى سنت امتيازات شخصى و طبقاتى مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. به زعم نويسنده همين امتيازات دست و بال ملت را بسته، افراد آن را از ابراز لياقت و خلاقيت بازداشته است. نجات مملكت و از آن جمله حتى اعيان و اشراف در گرو گشودن زنجير اسارت و استبداد از دست رعيت است.
�«انقراضهباشلاييريق» (روبهانقراض مىرويم)، ش21( 9اسفند 1296).
در اين مقاله كه به دنبال انتشار اخبار پيشروى نيروهاى انگليسى به سوى شمال ايران و قفقاز نوشته شده، به سياست استعمارى انگليس در ايران، كه وارد مرحله جديد تجاوز آشكار شده، پرداخته، اولاد وطن، كه در گهواره غفلت با لالايى جهالت به خواب رفته، به بيدارى و مبارزه با دشمن غدار فراخوانده شدهاند. نويسنده خطاب به افراد ملت و احزاب سياسى و سازمانهاى ملى هشدار داده است كه اكنون نه تنها استقلال، بلكه موجوديتمان نيز در خطر نابودى است. اينك زمان ثبوت ادعاها فرارسيده و ميدان تجربه و عمل در پيش روست!
مقاله اخير واپسين مقاله چاپ شده پيشهورى بعدى كه در آن تاريخ نام ميرجعفر (خلخالى) سيد جوادزاده را در زير نوشتههايش مىگذاشت، در روزنامه آذربايجان ... بود كه دو هفته بعد براى هميشه از انتشار بازماند و كمتيه باكوى حزب دموكرات ايران نيز در همان ايام در كوران كشمكشهاى خونين باكو از هم پاشيد.
جوادزاده پس از تعطيل آذربايجان ... و انحلال كميته باكوى حزب دموكرات ايران به تدريج به حزب عدالت كه در اواسط بهار 1296 / مه 1917 در ناحيه نفتخيز صابونچى باكو تشكيل گرديده بود، گرايش يافت.
عدالت در حقيقت حزب كارگران ايرانى مشغول كار در باكو و اطرافش بود كه دامنه فعاليتش به زودى به شهرهاى شمالى ايران و آسياى ميانه نيز كشيده شد و بعدها تبديل به حزب كمونيست ايران شد. پيشهورى در واكنش به تشكيل حزبى به نام عدالت به توسط جمال امامى و على دشتى و ابراهيم خواجه نورى - كه استخدام مستشاران آمريكايى و مبارزه با خطر كمونيسم در سرلوحه برنامهاش بود و «درگيرىهاى متعدد در تهران و شهرستانها ميان اعضا و هواداران حزب عدالت با تودهاىها، در طول سالهاى 1322 الى 1325 خ همواره وجود داشت.»(10) - اقدام به نوشتن سلسله مقالاتى در باره تاريخچه حزب عدالت كرده، آنها را در چند شماره سال اول آژير (1322 خ) به چاپ رساند؛ با اين تذكر كه «حزبى كه مىخواهم تاريخچه مختصر آن را به نظر خوانندگان آژير تقديم كنم، غير از حزب عدالت امروزى است. از قرارى كه اساس نامه عدالت امروزى نشان مىدهد، اين دو حزب با هم هيچگونه وجه مشتركى ندارند و تصور هم نمىرود كه رهبران اين يكى خواسته باشند خود را وارث مؤسسين آن يكى معرفى بكنند...»(11)
اگرچه در اين جا فرصت پرداختن به تاريخچه حزب عدالت نيست، اما اشاره به مناسبات اين حزب با شاخه باكوى حزب دموكرات از بابت روشن كردن مسير زندگى سياسى پيشهورى لازم مىنمايد.
از اين دو حزب كميته حزب دموكرات چنان كه گذشت در مدرسه اتحاد ايرانيان مستقر بود، در حالى كه كميته مركزى حزب عدالت، در صابونچى، قلب معادن نفت و مركز كارگران ايرانى تشكيل گرديده بود و جلسات آن معمولاً در مدرسه تمدن ايرانيان آن ناحيه، كه جوادزاده يك چند مدير آن جا بوده، برگزار مىشد. سازمانهاى دموكراتهاى ايرانى باكو به نوشته پيشهورى «صد درصد تابع كميته ايالتى آذربايجان حزب مزبور [دموكرات ايران] بوده، از تبريز مستقيماً دستور مىگرفت و از كارهاى خود به آن جا گزارش مىداد.»(12) در حالى كه حزب عدالت ضمن داشتن ارتباطهايى با سازمان همت و حزب كمونيست (بلشويك) دست كم در آن دوره حزب مستقلى به شمار مىآمد. اين حزب ايرانى، با توجه به كثرت كارگران ايرانى در روسيه و به ويژه قفقاز و اعتقاد به اين كه پيروزى سوسياليسم در روسيه راهگشاى آزادى ايران و ايرانى خواهد شد، خواهان شركت فعال اعضا و هواداران خود در انقلاب روسيه بود؛ در حالى كه «دموكراتهاى ايرانى مىگفتند كه ما هرگز در انقلاب داخلى روسيه و كشمكشهاى احزاب و دستجات محلى نبايد مداخله بكنيم. كار ما و وظيفه ما اين است كه نگذاريم حقوق افراد ايرانى پايمال بشود...»( 13)
با وجود اختلافات موجود در بين دموكراتها و عدالتىها، دو تشكيلات در عين حال داراى منافع مشتركى نيز بودند و حتى مذاكراتى هم براى اتحاد در بين آنها جريان داشته است.(14) اما چنان كه گذشت، كميته باكوى حزب دموكرات بر اثر حوادث خونين مارس 1918 از هم پاشيد، در حالى كه حزب عدالت به رغم كشمكشها و رقابتهاى جارى در قفقاز و دست به دست شدنها و زير و رو گشتنها پاييد. پيشهورى در رابطه با تركيب و مناسبات دو حزب مورد بحث به نكتهاى اشاره كرده است كه قابل توجه است:
«افراد حزب دموكرات البته در تحتتأثير نهضت انقلابى روسيه نسبت به افراد تشكيلات داخلى آن حزب انقلابىتر و تندروتر بوده و در ابراز احساسات ميهنپرستى و آزادىخواهى از افراد حزب عدالت عقب نمىماندند...»(15)
و در حقيقت جلب و جذب شدن بسيارى از آنها، به ويژه پس از انحلال كميته باكوى حزب دموكرات به حزب عدالت امرى ممكن بود، چنان كه چنين نيز شد و دموكراتهايى چون حسين محمودزاده، سيفالله ابراهيمزاده، حسن ضياء - كه اشعار و مقالاتش در آذربايجان جزو لاينفك ايران به چاپ مىرسيد - و ... جوادزاده به عدالت پيوستند. پيشهورى در اشاره به ماجراى سالن بناى باشكوه اسماعيليه(16) - كه اكنون محل ادارى آكادمى جمهورى آذربايجان است - كه خود در محل وقوع حادثه حضور داشته، مىنويسد كه «نگارنده آن روز كاملاً بىطرف بودم، از روى احساسات عدالتچىها و از روى منطق قونسولگرى را ذىحق مىدانستم.»(17) اما با توجه به اين حقيقت كه حادثه مورد بحث در روز 29 بهمن 1296 اتفاق افتاده و جوادزاده در مقاله «كى مىتوان گفت كه ايران از آن ايرانيان است؟» كه در شماره مورخ 30 بهمن آذربايجان جزو لاينفك ايران، يعنى يك روز پس از وقوع حادثه درج گرديده، ايرانيان را به پيوستن به حزب دموكرات دعوت كرده، قبول ادعاى وى مبنى بر بىطرفى در آن روز دشوار مىنمايد؛ اگرچه احتمال گرايش تدريجى او به حزب عدالت را نيز بايد در نظر داشت. در هر حال واقعيت اين است كه جوادزاده احتمالاً در سال 1298 خ به حزب عدالت پيوسته و در كنفرانس عمومى حزب كه در اواسط سال 1298 / 1919 برگزار شده، به عضويت كميته مركزى آن برگزيده شده(18) و از شماره 21( 23 اكتبر 28 /1919 مهرماه 1298) روزنامه حريت، ارگان حزب عدالت، كه از تاريخ 10 ژوئن 20 /1919 خرداد 1298 به انتشار آغازيد، تا شماره 73، واپسين شماره آن، كه در 24 مه 3 / 1920 خرداد 1299 منتشر گرديد، سردبيرى آن را به عهده داشته است.
وى در همين دوره در حريت و روزنامههاى ديگر كمونيستى چون آذربايجان فقراسى (تنگدستان آذربايجان)، يولداش (رفيق)، كومونيست، آذربايجان موقت حربى انقلاب كوميتهسينين اخبارى (اخبار كميته انقلاب جنگى موقت آذربايجان) و مجله مشعل و ... دهها مقاله به چاپ رسانده است. البته او مقاله نويسى در روزنامه حريت را از پيش از عهدهدار شدن سردبيرى آن و از شمارههاى اوليه آن شروع كرده بود. ضمناً گذشته از مقالات جدى، بعضى طنزهاى سياسى نيز به ويژه در حريت با امضاى عجول، كه در حقيقت نيز بعدها از آن استفاده كرد، به چاپ رسانده است.
مقالات مذكور، كه غالباً به مناسبت موضوعات روز قلمى گرديدهاند، به طوركلى به دو دسته قابل تقسيم هستند: مقالات مربوط به ايران و مقالات مربوط به انقلاب و دولت نوظهور شوروى. موضوع اصلى و برگردان غالب مقالات انقلاب است. او كه در آذربايجان جزو لاينفك ايران نجات ايران را بسته به تشكيل دولت مقتدر و تشكيل چنان دولتى را در گرو اجراى اصول اساسى حكومت مشروطه عامه مىدانست، اينك مىنوشت كه «مشروطه و قانون اساسى فعلى به صورتى پوشيده چيزى جز برآورد كننده آرزوهاى» مشتى ملاك و خوانين نيست. از همين روى است كه ما دهقانان و كارگران را به سرنگون كردن اين مشروطه پوسيده و تشكيل جمهوريت شورايى به جاى آن دعوت مىكنيم.»(19) او در مخالفت با آنهايى كه وقوع انقلاب را در ايران آن زمان ناممكن مىدانستند، طغيان امثال اميرعشاير و اسماعيل آقا (سميتكو) و بعضى شورشهاى خودجوش هر از گاهى در نقاط مختلف ايران را نشانههايى از تشديد نارضايى عمومى و مقدمه درگيرى انقلاب دانسته، اظهار مىداشت كه «ايران آبستن يك انقلاب است، آن هم انقلاب پرولترى!»(20) و «انديشه انقلاب در ايران بيدار شده، زحمتكشان ايران حقوق خود را فهميدهاند. آنها ضمن شركت در انقلاب دنيا به فكر اجراى اصول اشتراكيت (كمونيسم) در ايران هستند. ما به پيروزى آنها ايمان داريم ... ديگر بشريت از حيات و گذران كهنه به تنگ آمده، در طلب دنياى نو است. ايرانيان نيز عضوى از همان انسانيت هستند...!»(21) او با شورى خاص از انقلاب روسيه و تأثيرات جهانى آن دم مىزد: «... انقلاب روسيه تأثير دورانساز خود را گذاشته است. فقراى كاسبه به واسطه انقلاب اكتبر به قدرت رسيده، حاكميت شورايى را اعلام كردند. انقلاب روسيه نه تنها بر ملل روسيه اثر نهاده، در سراسر دنيا نيز تأثير گذاشته است. اين انقلاب در همه جا انديشه حاكميت فقرا را بيدار كرده، آرمان كمونيسم در هر جا راه يافته، انقلاب آرام و گام به گام نه، كه رعدآسا پيش تاخته، دژ كاپيتاليسم و امپرياليسم را در محاصره گرفته است. به ويرانى آن دژ ايمان بياوريم.»(22)
وى بر آن بود كه «انقلاب روسيه به خاطر فقراى كاسبه آغاز شده، به پيروزى فقراى كاسبه و انقلاب دنيا منجر خواهد شد.»(23) و «روسيه اصول فدراسيون را پذيرفته، استقلال ملى را به رسميت مىشناسد. امروز در تركستان، استونى، اوكراين و ... دولتهاى ملى شورايى متحد با روسيه وجود دارد كه روسيه انقلابى ابداً در امور داخلى آنها مداخله نمىكند...»(24) بنابراين «اگر از ديدگاه زحمتكشى و ملتپرورى به مسئله نگاه كنيم، چارهاى جز ملحق شدن به نيرويى كه با توانگران غرب مبارزه مىكند، نداريم. به نظر ما همان طور كه كاپيتاليستهاى غرب خصم جانمان هستند، ملاكان ايران هم دشمنمان مىباشند. اتحاد با پرولتارياى روسيه پيش از آن كه منافع ملىمان را حفظ مىنمايد، منافع طبقاتى ما را نيز تأمين خواهد كرد. زيرا كه كاپيتاليسم اروپا ما را نه به خاطر خصوصيات ملىمان، بلكه از براى منافع تجارتى - طبقاتى خودش است كه مىخواهد تحت اسارت قرار دهد.»(25) و يكى دو روز بعد ابراز مىدارد كه «روزى كه حكومت مساواتى در آذربايجان [قفقاز] سرنگون شد، ما خطاب به ايرانىها نوشتيم كه انقلاب ايران آغاز گرديده است. بنا به اخبار دريافتى، انزلى و آستارا از طرف واحدهاى ارتش سرخ اشغال گرديده، انگليسىها فرار كردهاند... با ورود آرتش سرخ به خاك ايران فقراى كاسبه انقلابى ايران بر ضد حكومت فعلى قيام كرده، خواهان تغيير بنيادى نظام حاكم خواهند شد. بديهى است كه آرتش سرخ هم به انقلابيون ايران كمك خواهد كرد. فقراى كاسبه ايران نيازمند چنين كمكى هستند... بايد دانست كه هدف روسيه از كمك به فقراى كاسبه ايران و ديگر كشورها تصرف آن كشورها نيست، بلكه احياى سوسياليسم در آن جاهاست.... بعد از آن هم وظيفه انقلابى ما فقراى كاسبه ايران رها ساختن كشورمان از چنگ انگليسىها و نوكران آنهاست و ... كمك به آرتش سرخ كه در حال پيشروى به سوى هندوستان براى نجات آن كشور است. و سپس آباد ساختن ايران ويران شده به دست جغدهاى كهنه كار است ... تمام زحمتكشان ايران بايد به حزب كمونيست پيوسته، زير پرچم سرخ گرد آيند... فقراى كاسبه روسيه مخالفتى با شعار "ايران از آن ايرانيان است"، ندارند، بلكه آنها بيش از ما مدافع شعار "زحمتكشان هر سرزمينى حاكمان واقعى آن جا هستند"، مىباشند... اى زحمتكشان ايران، بياييد برويم حاكم كشور خود شده، اراضى زراعتى خود را از ملاكان گرفته، با زراعت گذران كنيم.»(26)
آن چه مذكور افتاد مشتى بود از خروار نوشتههاى م. ج. جوادزاده كه حاكى از شيفتگى وى نسبت به آرمانى است كه در آن دوره جاذبه روزافزونى در جوامع تحت ستم و به ويژه جامعه چند ده هزار نفرى مهاجران ايرانى ساكن قفقاز داشت. خود وى بعدها در توضيح و توجيه انگيزه خويش در باره موضعگيرىهايش در آن دوره مىنويسد كه چنين مىانديشيده است كه «نجات و سعادت ملت و ميهن من در پيشرفت رژيمى است كه انقلابيون روسيه مىخواهند و اگر غير از لواى پرافتخار لنين بيرق ديگرى در روسيه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادى ملت ايران هميشه در معرض خطر خواهد بود.»(27) در هر حال براى بررسى همه جانبه اين نوشتهها احتياج به مجال ديگرى است.
اندكى پس از انتشار نوشتههاى مورد بحث كه سطورى از آنها نقل گرديد، جوادزاده عازم گيلان مىشود. وى تا اين تاريخ در حدود 15 سال از عمر حدوداً 27 ساله خود را در باكو گذرانده بود و اگرچه از زمان قدمگذارىاش به ميدان فعاليت سياسى - تشكيلاتى بيش از 3 سال نمىگذشت، با اين همه در طى اين مدت كوتاه در محيط زندگى و نيز حيات وى رويدادهاى زير و روكننده زيادى رخ داده بود.
به طورى كه ديديم با پيش آمدن حوادث 31 مارس تا 2 آوريل 1918 بساط كميته باكوى حزب دموكرات درهم نورديده شد. در جريان اين حوادث بيش از سه هزار نفر غالباً مسلمان - آذربايجانى كه دست كم 600 نفر آنها ايرانى بوده،(28) به خاك و خون كشيده شد و زخم خون چكان ديگرى در مناسبات آذربايجانى - ارمنى گشوده شد. در حدود 10 روز پس از آن، گارديه سرخ قدرت را در باكو به دست گرفت و كمون باكو تشكيل گرديده، به گسترش حاكميت شوروى در شهر و اطراف آن پرداخت. ليكن چهار ماه بعد با نزديك شدن نيروهاى انگليسى تحت فرمان دنسترويل - كه از طريق بغداد و همدان و قزوين رو به شمال ايران پيش آمده و پس از برخوردهايى با جنگلىها خود را به انزلى رسانده بودند - كمون باكو نيز از هم پاشيد و زمام حاكميت شهر در اواخر ژوئيه 1918/ اوايل مرداد 1297 به دست ديكتاتورى سنتروكاسپى متشكل از افسران ناوگان خزر و نمايندگان اِس اِرها و داشناكها و منشويكها، كه در كمون باكو (كميته اجرائيه شوراى باكو) نيز شركت داشتند، افتاد. از حوادث دوره يك ماه و نيمه حاكميت ديكتاتورى مذكور آمدن نيروهاى انگليسى تحت فرمان دنسترويل بود كه به درخواست حكومت مزبور به باكو آمدند، دستگيرى كميسرهاى بلشويك و زندانى كردن آنها و سرانجام حمله نيروهاى عثمانى به شهر، كه از زمان حاكميت كمون درصدد تصرف باكو بودند. با ورود «اردوى اسلام قفقاز» يعنى نيروهاى مشترك عثمانى و واحدهاى وابسته به دولت جمهورى آذربايجانِ تشكيل شده در 28 مه 1918 و مستقر در گنجه، در 15 سپتامبر 1918 به باكو، حوادث چندى به وقوع پيوست كه اهم آنها عبارت بودند از: خروج نيروهاى انگليسى از باكو در آستانه ورود اردوى مذكور و بازگشت آنها به انزلى؛ از هم پاشيدن ديكتاتورى سنتروكاسپى و فرار كميسرهاى باكو از زندان - كه به دستگيرى آنها در خزر و تيرباران شدنشان در شب 20 سپتامبر در تركمنستان منجر شد و انتقال دولت مساوات از گنجه به باكو و نيز و دست گشودن اردوى فاتح به قتل و غارت و به ويژه كشتار ارامنه به انتقام كشتارهاى 31 مارس تا 2 آوريل. پيشهورى كه در آن زمان در باكو حضور داشته، سالها بعد، پس از اشاره به سختگيرى ديكتاتورى سنتروكاسپى نسبت به تمام احزاب دست چپ و از آن جمله توقيف عده زيادى از اعضاى حزب عدالت و ركود زندگانى سياسى، از ورود اردوى مذكور به شهر چنين ياد مىكند:
«به هر حال شهر بعد از چندين ماه محاصره سقوط كرد. حكومت به دست تركها افتاد. سربازان نورى پاشا به بهانه انتقام تركهاى محلى كه از طرف داشناكها به قتل رسيده بودند، شهر را غارت و ارامنه را قتلعام كردند. من وحشىگرى داشناكها را روز 18 مارس 1918 ديده، در آن روز عده بىشمارى از مردمان بىگناه، مخصوصاً ايرانيان بىطرفى [را] كه در كاروانسراها سوخته و زغال شده بودند، با چشم خود مشاهده كرده بودم .... از ديدن جناياتى كه اين مردمان بىشعور، بدون علت اساسى ... مرتكب شده بودند، روان انسان عاصى مىشد، ولى تركها هم از آنها عقب نمانده بودند.... سه شبانهروز شهر را به دست سربازان داده، گفته بودند هرچه دلشان بخواهد بكنند...»
و سپس جريان نجات دو ارمنى از چنگال سربازان ترك را به وساطت خود بازمىگويد.(29) وى مدتى پس از وقوع حوادث اواسط سپتامبر 1918 مقالهاى تحت عنوان »مقصر كيست؟« را كه در ش 22( 67 آوريل 1920) حريت به چاپ رسيده، به تجزيه و تحليل مسائل ارمنى - مسلمان اختصاص داده، رهبران حزب داشناك و مساوات را مسبب اصلىدرگيرىهاى خونين پايانناپذير ارامنه و آذربايجانىها معرفى كرده است:
«...اين نظر كه كشتار متقابل ارامنه و مسلمانان (آذربايجانىها) تا زمانى كه هر دو قوم از بين نرفتهاند، ادامه خواهد يافت، اشتباه است. زيرا كه به وجود آورنده مسئله ارمنى و مسلمانان نه عموم ارامنه هستند و نه همه مسلمانان كه اختلافاتشان تا باقى ماندن يك نفر از هر دو طرف حل نشود. هرگز چنين نيست. مسئله ارمنى - مسلمان موجد دارد. اگر آن از ميان برداشته شود، مىتوان اطمينان يافت كه مسئله ارمنى - مسلمان نيز از بين خواهد رفت. آن موجد هم عبارت است از احزاب داشناك و مساوات. افروزنده آتش جنگ آنها هستند. بنابراين طرفداران صلح و مسالمت را لازم است كه آنها بميرند. در آن صورت هم ارمنىها و هم مسلمانان (آذرىها) روى آسايش خواهند ديد... فقراى كاسبه هر دو مملكت [ ارمنستان و آذربايجان] را است كه به خاطر استقرار حاكميت خود داشناكهاى مبلغ هايستان بزرگ و مساواتىهاى ستايشگر توران بزرگ را از ميان بردارند. زيرا كه براى انسانهاى امروز نه هايستان [ ارمنستان] بزرگ و توران بزرگ، بلكه دولتهاى آذربايجان و ارمنستان كوچك شوروى لازم است كه ساكنان قلمرو خود را به جنگهاى ملى و دينى سوق ندهد...»
ناگفته نماند كه تبليغ اين نظر در آستانه سرازير شدن واحدهاى اردوى يازدهم ارتش سرخ از قفقاز به سوى جنوب و برانداختن دولتهاى ملىگرا در جمهورىهاى آذربايجان و ارمنستان معنى خاصى مىتوانست داشته باشد...
پس از شكست قطعى دولت اتحاد و ترقى از متفقين و انعقاد قرارداد مودروس، نيروهاى عثمانى باكو را ترك كردند و نيروهاى انگليسى اين بار به فرماندهى تامسون در اوايل نيمه دوم نوامبر 1918 وارد باكو شدند و بعد از يك ماه و اندى دولت جمهورى آذربايجان از طرف فرماندهى نيروهاى انگليسى به رسميت شناخته شد. تا اوت 1919 كه نيروهاى انگليسى باكو را ترك كردند، با آن دولت همزيستى مسالمتآميز داشتند.
در دوره حاكميت مساوات كه تا اواخر آوريل 1920 به مدت 23 ماه دوام آورد و به ويژه پس از افتتاح پارلمان در دسامبر 1918، روى هم رفته ثبات و آرامشى در اوضاع پديد آمد و اصول دموكراسى چندان مراعات مىگرديد كه حتى بلشويكها و احزابى چون همت و عدالت كه متفقان آنها به شمار مىآمدند، با وجود محدوديتها مىتوانستند به فعاليت نيمه علنى خود ادامه بدهند و ارگانهاى مطبوعاتى خود را منتشر سازند. به عنوان مثال، حريت، ارگان حزب عدالت كه ديديم جوادزاده سردبير آن بود، در همين دوره به طور مرتب منتشر گرديده است. و هم در اواخر همين دوره، به دنبال مذاكراتى در بين نمايندگان احزاب كمونيستى عدالت، همت و شاخه باكوى حزب كمونيست (بلشويك) روسيه، هر سه تشكيلات به هم پيوستند و از پيوستن آنها حزب كمونيست آذربايجان پديد آمد كه نخستين كنگره خود را در 11 فوريه 1920 برگزار كرد.
سه هفته پس از پيروزى ارتش سرخ در جمهورى آذربايجان و سقوط دولت مساوات، ناوگان سرخ مستقر در خزر به سوى سواحل جنوبى آن دريا پيشروى كرد و با پياده شدن افراد آن در بندر انزلى، نيروهاى انگليسى كه از اواسط سال 1297 /1918 خ آن جا را به پايگاه نظامى خود تبديل كرده بودند، به همراه گارد سفيدىهاى پناه برده به آنها و نيز نيروهاى قزاق از گيلان عقب نشستند و با عقبنشينى آنها و پيشروى واحدهاى ارتش سرخ، جنبش گيلان وارد مرحله نوينى شد. همين حوادث در زندگى جوادزاده نيز صفحه جديدى گشود. خود وى در اين باره گفته است:
«...نهضت آزادى جنگل مرا هم مانند همه آزادىخواهان ايرانى جلب نمود. بدون فوت وقت به آن جا شتافتم ... در آن جا هم پيوسته در صف اول بودم، روزنامه مىنوشتم، سخنرانى مىكردم، عملاً در پيشرفت مقاصد ملى سختترين و با مسئوليتترين كارها را به عهده مىگرفتم...»(30)
جوادزاده به همراهى گروهى از عدالتچىها، كه تعداد آنها را 23 يا 30 نفر نوشتهاند و احياناً در رأس آنها به گيلان فرستاده مىشود. در بعضى از منابع ادعا شده است كه وى براى مذاكره با ميرزا كوچك خان فرستاده شده، در حالى كه بعضى ديگر علت اعزام او را تدارك مقدمات برگزارى نخستين كنگره حزب كمونيست ايران دانستهاند.(31) اگر نظر دوم را بپذيريم، جوادزاده نمىتوانسته است پيش از اعلان جمهورى گيلان در اين ولايت باشد، زيرا كه به نوشتهاى، «حزب كمونيست ايران [ كه احياناً پس از ادغام حزب عدالت در تركيب حزب كمونيست آذربايجان چنين ناميده شده و اين نامگذارى در كنگره انزلى حزب تثبيت گرديده] 12 روز پيش از آغاز كنگره، 30 نفر از فعالان حزبى را به سرپرستى جعفر جوادزاده و سلطانزاده به انزلى فرستاد...»(32) در حالى كه بين اعلان جمهورى و آغاز كار كنگره 17 روز فاصله بوده است؛ يعنى كه در اين صورت هيئت مذكور بايست 4-5 روز پس از اعلان جمهورى به انزلى وارد بشود. از آگاهىهاى موجود ديگر نيز چنين مستفاد مىشود كه به هنگام ورود واحدهاى سرخ به انزلى جوادزاده هنوز در باكو بوده است. گزارش او تحت عنوان «ورود نريمان نريمانوف» [به باكو] در شماره مورخ 17 مه 1920 روزنامه كومونيست درج گرديده و در مقاله «انقلاب ايران» او كه در شماره 23 مه آذربايجان موقت حربى انقلاب كوميتهسىنين اخبارى به چاپ رسيده، نوشته شده است كه «بنا به اخبار دريافتى انزلى و آستارا از طرف واحدهاى ارتش سرخ اشغال گرديده، انگليسىها فرار كردهاند» و همين مقاله با اين فراخوان به پايان رسيده است: «اى زحمتكشان ايران، بياييد برويم حاكم كشور خود شده، اراضى زراعتى خود را از ملاكان گرفته، با زراعت گذران كنيم.»
در مقدمه آثار منتخب ميرجعفر پيشهورى ... هم تاريخ اعزام او به گيلان روز 23 مه نوشته شده است. بنابراين مىتوان گفت كه وى پس از نوشتن مقاله مذكور است كه به سوى گيلان به راه افتاده و در اين صورت 4-5 روز پس از ورود واحدهاى ارتش سرخ به انزلى به آن جا رسيده است. ترجمه نوشته مذكور از اين قرار است:
«حزب عدالت ايران براى برپاداشتن جبهه واحد مبارزه بر ضد مرتجعان داخلى و مداخلهگران امپرياليست و ... در كشور، تلاش مىكرد. به همين منظور هم حزب با سران جنبش جنگل تماس مىگيرد و در اوايل خرداد ماه سال 23 / 1299 مه 1920، براى مذاكره با ميرزا كوچك خان هيئتى به سرپرستى پيشهورى اعزام مىدارد. مذاكرات هيئت به موفقيت مىانجامد و در اواسط ماه خرداد، يعنى در 4 ژوئن 1920، جمهورى گيلان اعلان مىگردد. م. ج. پيشهورى هم به عنوان وزير خارجه حكومت انقلابى مذكور تعيين مىگردد.»(33)
از منابع موجود چنين فهميده مىشود كه دو روز پس از پياده شدن واحدهاى سرخ در انزلى، مذاكرات بين كوچكخان و نمايندگان شوروى آغاز مىگردد. اساساً مىتوان گفت كه رابطه در بين آنها از پيش از آن شروع شده بوده است. به گفتهاى، پيش از پياده شدن واحدهاى سرخ در انزلى و عبور آنها از مرز آستارا، يك قاصد بلشويك براى گرفتن تماس با كوچكخان و گذاشتن وى در جريان امور، به جنگل فرستاده مىشود و كوچكخان نيز پس از آن، دو تن از افرد معتمد خود را، براى آگاه كردن ساكنان آبادىهاى ساحلى به سوى آستارا گسيل مىدارد. البته، اسماعيل جنگلى، برادرزاده كوچكخان، كه در نخستين مذاكرات وى با نمايندگان شوروى شركت داشته، مىگويد كه كوچكخان اين دو نفر را براى «اخذ تماس با بالشويكان» و منصرف كردن آنها از آمدن به ايران، به اين دليل كه «هجوم قواى سرخ بهانه جديدى براى توقف و مداخله به انگليسىها خواهد داد» مأموريت داده بود، ولى «مأمورين مزبور ... هنوز از اسالم طالش رد نشده بودند كه قواى سرخ به انتظار جواب جنگل نمانده و انزلى را زير آتش كشتىهاى جنگى گرفتند.»(34)
بعد از آن هم كوچكخان را كه از پنج سال قبل در جنگل پناه گرفته بود و اندكى قبل براى ملاقات با بلشويكها به لنكران رفته و دست خالى برگشته بود، به انزلى فرامىخوانند و او نيز بدون فوت فرصت به انزلى رفته، بر عرشه كشتى كورسك با هيئتى متشكل از راسكولنيكوف، اعضاى كميته عدالت و كميته انقلاب تركستان مذاكره مىكند و پس از دو روز به توافق مىرسند. به نوشته اسماعيل جنگلى نمايندگان مذكور «به ميرزا كوچكخان قول حكومت ايران را با طرز رژيم بالشويكى پيشنهاد كردند؛ ولى اين پيشنهاد مورد قبول واقع نگرديد. بعداً در نظر گرفتند حكومت مختلطى از عدالتىها و جنگلىها تأسيس شود، باز ميرزا كوچكخان اظهار داشت كه چون اعضاى كميته عدالت سالها از ايران دور و به اخلاق محيط آشنا نيستند، بايد زمام امورات دست كسانى باشد كه از روحيات جامعه باخبر و آگاه باشند.»(35)
اورجونيكيدزه، صدر دفتر كميته مركزى قفقاز حزب كمونيست (بلشويك) روس و يكى از رهبران اردوى يازدهم سرخ، كه در روز دوم با كشتى از باكو آمده بود، پس از شنيدن دلايل هم رزم قديمىاش كوچكخان، خطاب به نمايندگان شوروى گفت:
«رفقا آن چه اين مرد درست قول و باايمان مىگويد، من بىچون و چرا تصديق مىكنم و موافقت خودم را با تمام اظهارات و تاكتيكش اعلام مىدارم ... و از شما مىخواهم كه بيانات و نقشه آيندهاش را تأييد كنيد.»(36)
بعد از آن هم موافقتنامهاى 9 بندى بين جنگلىها و بلشويكها امضا مىشود كه بند نخست آن عبارت بود از:
«عدم اجراى اصول كمونيسم از حيث مصادره اموال و الغاى مالكيت و ممنوع بودن تبليغات.»
به همين علت هم بود كه پس از آمدن كوچك خان از جنگل، در دولتى كه به رياست او تشكيل يافت، تمام هشت كميسر، غيرسوسياليست و غير از حاجى محمد جعفر كنگاورى همه گيلانى بودند. سيدجعفر كميسر امور خارجى هم، بنا به بعضى ادعاها(37) نه ميرجعفر جوادزاده، بلكه سيد جعفر محسنى صومعهسرايى بوده است. م. ج. جوادزاده دو ماه بعد بود كه در دولت انقلابى تشكيل يافته به رياست احساناللهخان كميسر داخله (كشور) شد.
در مذاكرات بين كوچكخان و نمايندگان شوروى هم اگرچه از اعضاى كميته باكوى عدالت سخن رفته، به هويت آنها اشارهاى نشده است. در كميته انقلاب سرخ هفت نفرى نيز كه شب قبل از آمدن كوچك خان به رشت تشكيل شد، از حزب عدالت تنها كامران آقازاده عضويت داشته است.
گريگور يقيكيانِ مخالف با عدالتىهاى آذربايجانى در خاطرات خود تحت عنوان «هفده ماه انقلاب در گيلان» كه به صورت پاورقى در شمارههاى مسلسل پاييز 1300 خ روزنامه ستاره ايران انتشار داده، عجله كوچكخان براى ملاقات با نمايندگان شوروى را ناشى از آمدن عدالتىها به گيلان دانسته است:
«از بادكوبه نمايندگان فرقه عدالت وارد شده، آقايف و جوادزاده در كشتى مشغول به تبليغات بودند. معلوم شد انزلى [را] مركز تبليغات كمونيستى [قرار داده] و از آن جا افكار و مقاصد خود را به طرف جنوب اشاعت خواهند داد. ميرزا كوچك خان از ترس آن كه جوادزاده و آقايف و يا رفقاى ايشان رئيس انقلاب بشوند، خود به انزلى رفت. ميرزا كوچكخان از عدالتىها ترس داشت و مىخواست كه انقلاب ايران ملى باشد. ولى بعد از ملاقات با نمايندگان دولت سويت خودش هم سوسياليست شد. اگر ميرزا كوچك خان رياست انقلاب را عهدهدار نمىشد، مسلماً فرقه عدالت شروع به انقلاب مىكرد...»(38)
لازم به توضيح است كه گويا حزب عدالت از پيش از آمدن ارتش سرخ به گيلان داراى تشكيلات مخفى در انزلى و رشت بوده است. بنابه گزارش نماينده رشت در كنگره انزلى «پيش از آمدن ارتش سرخ، حزب داراى دو گروه، كه يكى 25 و ديگرى 12 نفر عضو داشته، بوده است.»(39)
در هر صورت، اندكى پس از ورود ارتش سرخ به انزلى م. ج. جوادزاده به همراه گروهى از عدالتىها به گيلان مىآيند و بلافاصله هم در انزلى مستقر شده، به گفته يقيكيان «بناى مدرسه ارامنه را تصرف كرده، در سالن بزرگ آن، هر روز مجلس موزيك ترتيب داده و اهالى را به دخول در فرقه عدالت دعوت مىنمودند. در سواحل دريا ميتينگ مىدادند، زورقچىها، صيادان و حمالها روز به روز زيادتر در فرقه عدالت داخل مىشدند... عدالتىها.... ميتينگ و تبليغات را كافى ندانسته، شروع به مسلح كردن دستجات كارگران و ملاحين نمودند. عده آنها چند روزه به سيصد نفر رسيد.»(40) آنان در همان روزها سازمانى به نام «اتفاق جوانان اشتراكى» تشكيل دادند.(41)
مدتى بعد، عدالتىها به شهر رشت رفته، ميدان فعاليت خود را وسعت بخشيدند. بنابه گزارش نماينده پيش گفته رشت در كنگره، تعداد حوزههاى شهر رشت در عرض يك ماه از دو به 10 حوزه افزايش يافت. در آن ميان فعاليت جوادزاده توجهانگيز بوده است كه يقيكيان در خاطرات خود بارها، البته به اكراه، به ميتينگهاى او اشاره كرده است. به عنوان مثال در موردى چنين مىگويد:
«هر روز عصرها، در ميتينگهاى سبزهميدان، نماينده حزب اشتراكى ايران (عدالت)، جوادزاده خلخالى كه با زبان فارسى آشنا نبود، به تركى نطق مىكرد. ولى همين كه نطق خود را با كلمه تركى يولداشلار (رفقا) شروع مىكرد، مردم كه با كمال دقت نطق فارسى زبانان را استماع مىكردند، متفرق مىشدند، ولى جوادزاده در حضور چند نفر باقىمانده به نطق خود ادامه مىداد.»(42)
به طورى كه پيش از اين مذكور افتاد حزب عدالت ايران سه ماه پيش از آمدن ارتش سرخ به گيلان در حزب كمونيست آذربايجان ادغام شده بود و بنابراين شرايط پديد آمده در گيلان به كمونيستهاى ايرانى امكان آن را داد كه به بازسازى حزب خود اقدام كنند. چنان بود كه يك ماه پس از تصرف بندر انزلى، نخستين كنگره حزب كمونيست ايران در همان شهر با شركت 71 نماينده از 22 تا 26 ژوئن 1 /1920 تا 5 تيرماه 1299 برگزار شد. م. ج. جوادزاده در برگزارى و اداره كنگره نقش فعالى داشته و به عضويت هيئت رئيسه كنگره و كميته مركزى حزب و نيز به عنوان يكى از دبيران مسئول آن انتخاب شد و در باره مسئله مطبوعات حزبى در كنگره سخنرانى كرد.
در اين هنگام مركز حزب در رشت بود. اما كنگره لازم تشخيص داد كه «به منظور توسعه سازمان تهران و تبديل آن به مركزى كه رهبريت تمام سازمانهاى حزبى را به عهده گيرد، حزب سيد جعفر جوادزاده، يكى از سازماندهان لايق خود را به زودى به تهران گسيل دارد.»(43)
مشى تئوريك پذيرفته شده در كنگره ضمن آن كه از آشفتگىهاى اقتصادى - اجتماعى جامعه ايران نشئت مىگرفت، از تأثير بينشهاى متضاد حاكم بر كمينترن نيز بركنار نبود. جوادزاده به جناج چپ حزب كه در كنگره حائز اكثريت بود، تعلق داشت. وابستگان به اين جناح انقلاب سوسياليستى را در جامعه ايران آن زمان امكانپذير مىپنداشتند. چنين بينشهاى ماجراجويانه و افراطىگرىهاى چپروانهاى ضربههاى مهلكى به جنبش گيلان وارد آورد.
در حالى كه كوچكخان با ترويج مرام كمونيستى موافق نبود، كمونيستهاى چپگرا و از آن جمله جوادزاده در اين راه چندان پيش تاختند كه موجبات نگرانى ثروتمندان و مالكان و تنفر دينداران را فراهم آوردند. چنان كه كوچكخان اين همه را برنتافته، دو هفته پس از كنگره، در روز 18 تيرماه 1299 همراه افراد خود به نشانه اعتراض رشت را ترك كرده، پس از استقرار در جنگل اعلام كرد كه «مادام كه بىترتيبىهاى جارى رفع نشوند و افراد حزب عدالت از پرخاش و ستيزهجويى و تبليغات مرامى دست برندارند، از فومن برنخواهد گشت.»(44) و برهم نمىگردد، تا آن كه سرانجام بعضى از مقامات شوروى چون مديوانى، ميكويان، گاركايتلى و بلومكين به همدستى چند ايرانى در 9 مرداد 31 / 1299 ژوئيه 1920 بر ضد جناح كوچكخان دست به كودتاى سرخ مىزنند و سه نفر از اعضاى حزب كمونيست ايران و از آن جمله م. ج. جوادازده در تركيب دولتِ تشكيل شده به سر كميسرى احسانالله خان وارد مىشوند. چند «امرنامه» به امضاى «كميسر داخله جوادزاده» كه در 18 ذىقعده 13[ 1338 مرداد 1299] صادر شده، به عنوان يادگارى از آن برهه از حيات سياسى او باقى مانده است.(45)
جوادزاده در دوره كميسرى خود نيز روزنامه كامونيست را كه از اوايل تيرماه 1299 به انتشار آغازيده بود، همچنان اداره مىكرد. متأسفانه اطلاعات كمى در باره اين روزنامه در دست است. ابراهيم فخرايى تصوير سرلوحه شماره 5 آن را كه در 12 ذىقعده 28 /1338 ايول [ژوئيه]1920- دو روز پيش از وقوع كودتاى سرخ - منتشر شده، به دست داده است. از اين سرلوحه چنين برمىآيد كه »اين روزنامه ناشر افكار كميته مركزى فرقه كامونيست (بالشويك) ايران» و مديرش م. ج. جوادزاده خلخالى بوده و «هفتهاى دو مرتبه طبع و نشر» مىشده و شعار «رنجبران تمام ممالك! اتفاق كنيد» در بالاى سر لوحهاش قرار داشته است. يقيكيان متن مقالهاى از آن را گويا به عنوان شاهدى براى نمودن ضعفهاى مضمونى و انشايى آن «بدون يك نقطه يا كلمهاى تغيير» نقل كرده است. در اين مقاله، كه احتمالاً از زيردست جوادزاده درآمده، پس از ابراز اطمينان به پيروزى جهانى انقلاب و نابودى كاپيتاليسم، از رسيدن آن به رغم تمام موانع به سرحد ايران و اين كه ميرزاكوچكخان را، كه از ترس انگليس و عاملين او در زواياى جنگل متوارى بوده، «فرصت آن داد كه در سايه جريان انقلاب از غاصب ايران و دشمن خود [انگليس] انتقام بگيرد» و ... اما او بىهيچ ملاحظهاى باز به جنگل برگشت و ... سخن رفته و وى مورد سرزنش قرار گرفته و در پايان هم ضمن ابراز اين نظر كه «هرچيزى كه بر سر راه پيشرفت آن (انقلاب) واقع مىشود، دفع آن اولين وظيفه انقلابيون است» به تغييراتى كه در ردههاى مسئولان امور صورت مىگيرد اشارت رفته، اظهار اميدوارى شده است كه مسئولان جديد «هرچه زودتر وظايفى را كه انقلاب سرخ به عهده ايشان محول مىكند، موافق تاكتيك فرقه كامونيست انجام داده، بيرق آزادى را در تمام نقاط ايران نصب و به استخلاص شرق از [چنگال] امپرياليزم جديت فوقالعاده نمايند.»(46)
در اين دوره در نتيجه افراطىگرى كمونيستهاى چپرو و ميهنپرستان آنارشيست و نيز محافظهكارى كوچكخان و متفقانش جنبش جنگل از هم شكافت و متحدان ديروزى روياروى يكديگر قرار گرفتند و در نتيجه اوضاع بحرانى پيش آمده، واحدهاى قزاق - كه رضاخان از فرماندهانش بود به گيلان حمله كردند و رشت را دوبار تصرف كردند. همين واحدها در سوم اسفند 1299 كودتا كرده، سرانجام جنبش جنگل و قيامهاى ملى ديگر سركوب گرديد و بدينترتيب زمينه لازم براى ديكتاتورى رضاخانى پديد آمد.
يك ماه پس از كودتاى سرخ در گيلان كنگره خلقهاى شرق از 9 الى 14 شهريور 1 /1299 الى 7 سپتامبر 1920 در شهر باكو برگزار گرديد. براى شركت در اين كنگره بزرگ كه در آن 1891 نماينده 37 ملت حضور داشت، يك هيئت 20 نفرى، كه جوادزاده نيز از اعضاى آن بود، در 4 شهريور از انزلى به راه افتاد. آنان در باكو به ايرانيان ديگر و از آن جمله حيدرخان عمواوغلو، سلطانزاده و ... از رهبران حزب كمونيست ايران پيوستند. توضيح اين كه 202 نفر از شركتكنندگان كنگره ايرانى بودهاند.(47)
گفتنى آن كه در جريان كنگره، در جلسات حاشيهاى از اشتباهات كميته مركزى منتخب كنگره انزلى سخن مىرفته، چندان كه سرانجام كمينترن به مداخله پرداخته، پس از خاتمه كار كنگره، پلنوم وسيع حزب كمونيست ايران با دستاندركارى شعبه شرق كمينترن برگزار شد كه در طى آن كميته مركزى انتخاب شده در غياب حيدرعمواوغلو كه به عضويت هيئت اجرايى دايمى 48 نفرى كنگره خلقهاى خاور برگزيده شده بود منحل گرديده، كميته مركزى جديدى به رهبرى او تشكيل شد. چهار نفر از اعضاى كميته مركزى اول و از آن جمله جوادزاده نيز، به عضويت كميته مركزى جديد انتخاب شدند. اما جوادزاده مواضع پيشين خود را ترك نگفته، همچنان در جناح چپرو، كه سلطانزاده در رأس آن قرار داشت، باقى ماند. اين جناح با انحلال كميته مركزى اول و كنار نهاده شدن مشى انتخابى آن مخالفت مىورزيد.
در حالى كه حيدرعمواوغلو براى برپايى اتحاد بر هم خورده در گيلان و نجات جنبش رهايىبخش ملى خود را به آب و آتش مىزد، جوادزاده در مقالهاى تحت عنوان «حزب كمونيست ايران» كه در شماره 78 (اكتبر 25 /1920 مهر 1299) روزنامه كومونيست به چاپ رسيده، كوچكخان را يك «فاناتيك اشرافپرست، كه زندگى و سعادت خود را در گرو دفاع از ملاكان و ثروتمندان مىديد» قلمداد مىكرد و شعار مىداد كه «در ايران بايد حكومت دهقانان و كارگران زحمتكش تشكيل گردد!»
بدينترتيب دستورهاى صادر شده از مراتب بالاى دولت شوروى و كمينترن و پلنوم وسيعى كه با دستاندركارى آنها برگزار شد، نه تنها نتوانست به اختلاف نظرهاى موجود در حزب خاتمه دهد، بلكه به جاى يك كميته مركزى دو كميته مركزى به وجود آمد؛ چنان كه جوادزاده در گزارش خود در يكى از جلسات كنگره سوم كمينترن كه از 2 ژوئن تا 12 ژوئيه 12 / 1921 خرداد تا 21 تيرماه 1300 در مسكو برگزار شد، از وجود دو حزب كمونيست در ايران سخن مىگويد.(48) وى در اين كنگره براساس اعتبارنامه تشكيلات شهرى تبريز حزب كمونيست ايران و به عنوان نماينده رسمى شركت كرده بود. م. ج. جوادزاده گويا پس از پلنوم مذكور ديگر به گيلان برنمىگردد و اگر هم برگشته باشد، توقف زيادى در آن جا نمىكند. نخستين اقدام حيدرعمواوغلو پس از شروع به كار به عنوان رهبر حزب، عبارت بود از انحلال كابينه احسانالله خان و كنار گذاشتن كميسرهاى كمونيست و از آن جمله جوادزاده از تركيب دولت. سلامالله جاويد كه در آن زمان به جناح حيدرعمواوغلو وابسته بوده و در عين حال با جوادزاده ارتباط شخصى داشته، مىنويسد كه «ميرجعفر جوادزاده (پيشهورى) و بهرام آقايف، كه در عضويت كميته [مركزى] باقى مانده بودند، در كميته مركزى حضور نيافتند. جوادزاده (به اتفاق على اميرخيزى) براى فعاليت به تهران اعزام شده بود.»(49)
پيشه ورى در بازجويى خود در زمستان سال 1309 در مورد شركت خود در جنبش گيلان گفته است كه:
«در موقعى كه [در] گيلان انقلاب شد بنده هم آمدم. در گيلان دو ماه داخل انقلاب بودم. در قسمت دسته احساناللهخان. بعد از دو ماه توقف در آن جا ديدم كه وضعيت جور خوبى نيست و قضيه بالاخره برخلاف منافع ملى انجام خواهد گرفت، استعفا دادم، مراجعت كردم به بادكوبه ....[چون نتوانستم وارد دارالفنون آنجا شوم] خيال كردم بهتر است بروم ايران زندگانى كنم. چون گيلان شلوغ بود و دستجات مختلفى بودند، بنده هم نمىخواستم دوباره داخل در كارهاى گيلان بشوم، بنابراين از راه خراسان آمدم به طهران. مدت دو سه ماه بىكار بودم، بعد در اداره روزنامه حقيقت به سمت مترجمى و نويسندگى داخل شدم...»(50)
و سالها بعد، در تابستان 1322 خ، زمانى كه نامزد نمايندگى مجلس شوراى ملى بود، در معرفى خود، در اشاره به مرحله مورد بحث زندگى خود چنين نوشت:
«در شديدترين دوره نهضت ملى گيلان مليون [بخوان كمونيستها]تصميم گرفتند مركز فعاليت خود را به تهران انتقال دهند و در آن جا بر عليه استبداد و ارتجاع و زورگويى مبارزه كنند. پيش از هر كسى من دَم نظر بودم. همه از من انتظار فعاليت و كار داشتند، من هم در نوبه خود ترديد به خود راه ندادم. فرونت (جبهه)ها و جنگلها و كوهها را پيموده، خود را به طهران رسانيدم. در آن جا عده بىشمارى را پيدا كرده، دست به دست آنها داده، وارد كار شدم. هنوز جنگل داشت تازه تمام مىشد، در صورتى كه ما در طهران علاوه بر سازمانهاى جدى سياسى [حوزههاى حزبى؟]شوراى مركزى اتحاديههاى كارگران را، كه اعضايش آن روز به هفت هزار نفر بالغ مىشد، موفق شده بوديم تشكيل بدهيم. شوراى اتحاديه كارگران ارگان خود را تأسيس كرد. اين روزنامه حقيقت بود. به استثناى چند مقاله، كه رفقاى آزادىخواه آن روز مىنوشتهاند، تمام سرمقالههاى روزنامه مزبور از قلم من تراوش كرده است.»(51)
وى احتمالاً در همان دوره انتشار حقيقت و يا اندكى پيش يا پس از آن با معصومه خانم مصور رحمانى خواهر زن بهمن شيدانى ازدواج كرده و در حدود سال 1304 خ از وى صاحب فرزندى داريوش نام شده است.
معصومه خانم دختر ميرزا ابراهيمخان صنيعالدوله معروف به عكاسباشى و خواهر جهانگيرخان مصور رحمانى، عكاس معروف درگذشته در 1335 يا 1336 خ است. عكاسباشى به اتفاق پدرش احمدخان صنيعالسلطنه و در ركاب مظفرالدينشاه در اروپا گردش و فنآموزى كرده و دستگاههاى فيلمبردارى و نمايش فيلم توسط پدرش و او به ايران آورده شده است. زيورالسلطان ملقب به طلعتالسلطنه، خواهر زن مظفرالدين شاه همسرش بوده و پس از درگذشت مظفرالدين شاه از دربار كنارهگيرى كرده، در ملكى كه در نزديكى كرج داشته، به كشاورزى پرداخت و بعدها براى كشاورزى به گيلان رفت و در سال 1335 ق / 1295 -96 خ، يعنى پيش از مراجعت جوادزاده به ايران، درگذشت.(52)
م. ج. جوادزاده در زمان انتشار روزنامه حقيقت جوانى بود حدوداً 28-29 ساله. وى بعد از آن هم در حدود يك ربع قرن زندگى كرد كه نزديك به يازده سال آن از 6 دى ماه 1309 تا 23 شهريور ماه 1320 به اتهام فعاليتهاى كمونيستى در زندان گذشت. پس از آزادى از زندان روزنامه آژير را از خرداد 1322 تا اواسط سال 1324 خ منتشر كرد. در همان دوره به نمايندگى مجلس چهاردهم از آذربايجان انتخاب شد و اعتبارنامهاش به تصويب نرسيد و فرقه دموكرات آذربايجان را در شهريور 1324 بنياد نهاد و به مدت يك سال از آذر 1324 تا آذر 1325 در رأس حكومت خودمختار آذربايجان قرار گرفت و سرانجام 6 ماه پس از فرار به شوروى، در جريان سانحه اتومبيل در 20 تير ماه 1326 درگذشت. بحث گسترده در باره مراحل سه گانه زندگى اين شخصيت بحثانگيز در دوران پس از توقيف روزنامه حقيقت، يعنى دورههاى پيش از زندان، زندان و پس از زندان مستلزم مجال ديگرى است.
-------------------------------------
1) آژير، ش 15( 91 آذر 1322).
2) جاويد، پيشين، صص 9-10.
3) Sahin, Iran Kommunist Partiyasinin Yaranmasi, Baki 1963,. s148. T
4) جاويد، پيشين، ص 10.
5) در مورد نوشته خبرنگار روزنامه تفليسسكى ليستوق در رابطه با اعتراض دموكراتهاى آذربايجان به تركيب دولت عينالدوله در 18 صفر 12 / 1336 قوس (آذر) 1296 ر. ك: على آذرى، شيخ محمد خيابانى، تهران: بنگاه مطبوعاتى صفى عليشاه، چ 1354 4، صص 151 -58.
6) به عنوان مثال ر. ك: تجدد، ش 19( 73 بهمن 1296)، ش 25( 84 اسفند 1296) و ...
7) رحيم رئيسنيا: «مدرسه محمديه تبريز و تدريس مشروطه»، فصلنامه گفتگو، ش 18 (زمستان 1376).
8) آذربايجان جزو لاينفك ايران، ش 1.
9) جاويد، پيشين، صص 17-8.
10) بهروز طيرانى (به كوشش)، اسناد احزاب سياسى ايران، 2 ج، ج 2، انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، تهران 1376، ص 96.
11) آژير، ش 27( 55 مرداد 1322) جعفر پيشهورى، تاريخچه حزب عدالت، تهران: انتشارات علم، 1359، ص 9.
12) پيشين، ص 30.
13) پيشين، ص 29.
14) Sahin, Iran Kommunist ...,. 148. T
15) پيشهورى، تاريخچه عدالت، ص 29.
16) در بارهاش ر. ك: پيشهورى، تاريخچه عدالت، صص 33 -42/ جاويد، پيشين، صص 13-4/ آذربايجان جزو لاينفك ايران، ش 4.
17) پيشهورى، تاريخچه عدالت، ص 33.
18) Sahin, Iran Kommunist...,. 157.T
19) ايرانلىلارا انتباه، حريت، ش 21( 33 نوامبر 1919.)
20) حريت، ش 6( 53 مارس 1920)/ ش 21( 72 مه 1920).
21) حريت، ش 8( 54 مارس 1920).
22) حريت، ش 15( 55 مارس 1920).
23) حريت، ش 22( 39 دسامبر 1920).
24) حريت، ش 12( 24 ژانويه 1920).
25) حريت، ش 21( 72 مه 1920).
26) آذربايجان موقت حربى انقلابى انقلاب كوميتهسينين اخبارى، ش 23( 3 مه 1920).
27) آژير، ش 15( 91 آذر 1322).
28) Tadeusz Swietochowski, Russia and Azerbaijan, Columbia University Press, N.Y. 1995, PP. 66 and 250.
29) پيشهورى، تاريخچه عدالت، صص 48-9.
30) آژير، ش 15( 91 آذر 1322).
31) ميرجعفر پيشهورى (جوادزاده خلخالى) سئچيلميش اثرلرى، باكو 1344 خ، ص 9 و امينزاده «كمونيست فرقهسىنين بيرينجى قورولتايى»، آذربايجان، ش مورخ 1 تير 1349.
32) امينزاده، پيشين.
33) مير جعفر پيشهورى، سئچيلميش اثرلرى، ص 10.
34) اسماعيل رائين (مقدمه)، قيام جنگل، تهران، انتشارات جاويدان، 1357، ص 134.
35) پيشين، صص 138-39.
36) ابراهيم فخرايى، سردار جنگل، چ 9، تهران: انتشارات جاويدان، 1357، ص 244.
37) پيشهورى، سئچيلميش اثرلرى، ص 9 و مهرنوش (صادق شعله)، تاريخ جنگل، ج 4، رشت: 1338، ص 34 / Azerbaycan Sovet Ensiklopedaiysi, 7. cil. S. 542.
38) گريگور يقيكيان، شوروى و جنبش جنگل، به كوشش برزويه دهگان، تهران: انتشارات نوين، 1363، ص 481.
39) ع. شميده، آزادليق قهرمانى (حيدرعمواوغلى)، باكو، 1350، ص 88.
40) شوروى و جنبش جنگل، ص 499.
41) پيشين، ص 70.
42) پيشين، ص 10، موارد ديگر، صص 445 261 231 137.
43) Iran Kommunist..., S. 195-202.
44) فخرايى، پيشين، ص 269.
45) يقيكيان، پيشين، صص 527 -28.
46) همان، صص 163-66.
47) Gilan Under Communist rule, Shakeri, p. 19.
48) شاكرى، پيشين، ج 1، ص 75.
49) جاويد، پيشين، ص 40.
50) بيات، پيشين، ص 119.
51) آژير، ش 15( 91 آذر 1322).
52) يحيى ذكاء، تاريخ عكاسى و عكاسان پيشگام در ايران، تهران: سازمان انتشارات انقلاب اسلامى، 1376، صص 113 -16.
۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه
پروفسور محمد تقی زهتابی
در 22 آذر ماه سال 1302ه.ش در «چای محلهسی» شهر شبستر دیده به جهان گشود.
در سال 1309 به مدرسه رفت و بعد از شش سال در سال 1315 تحصیلات ابتدایی خود را به اتمام رساند.
مدتی بعد وارد دبیرستان فیوضات تبریز شد و تا کلاس نهم در این دبیرستان درس خواند. پس از آن وارد دانشسرای پسران شد .
مدتی در دبیرستان های رشدیه و ادب تبریز به تدریس مشغول شد. استاد زبان های فرانسوی و عربی را به خوبی یاد گرفت.
در سال 1325 که دانشگاه تبریز به وسیله حکومت ملی آذربایجان تاسیس شد، در دانشکدۀ ادبیات آنجا پذیرفته شده و به عنوان یکی از دانشجویان اولین دوره در آن دانشگاه مشغول تحصیل شد.
پس از انحلال حکومت دموکرات آذربایجان به وسیلۀ نیروهای ارتش پهلوی، استاد در سال 1327 برای فراگیری علم و تحصیل در زمینۀ ادب و تاریخ زبان ترکی به صورت قاچاقی وارد شوروی گردید.
اما در آنجا به زندان محکوم شده، به سیبری فرستاده شد. بعد از تحمل سه سال زندان در سیبری به دوشنبه تبعید گردید و سرانجام در سال 1333 (1954م) پس از سه سال تبعید توانست خود را به باکو برساند و در دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه دولتی باکو مشغول تحصیل گردد.
در سال 1969 با دفاع از تز دکترای خود مدرک دکتری گرفت .سپس با خانم دکتر خاور اسلان محقق زبان و ادبیات آذربایجانی ازدواج نمود که حاصل این پیوند دو فرزند به نامهای بابک و آذر بود.
در سال 1350 از شوروی خارج و به عراق و بغداد رفت و در دانشگاه بغداد به تدریس «زبان دیرین ترکی» و «زبان فارسی» پرداخت. در سال 1357 به دلیل پدید آوردن آثار علمی فراوان مفتخر به دریافت لقب پروفسوری از دانشگاه بغداد گردید.
در اوایل سال 1358 وارد ایران شد و از همان سال با ایجاد کرسی زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه تبریز با عنوان استادی به تدریس زبانهای ترکی و عربی مشغول گردید. اما متاسفانه دو سال بعد به بهانههای واهی و در عین بیگناهی به چهار سال زندان محکوم و پس از آزادی از زندان نیز از تدریس در دانشگاه محروم گردید. بدین ترتیب استاد بار سفر بسته، رحل اقامت در خانۀ آبا و اجدادی خود در شبستر افکند و در آنجا مشغول مطالعه و بررسی و تحقیق و نویسندگی شد.
سرانجام نیز در آخرین روز پاییز سال 1377 در حالیکه تنها چند روزی بود که از سفر علمی به آلمان برگشته بود، در پشت میز مطالعه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
استاد به پنج زبان ترکی، فارسی، عربی، روسی و فرانسه احاطۀ کامل داشت و در جاهای مختلف به تدریس این زبانها پرداخته بود. در زمینه شعر، اشعار بسیاری از ایشان چاپ شده است.
از استاد آثار و تالیفات تحقیقی بسیاری بر جای مانده است .
در زمینه شعر، اشعار بسیاری از ایشان چاپ شده است بمانند : «پروانهنین سرگوذشتی» (سرگذشت پروانه ـ بغداد)، «باغبان ائل اوغلو» (نگاهی به حرکات مشروطه و انقلاب پرشور مردم ایران به خصوص آذربایجانیان و تبریزیان در مقابل استبداد و استعمار و بررسی زندگانی یکی از قهرمانان و سرداران جنگهای 11 ماهه تبریز به نام حسین خان باغبان به صورت شعر ـ بغداد)، «چریک افسانهسی» (افسانۀ چریک ـ بغداد)، «بذ قالاسیندا» (در قلعۀ بذ ـ برلین)، «بختی یاتمیش» (بخت خوابیده ـ بغداد)، «هستی نسیم»(بغداد)، «شاهین زنجیرده» (شاهین در زنجیر ـ تبریز)، «باغبان ائل اوغلو» (تکمیل شده ـ تبریز) و ...
از آثار مهم استاد ، «زبان آذری ادبی معاصرـ آواشناسی، قواعد نگارش» (تبریز)، «موعاصیر ادبی آذری دیلی ـ سس، صرف» (تبریز)، «علم المعانی ـ لکسیکولوژی» (تبریز)، «قوی اولسون اون» (مجموعه حکایات ـ تبریز )، مقالات متعدد در روزنامهها و مجلات مختلف از جمله وارلیق، امید زنجان، پیام اورمیه و... ، «قواعد الفارسیه» (به زبان عربی ـ بغداد) و ...
تخصص استاد در زمینۀ تاریخ بود. از ایشان دو اثر در زمینه تاریخی به چاپ رسیده است : «جنایات 2500 سالۀ شاهان» (بغداد)، «ایران تورکلرینین اسکی تاریخی» (تاریخ دیرین ترکان ایران ـ جلد اول و دوم) ، « آذربایجان تورکجهسینین نحوی»، «علی آغا واحیددن خاطیرهلریم» ،« شاهین زنجیرده» و ...
۱۳۸۷ مهر ۳۰, سهشنبه
جنــگ سولدوز (نقده) و درسهايی که بايد آموخت
تاریخ معاصر آذربایجان پر است از صحنه هایی که هم از مظلومیت و هم از دلاوریهای ملت آذربایجان حکایت میکنند. در گوشه – گوشه تاریخ سرزمین استوارمان آذربایجان، متاسفانه حوادث و رخدادهای زیادی هنوز بصورت مکتوب درنیامده اند و بسیاری از منابع تاریخی آذربایجان نیز بجهت آنکه از جانب افرادی مغرض نگارش یافته اند نیاز به بازنویسی دارند. یکی از حوادث مهم تاریخ معاصر آذربایجان، شورش اکراد در سالهای بعد از انقلاب ۱۳۵۷ است که منطقه غرب آذربایجان و مخصوصا قسمتهای جنوبی استان آذربایجان غربی صحنه تاخت و تاز احزاب مسلح و تروریستی و غارتگر دموکرات و کومله کردستان گردید. در این اثنا جنگ یک هفته ایی سولدوز (نقده) که در طی آن مردم غیرتمند و حماسه ساز سولدوز در مقابل تجاوز اکراد جانفشانی کردند و اکراد را با شکستی شرم آور روبرو ساختند از برگهای زرین تاریخ آذربایجان محسوب میشود که شرح آن در ذیل می آید.
حزب دموكرات كردها كه اساسا حزبي ماركسيستي و لنينيستي بود، پس از انقلاب ۱۳۵۷ بعنوان حزب سوسيال دموكرات با سياستهاي شديدا ملي گرايانه و روشي مسلحانه به رهبري “دكتر عبدالرحمان قاسملو” وارد صحنه شد. در اين هنگام حزب زحمتكشان كردها (كومله) نيز با افكار چپي و مائوئيستي كه البته از ضعف ايدئولوژيك رنج ميبرد و خود را پيشاهنگ پرولتارياي كردها مي دانست، با خط مشي مسلحانه وارد جريانات سياسي منطقه گرديد. زمانيكه تنها ۸ روز از عمر انقلاب ۱۳۵۷ گذشته بود، در ۳۰ بهمن ۱۳۵۷ اكراد پادگان خانا (مهاباد) را غارت كردند.
“غني بلوريان” از اعضاي اصلی حزب دموکرات كه بدليل اختلاف با خط مشي حزب دموكرات در سال ۱۳۵۹ به همراه گروه ۷ نفري از اين حزب جدا شدند در خاطراتش در “کتاب ئاله کوک” (برگ سبز) مي نويسد: (دكتر قاسملو لحظه به لحظه با اشخاص مختلفي تماس مي گرفت و نقشه اشغال پادگان را ميكشيد. نامبرده در اين خصوص چيزي به من نمي گفت. من از كانال ديگري از كارهايش مطلع بودم. به او خبر دادم قبل از اينكه اتفاقي بيفتد بهتر است ما كردها در برابر دولت موقت بازرگان كاري نكنيم. اگر تو بر اين امر اصرار داري كه مساله كرد بايد از طريق صلح آميز حل شود، لازم است از اين طريق حركت كنيم. نامبرده گفت: (آنجا (پادگان خان (مهاباد)) مركز شر است بايد جمع آوري گردد.) بلوريان مي نويسد پاسخ دادم: اين حرف شما با تفكرات حزب مغايرت دارد اگر ما به صلح ايمان داريم و ميخواهيم از طريق مسالمت آميز مساله كرد را حل كنيم، نبايد كاري كنيم كه براي خود مشكل درست كنيم. غني بلوريان مي نويسد: روز ۳۰ بهمن ساعت ۱۱:۲۰ همانروز پادگان خانا (مهاباد) خلع سلاح شد.))(۱)
اهميت نوشته هاي بلوريان از اين جهت است كه چهره واقعي قاسملو و اهداف حقيقي حزب دموکرات کردها ایران را روشنتر مي نماياند. قاسملو در آن مقطع زماني حساس منطقه، رفتاري متجاوزكارانه از خود نشان داد و پادگان خانا (مهاباد) را ريشه شر ميداند. در واقع او چون هدفش استيلا بر مناطق کردنشین و نیز غرب آذربايجان بود، پادگان خانا (مهاباد) سدي محكم در برابر خواسته وي و حزب مطبوعه اش محسوب مي شد همچنين امكان مسلح تر شدن اعضاي حزب را ممكن مي ساخت. در واقع خلع سلاح پادگان خانا (مهاباد) مقدمه ايي بود براي جريانات خونين پاوه، سنندج، سقز، پادگان جلديان، جنگ سولدوز (نقده) و … كه البته ذكر همه آنها در حوصله اين مقال نمي گنجد و ما به جنگ نقده خواهیم پرداخت.
پس از جريانات پادگان خانا (مهاباد) و درست يكماه پس از انقلاب ۱۳۵۷، قاسملو خواست و اهداف دموكرات را چنين بيان ميكند: (خلق كرد فقط خودمختاري ميخواهد.) (۲) هرچند سخن وي مسلما شامل همه مردم كرد نمي شد، اما مساله مهم اينست كه او در اينجا از خلق كرد صحبت مي كند ولي بعدا اين خود مختاري طلبي را كه اصولا بايد از حاكميت طلب نمايد با ريختن خون مردم بيگناه و مظلوم تورك شهرهاي سولدوز (نقده)، خانا و … و تلاش جهت ضميمه نمودن مناطق ترك نشين به جغرافياي تخيلي كردها دنبال مي نمايد و منطقه را با چالشي عظيم و خطرناك مواجه مي سازد.
حال اگر در آنزمان قاسملو خودمختاري مي خواست بايد آنرا از حاكميت ايران طلب ميكرد ولي در ادامه خواهيم ديد كه وي و يارانش با ايجاد وحشت در غرب آذربايجان و ريختن خون توركها كه خود بزرگترين قرباني در بعد مسائل ملي در ايران هستند بدنبال خواسته هاي خود بودند و اين همان اشتباه بزرگي بود كه نهايتا به شكست دموكرات در غرب آذربايجان انجاميد و حتي لطمات جبران ناپذيري را بر ديگر گروههاي غير نظامي هويت گراي آنروز آذربايجان و اعراب و توركمنها وارد ساخت. شايان ذكر است در آن مقطع زماني علاوه بر قاسملو كه رهبر ملي بخشي از كردها بود، شيخ عزالدين حسيني (امام جمعه وقت مهاباد) نيز رهبري مذهبي اكراد را در اختيار داشت كه با هماهنگي همديگر فتيله هاي جنگ قومي – مذهبي در منطقه را روشن نموده بودند و علنا ادعاهاي ارضي خود بر نواحي غرب آذربايجان را اعلام ميداشتند و كينه هايي ايندو ملت را فزونتر ميكردند، امري كه بيشترين منفعت آنرا شووينيستهاي نژادپرست فارس بردند.
پس از اينكه اكراد پادگان خانا (مهاباد) را خلع سلاح نمودند و پس از سازماندهي، با لشكري كاملا مسلح كه تعدادشان بيست هزار تن يا حتي بيشتر عنوان شده، جهت برگزاري ميتينگ حزبي راه نقده را در پيش گرفتند! سولدوز (نقده)ايي كه تنها ۱۲ درصد آنرا كردها تشكيل ميدادند. حال چرا سولدوز (نقده) محل برگزاري ميتينگ انتخاب شده بود، سوالي مهم و تعيين كننده است. آنها در راستاي تحقق استقلال كردها عمل مي كردند اما جغرافيايي كه مد نظرشان بود رويايي و تخيلي بنظر ميرسيد. بدينگونه كه آنان همانند شيخ عبيدالله و سيميتقو و … دچار (اشتباه شديد استراتژيك) شده بودند و بدون عبرت گرفتن از گذشته، بازهم با روشي مسلحانه و زورگويانه و تجاوزگرانه ادعاهاي كذايي ارضي خود را بر غرب آذربايجان عنوان نموده بودند لذا به گفته “چمران” (سولدوز (نقده) دروازه آذربايجان است و براي وصول به اشنويه، جلديان و پيرانشهر حياتي است و براي نفوذ به آذربايجان، سيطره بر سولدوز (نقده) ضروري بود.) (۳) با اين اوصاف دليل حمله به سولدوز (نقده) مشخص ميشود.
در جريان ورود اكراد مسلح به سولدوز (نقده)، توركها كه به نيات پليد و روحيات طمع كارانه اكراد افراطي آگاه بودند جهت جلوگيري از ايجاد حساسيت و تنش و خونريزي سعي در متقاعد ساختن سران حزب جهت برگزاري ميتينگ در نقطه ايي ديگر مي نمايند. “ابريشمي” در كتاب “مساله كرد در خاورميانه” مي نويسد: (برخي از آدمهاي محترم و روحانيون تورک آمدند پا در مياني كردند، با دفتر حزب تماس گرفتند (بعدها بلوريان مطلب را تاييد ميكند) بلكه اين مراسم مسلحانه برگزار نشود. كما اينكه بلوريان تاييد مي كند و مي نويسد: توركهاي سولدوز (نقده) نامه ايي به حزب مي نويسند و مي گويند توركهاي سولدوز (نقده) از اين اقدام شما ناراضي اند و نمي خواهند شما به صورت مسلحانه اقدام به برگزاري مراسم بكنيد و پيشنهاد مي كنند كه اين مراسم در كنار شهر برگزار شود.) (۴)
اما اين اقدام مردم شهر بي فايده بود و حتي “قاسملو” و “ملا صلاح” (روحاني وقت اكراد سولدوز) در تماس با ريش سفيدان شهر، تخليه و تسليم شهر را خواستار مي شوند! كه البته با پاسخهاي قاطع و شجاعانه ريش سفيدان شهر مواجه مي شوند. به هر روي كردها وارد سولدوز (نقده) شده و در استاديوم ورزشي شهر جمع ميگردند. در اين هنگام با شليك گلوله ايي، كردهاي تا دندان مسلح به خيابانهاي شهر ريخته و شروع به شليك بطرف مردم بيگناه تورک و كشتار آنان مينمايند. مردم بي دفاع ولي غيرتمند و جسور سولدوز (نقده) بجاي فرار و تسليم شهر به لشكر ياغيان كرد، با معدود اسلحه هايي كه در اختيار داشتند از خود و خانواده و ناموس شخصي و ملي شان و وطن خود دفاع مي كنند.
گفته میشود شمار سلاح های تورکها تنها ۴۰۰ یا ۵۰۰ قبضه اسلحه کمری یا سبک جنگی بود و اکراد با لشکری ۲۰ هزار نفری با تمامی ادوات جنگی اعم از تانک، توپ، مسلسل و … به سولدوز (نقده) هجوم آورده بودند. مردم شهر بوسیله حدود ۴۰۰ قبضه اسلحه سبک و در اختيار گرفتن “قالا باشي” (تپه ايي در وسط شهر) و بام ساختمانهاي خيابان امام بر شهر مسلط ميشوند و تعداد كثيري از ياغيان كرد كشته ميشوند و عده زیادی از اکراد نیز بنا بر سنت اجدادشان متواری میشوند. اما كثرت اكراد مسلح و قلت (کمبود) سلاح در بين توركها باعث ميشود كه تعداد زيادي از زنان و كودكان و مردم بيگناه و مظلوم سولدوز (نقده) قرباني آرزوهاي تخيلي اكراد افراطي شده و در خون خود بغلطند.
بهمين جهت پس از ۳ روز از شروع جنگ، “حجت الاسلام حسني” (امام جمعه وقت اورمیه) پس از دادن يك اطلاعيه راديويي و دعوت از مردم جهت دفع فتنه اكراد، بهمراه نيروهاي مردمي از اورمیه وارد سولدوز (نقده) ميشوند و پس از ۴ روز جنگ خونين و كشته شدن تعداد زيادي از مردم و نيز اكراد متجاوز، اكراد بازهم بنا بر سنت ديرينه شان فراري شده و سپاه عظيم آنها با شكست مفتضحانه و حقيرانه خود براي چندي متلاشي ميشود.
در خصوص جنايات اسفناك دموكراتها در آن يك هفته “حسني” ميگويد: (فرداي آنروز ظهر بود كه من از دو خانه ديدن كردم كه در يكي از آنها يازده نفر را سر بريده بودند كه از ديدن آنها خيلي نارحت شدم. مثلا (کردها) سر دخترك ۳ ساله ايي را بريده بودند و با سه سيخ به سينه مادر ۲۳ ساله اش چسبانده بودند. پيرمرد و پيرزن هم بين آنها بود. ۲۲ نفر ديگر را هم در جايي ديگر با طناب اعدام كرده بودند. در خانه ايي ديگر جواني را با تبر قطعه – قطعه كرده بودند. عاملين اين جنايتها كساني بودند كه ادعاي دموكرات بودن داشتند.) (۵)
بهر حال اكراد افراطي اينبار نيز اشتباه بزرگي را مرتكب شدند. آنان با قتل عام و كشتار مردم بي دفاع تفكرات و ايده هاي شوم خود را بيش از پيش نمايانتر ساختند. جنگ سولدوز (نقده) با مقاومت دليرانه اهالی شهر و نيروهاي كمكي، باتلاقي شد براي اكرادي كه در اصل تماميت ارضي ايران و قسمتهاي غربي آذربايجان را مورد هدف قرار داده بودند، هرچند كه دفع اين فتنه براي مردم دلاور خطه سولدوز هزينه ها و تلفات سنگيني را در بر داشت. (استفاده از لفظ تماميت ارضي ايران به خاطر دارا بودن شناسنامه بين المللي در حال حاضر استفاده ميشود-باي بک)
حادثه دوم در سولدوز (نقده) زماني رخ داد كه جوانمردان اهل سولدوز (نقده) به فرماندهي شهيد گرانقدر “سید جعفر طاهری” (فرمانده وقت جوانمردان نقده) جهت دفاع و حفاظت از پادگان جلديان (در ۱۵ کیلومتری جاده سولدوز (نقده) به خانا «پیرانشهر») در برابر تهاجم و غارت اكراد مامور حفاظت از آنجا شده بودند. گروه ۱۸ نفره از اين سربازان دلير آذربايجان در يكي از روزها كه از جلديان به سولدوز (نقده) بازميگشتند، در حوالي روستاي كردنشين”قارنا” مورد حمله غير منتظره اكراد واقع شدند و اكراد همه آنها را قتل عام و شهيد كردند تنها يكنفر از آنان بنام (خ.پ) زخمي شده و خود را به سولدوز (نقده) رسانيد و مردم شهر را از جنايت صورت گرفته مطلع نمود.
گروههايي از مردم شهر به محل فاجعه عزيمت كردند و با ديدن اجساد جوانان صادق و پاك خود كه گناهي جز دفاع از خاك مقدس وطن نداشتند، به عاملان اين جنايت حمله نموده و آنها را به سزاي عمل خود رساندند. متاسفانه مساله قارنا از جانب اكراد افراطي بصورتي تحريف شده و يكطرفه بيان ميشود، يعني آنان فقط قسمت دوم اين فاجعه يعني حمله گروههاي از مردم به قارنا را مورد توجه قرار ميدهند و قسمت اول و اصلي چنين فاجعه ايي يعني به شهادت رساندن ۱۷ تن از جوانان رشيد نقده بوسيله اكراد را كه دليل حمله مردم به قارنا بود را اصلا بزبان نمي آورند!
البته در مساله قارنا بايد خيلي از مسائل را در نظر داشت، مخصوصا اينكه مگر نه اين بود كه ناامني و كشتار جاري در منطقه حاصل تلاشهاي اكراد جهت استقلال كردها و تجزيه آذربايجان و ضميمه نمودن اراضي غربي آن بخاك تخيلي كردها بود و مردم تورك نيز هميشه در اين جريانات در حالت و موضعي دفاعي قرار داشتند و طبيعتا در مقابل متجاوز، از خانه و كاشانه و سرزمين آبا و اجدادي و ناموس خود دفاع ميكردند؟
بهرصورت حمله به سولدوز (نقده) و اشتباه صورت گرفته توسط اكثريت قريب به اتفاق رهبران سياسي كردها مورد پذيرش ميباشد. (بعدها”عبدالله حسن زاده” دبيركل وقت حزب دموكرات در جلد اول كتاب “نيم قرن مبارزه” بيان ميكند كه در فاجعه سولدوز (نقده)، رهبران حزب سهل انگاري كردند و در دام خطرناكي افتادند.) (۶)
اما پس از سركوب فتنه اكراد در سولدوز (نقده)، آندسته از اكراد ساكن سولدوز (نقده) كه فراري شده بودند به شهر بازميگردند. مردم سولدوز (نقده) آنان را پذيرفته و چشم خود را به خيانتها، كشتارها و غارتهاي صورت گرفته مي بندند!!! و سياستي كه متضمن امنيت منطقه باشد را اتخاذ ميكنند. هرچند كه كردها هيچگاه چنين سياستي را در شهرهاي ديگر همانند “خانا” (پيرانشهر فعلي) پيشه خود نكردند بگونه ايي كه خيل عظيمي از توركهاي ساكن آنجا كه اموالشان بوسيله اكراد غارت شده بود و جانشان نيز در معرض خطر بود به شهرهاي ديگر مهاجرت اجباري نمودند ولي آنان هيچگاه اجازه بازگشت به شهر و ديار خود را نيافتند و تركيب جمعيتي خانا تغيير بزرگ و كاملا محسوسي نمود و شمار اكراد آن شهر فزوني يافت.
پس از جنگ سولدوز (نقده) و جريانات شهرهاي كردنشين استان كردستان كه البته در حوصله اين مقال نمي گنجد، و با توجه به شروع جنگ ۸ ساله ایران - عراق و تشكيل قرارگاه حمزه سيدالشهداء كه بوسيله جوانان آذربايجاني تشكيل شده بود و متعاقب آن درگیریهای شدید بین نیروهای دموکرات و کومله (در سال ۱۳۶۰ پايگاههاي اصلي حزب دموكرات به خاك عراق منتقل شد.) (۷) ولي اين به معناي دفع كامل فتنه اكراد نبود، چرا كه آنان تا سالهاي پاياني جنگ، بصورت مسلحانه در منطقه غرب آذربايجان حاضر بودند و در اين مدت علاوه بر راهزني و غارت روستاها و به اسارت گرفتن مردم عادي، ترور افسران و حتي سربازان ژاندارمري و سپاهي با شدت فراواني در جريان بود كه شايد فاجعه قتل عام تمامي سربازان ژاندارمري و سپاهيان مستقر در سه راهي “دَرَله”(دارلك) و مثله نمودن ايشان در تاريخ ۲۲ ارديبهشت ۱۳۶۰ معروفترين آنها باشد كه “شهيد اميني” نيز در اين كشتار وحشيانه بهمراه ديگر جوانان غيرتمند آذربايجان بشهادت رسيدند.
حال معلوم نبود كه آنان دنبال چه بودند، اگر با حكومت جمهوري اسلامي مشكل داشتند پس چرا مردم تورک غرب آذربايجان را ناجوانمردانه قتل و غارت ميكردند و مشكلات سياسي خود را به اين مردم مظلوم تعميم ميدادند؟ كما اينكه آنان با وحشيگريها و سياستهاي ضد بشري خود علاوه بر ايجاد ناامني شديد در منطقه، فرصتهاي سرمايه گذاري بخش دولتي را در منطقه گرفتند (يا حداقل بهانه دست دولت دادند) و نيز باعث فراري شدن سرمايه داران و كوچ اجباري تعداد كثيري از اهالي غرب آذربايجان گرديدند كه خود بحث درازي دارد.
درسهايی که بايد از جنگ سولدوز (نقده) آموخت:
اولا: جنگ سولدوز (نقده) ما را در شناختن نیات و اهداف و ماهیت واقعی اکراد افراطی کمک میکند. چه کودکان و زنان و مردانی بی دفاع و بیگناه که قربانی آرزوهای خیالی و تجاوزگرانه اکراد شده اند. شایان ذکر است در آن مقطع زمانی تمامی جنایات در زمان رهبری قاسملو صورت گرفته اند.
ثانیا : اگر امروز مردم دلاور و غیرتمند سولدوز (نقده) که میتوان آنها را (سمبل استقامت و غیرت) آذربایجان دانست، در مقابل اکراد آگاهانه و قاطعانه ایستاده اند، دلیلش اینست که در جنگ با اکراد این خود مردم بودند که با تشکیل هسته های مقاومت، منطقه را و به عبارتی صحیحتر آذربایجان را نجات دادند و منتظر نیروهای تهران که یا بیایند یا نیایند نشدند. و امروز نیز این خود مردم هستند که جدای از سیاستهای حاکمیت، در برابر متجاوزان کرد و ادعاهای واهی آنها ایستاده اند و اکراد در سولدوز کاری نمیتوانند بکنند.
ثالثا: در جنگ سولدوز (نقده) تنها اشتباهی که باز از روحیه بیش از حد مهربان و یا به عبارتی بهتر مهربانی های بی مورد ما سرچشمه میگیرد اینست که پس از جنگ سولدوز (نقده) اکراد ساکن نقده به شهرهایی نظیر سويوق بولاغ (مهاباد) و… فرار کردند، اینها کسانی بودند که حزب دموکرات کردستان را در رسیدن به نیاتش در سولدوز (نقده) یاری داده بودند و در کشتارها و غارتها فعالیت اساسی داشتند، ولی مردم سولدوز پس از چند ماه از جنگ آنها را به شهر بازگرداندند!!! و چشم خود را بر خیانت ها و جنایتهای آنها بستند و این اشتباهی بزرگ و سئوال برانگیز بود.
منابع:
۱-نشریه سیاسی-راهبردی چشم انداز، فروردین ۱۳۸۲، ص۲۱
۲-هاشمی و انقلاب، مسعود رضوي، انتشارات همشهري، چاپ دوم ص۲۸۵
۳- كردستان، شهيد چمران، چاپ هفتم، انتشارات فرهنگ اسلامي ص۳۹
۴- چشم انداز ص۲۳
۵- روزنامه كيهان، مصاحبه با حجت الاسلام حسني، شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۱
۶- چشم انداز ص۲۳
۷- تحولات قومي در ايران،دكتر مجتبي مقصودي، چاپ اول ص۳۰۶
حزب دموكرات كردها كه اساسا حزبي ماركسيستي و لنينيستي بود، پس از انقلاب ۱۳۵۷ بعنوان حزب سوسيال دموكرات با سياستهاي شديدا ملي گرايانه و روشي مسلحانه به رهبري “دكتر عبدالرحمان قاسملو” وارد صحنه شد. در اين هنگام حزب زحمتكشان كردها (كومله) نيز با افكار چپي و مائوئيستي كه البته از ضعف ايدئولوژيك رنج ميبرد و خود را پيشاهنگ پرولتارياي كردها مي دانست، با خط مشي مسلحانه وارد جريانات سياسي منطقه گرديد. زمانيكه تنها ۸ روز از عمر انقلاب ۱۳۵۷ گذشته بود، در ۳۰ بهمن ۱۳۵۷ اكراد پادگان خانا (مهاباد) را غارت كردند.
“غني بلوريان” از اعضاي اصلی حزب دموکرات كه بدليل اختلاف با خط مشي حزب دموكرات در سال ۱۳۵۹ به همراه گروه ۷ نفري از اين حزب جدا شدند در خاطراتش در “کتاب ئاله کوک” (برگ سبز) مي نويسد: (دكتر قاسملو لحظه به لحظه با اشخاص مختلفي تماس مي گرفت و نقشه اشغال پادگان را ميكشيد. نامبرده در اين خصوص چيزي به من نمي گفت. من از كانال ديگري از كارهايش مطلع بودم. به او خبر دادم قبل از اينكه اتفاقي بيفتد بهتر است ما كردها در برابر دولت موقت بازرگان كاري نكنيم. اگر تو بر اين امر اصرار داري كه مساله كرد بايد از طريق صلح آميز حل شود، لازم است از اين طريق حركت كنيم. نامبرده گفت: (آنجا (پادگان خان (مهاباد)) مركز شر است بايد جمع آوري گردد.) بلوريان مي نويسد پاسخ دادم: اين حرف شما با تفكرات حزب مغايرت دارد اگر ما به صلح ايمان داريم و ميخواهيم از طريق مسالمت آميز مساله كرد را حل كنيم، نبايد كاري كنيم كه براي خود مشكل درست كنيم. غني بلوريان مي نويسد: روز ۳۰ بهمن ساعت ۱۱:۲۰ همانروز پادگان خانا (مهاباد) خلع سلاح شد.))(۱)
اهميت نوشته هاي بلوريان از اين جهت است كه چهره واقعي قاسملو و اهداف حقيقي حزب دموکرات کردها ایران را روشنتر مي نماياند. قاسملو در آن مقطع زماني حساس منطقه، رفتاري متجاوزكارانه از خود نشان داد و پادگان خانا (مهاباد) را ريشه شر ميداند. در واقع او چون هدفش استيلا بر مناطق کردنشین و نیز غرب آذربايجان بود، پادگان خانا (مهاباد) سدي محكم در برابر خواسته وي و حزب مطبوعه اش محسوب مي شد همچنين امكان مسلح تر شدن اعضاي حزب را ممكن مي ساخت. در واقع خلع سلاح پادگان خانا (مهاباد) مقدمه ايي بود براي جريانات خونين پاوه، سنندج، سقز، پادگان جلديان، جنگ سولدوز (نقده) و … كه البته ذكر همه آنها در حوصله اين مقال نمي گنجد و ما به جنگ نقده خواهیم پرداخت.
پس از جريانات پادگان خانا (مهاباد) و درست يكماه پس از انقلاب ۱۳۵۷، قاسملو خواست و اهداف دموكرات را چنين بيان ميكند: (خلق كرد فقط خودمختاري ميخواهد.) (۲) هرچند سخن وي مسلما شامل همه مردم كرد نمي شد، اما مساله مهم اينست كه او در اينجا از خلق كرد صحبت مي كند ولي بعدا اين خود مختاري طلبي را كه اصولا بايد از حاكميت طلب نمايد با ريختن خون مردم بيگناه و مظلوم تورك شهرهاي سولدوز (نقده)، خانا و … و تلاش جهت ضميمه نمودن مناطق ترك نشين به جغرافياي تخيلي كردها دنبال مي نمايد و منطقه را با چالشي عظيم و خطرناك مواجه مي سازد.
حال اگر در آنزمان قاسملو خودمختاري مي خواست بايد آنرا از حاكميت ايران طلب ميكرد ولي در ادامه خواهيم ديد كه وي و يارانش با ايجاد وحشت در غرب آذربايجان و ريختن خون توركها كه خود بزرگترين قرباني در بعد مسائل ملي در ايران هستند بدنبال خواسته هاي خود بودند و اين همان اشتباه بزرگي بود كه نهايتا به شكست دموكرات در غرب آذربايجان انجاميد و حتي لطمات جبران ناپذيري را بر ديگر گروههاي غير نظامي هويت گراي آنروز آذربايجان و اعراب و توركمنها وارد ساخت. شايان ذكر است در آن مقطع زماني علاوه بر قاسملو كه رهبر ملي بخشي از كردها بود، شيخ عزالدين حسيني (امام جمعه وقت مهاباد) نيز رهبري مذهبي اكراد را در اختيار داشت كه با هماهنگي همديگر فتيله هاي جنگ قومي – مذهبي در منطقه را روشن نموده بودند و علنا ادعاهاي ارضي خود بر نواحي غرب آذربايجان را اعلام ميداشتند و كينه هايي ايندو ملت را فزونتر ميكردند، امري كه بيشترين منفعت آنرا شووينيستهاي نژادپرست فارس بردند.
پس از اينكه اكراد پادگان خانا (مهاباد) را خلع سلاح نمودند و پس از سازماندهي، با لشكري كاملا مسلح كه تعدادشان بيست هزار تن يا حتي بيشتر عنوان شده، جهت برگزاري ميتينگ حزبي راه نقده را در پيش گرفتند! سولدوز (نقده)ايي كه تنها ۱۲ درصد آنرا كردها تشكيل ميدادند. حال چرا سولدوز (نقده) محل برگزاري ميتينگ انتخاب شده بود، سوالي مهم و تعيين كننده است. آنها در راستاي تحقق استقلال كردها عمل مي كردند اما جغرافيايي كه مد نظرشان بود رويايي و تخيلي بنظر ميرسيد. بدينگونه كه آنان همانند شيخ عبيدالله و سيميتقو و … دچار (اشتباه شديد استراتژيك) شده بودند و بدون عبرت گرفتن از گذشته، بازهم با روشي مسلحانه و زورگويانه و تجاوزگرانه ادعاهاي كذايي ارضي خود را بر غرب آذربايجان عنوان نموده بودند لذا به گفته “چمران” (سولدوز (نقده) دروازه آذربايجان است و براي وصول به اشنويه، جلديان و پيرانشهر حياتي است و براي نفوذ به آذربايجان، سيطره بر سولدوز (نقده) ضروري بود.) (۳) با اين اوصاف دليل حمله به سولدوز (نقده) مشخص ميشود.
در جريان ورود اكراد مسلح به سولدوز (نقده)، توركها كه به نيات پليد و روحيات طمع كارانه اكراد افراطي آگاه بودند جهت جلوگيري از ايجاد حساسيت و تنش و خونريزي سعي در متقاعد ساختن سران حزب جهت برگزاري ميتينگ در نقطه ايي ديگر مي نمايند. “ابريشمي” در كتاب “مساله كرد در خاورميانه” مي نويسد: (برخي از آدمهاي محترم و روحانيون تورک آمدند پا در مياني كردند، با دفتر حزب تماس گرفتند (بعدها بلوريان مطلب را تاييد ميكند) بلكه اين مراسم مسلحانه برگزار نشود. كما اينكه بلوريان تاييد مي كند و مي نويسد: توركهاي سولدوز (نقده) نامه ايي به حزب مي نويسند و مي گويند توركهاي سولدوز (نقده) از اين اقدام شما ناراضي اند و نمي خواهند شما به صورت مسلحانه اقدام به برگزاري مراسم بكنيد و پيشنهاد مي كنند كه اين مراسم در كنار شهر برگزار شود.) (۴)
اما اين اقدام مردم شهر بي فايده بود و حتي “قاسملو” و “ملا صلاح” (روحاني وقت اكراد سولدوز) در تماس با ريش سفيدان شهر، تخليه و تسليم شهر را خواستار مي شوند! كه البته با پاسخهاي قاطع و شجاعانه ريش سفيدان شهر مواجه مي شوند. به هر روي كردها وارد سولدوز (نقده) شده و در استاديوم ورزشي شهر جمع ميگردند. در اين هنگام با شليك گلوله ايي، كردهاي تا دندان مسلح به خيابانهاي شهر ريخته و شروع به شليك بطرف مردم بيگناه تورک و كشتار آنان مينمايند. مردم بي دفاع ولي غيرتمند و جسور سولدوز (نقده) بجاي فرار و تسليم شهر به لشكر ياغيان كرد، با معدود اسلحه هايي كه در اختيار داشتند از خود و خانواده و ناموس شخصي و ملي شان و وطن خود دفاع مي كنند.
گفته میشود شمار سلاح های تورکها تنها ۴۰۰ یا ۵۰۰ قبضه اسلحه کمری یا سبک جنگی بود و اکراد با لشکری ۲۰ هزار نفری با تمامی ادوات جنگی اعم از تانک، توپ، مسلسل و … به سولدوز (نقده) هجوم آورده بودند. مردم شهر بوسیله حدود ۴۰۰ قبضه اسلحه سبک و در اختيار گرفتن “قالا باشي” (تپه ايي در وسط شهر) و بام ساختمانهاي خيابان امام بر شهر مسلط ميشوند و تعداد كثيري از ياغيان كرد كشته ميشوند و عده زیادی از اکراد نیز بنا بر سنت اجدادشان متواری میشوند. اما كثرت اكراد مسلح و قلت (کمبود) سلاح در بين توركها باعث ميشود كه تعداد زيادي از زنان و كودكان و مردم بيگناه و مظلوم سولدوز (نقده) قرباني آرزوهاي تخيلي اكراد افراطي شده و در خون خود بغلطند.
بهمين جهت پس از ۳ روز از شروع جنگ، “حجت الاسلام حسني” (امام جمعه وقت اورمیه) پس از دادن يك اطلاعيه راديويي و دعوت از مردم جهت دفع فتنه اكراد، بهمراه نيروهاي مردمي از اورمیه وارد سولدوز (نقده) ميشوند و پس از ۴ روز جنگ خونين و كشته شدن تعداد زيادي از مردم و نيز اكراد متجاوز، اكراد بازهم بنا بر سنت ديرينه شان فراري شده و سپاه عظيم آنها با شكست مفتضحانه و حقيرانه خود براي چندي متلاشي ميشود.
در خصوص جنايات اسفناك دموكراتها در آن يك هفته “حسني” ميگويد: (فرداي آنروز ظهر بود كه من از دو خانه ديدن كردم كه در يكي از آنها يازده نفر را سر بريده بودند كه از ديدن آنها خيلي نارحت شدم. مثلا (کردها) سر دخترك ۳ ساله ايي را بريده بودند و با سه سيخ به سينه مادر ۲۳ ساله اش چسبانده بودند. پيرمرد و پيرزن هم بين آنها بود. ۲۲ نفر ديگر را هم در جايي ديگر با طناب اعدام كرده بودند. در خانه ايي ديگر جواني را با تبر قطعه – قطعه كرده بودند. عاملين اين جنايتها كساني بودند كه ادعاي دموكرات بودن داشتند.) (۵)
بهر حال اكراد افراطي اينبار نيز اشتباه بزرگي را مرتكب شدند. آنان با قتل عام و كشتار مردم بي دفاع تفكرات و ايده هاي شوم خود را بيش از پيش نمايانتر ساختند. جنگ سولدوز (نقده) با مقاومت دليرانه اهالی شهر و نيروهاي كمكي، باتلاقي شد براي اكرادي كه در اصل تماميت ارضي ايران و قسمتهاي غربي آذربايجان را مورد هدف قرار داده بودند، هرچند كه دفع اين فتنه براي مردم دلاور خطه سولدوز هزينه ها و تلفات سنگيني را در بر داشت. (استفاده از لفظ تماميت ارضي ايران به خاطر دارا بودن شناسنامه بين المللي در حال حاضر استفاده ميشود-باي بک)
حادثه دوم در سولدوز (نقده) زماني رخ داد كه جوانمردان اهل سولدوز (نقده) به فرماندهي شهيد گرانقدر “سید جعفر طاهری” (فرمانده وقت جوانمردان نقده) جهت دفاع و حفاظت از پادگان جلديان (در ۱۵ کیلومتری جاده سولدوز (نقده) به خانا «پیرانشهر») در برابر تهاجم و غارت اكراد مامور حفاظت از آنجا شده بودند. گروه ۱۸ نفره از اين سربازان دلير آذربايجان در يكي از روزها كه از جلديان به سولدوز (نقده) بازميگشتند، در حوالي روستاي كردنشين”قارنا” مورد حمله غير منتظره اكراد واقع شدند و اكراد همه آنها را قتل عام و شهيد كردند تنها يكنفر از آنان بنام (خ.پ) زخمي شده و خود را به سولدوز (نقده) رسانيد و مردم شهر را از جنايت صورت گرفته مطلع نمود.
گروههايي از مردم شهر به محل فاجعه عزيمت كردند و با ديدن اجساد جوانان صادق و پاك خود كه گناهي جز دفاع از خاك مقدس وطن نداشتند، به عاملان اين جنايت حمله نموده و آنها را به سزاي عمل خود رساندند. متاسفانه مساله قارنا از جانب اكراد افراطي بصورتي تحريف شده و يكطرفه بيان ميشود، يعني آنان فقط قسمت دوم اين فاجعه يعني حمله گروههاي از مردم به قارنا را مورد توجه قرار ميدهند و قسمت اول و اصلي چنين فاجعه ايي يعني به شهادت رساندن ۱۷ تن از جوانان رشيد نقده بوسيله اكراد را كه دليل حمله مردم به قارنا بود را اصلا بزبان نمي آورند!
البته در مساله قارنا بايد خيلي از مسائل را در نظر داشت، مخصوصا اينكه مگر نه اين بود كه ناامني و كشتار جاري در منطقه حاصل تلاشهاي اكراد جهت استقلال كردها و تجزيه آذربايجان و ضميمه نمودن اراضي غربي آن بخاك تخيلي كردها بود و مردم تورك نيز هميشه در اين جريانات در حالت و موضعي دفاعي قرار داشتند و طبيعتا در مقابل متجاوز، از خانه و كاشانه و سرزمين آبا و اجدادي و ناموس خود دفاع ميكردند؟
بهرصورت حمله به سولدوز (نقده) و اشتباه صورت گرفته توسط اكثريت قريب به اتفاق رهبران سياسي كردها مورد پذيرش ميباشد. (بعدها”عبدالله حسن زاده” دبيركل وقت حزب دموكرات در جلد اول كتاب “نيم قرن مبارزه” بيان ميكند كه در فاجعه سولدوز (نقده)، رهبران حزب سهل انگاري كردند و در دام خطرناكي افتادند.) (۶)
اما پس از سركوب فتنه اكراد در سولدوز (نقده)، آندسته از اكراد ساكن سولدوز (نقده) كه فراري شده بودند به شهر بازميگردند. مردم سولدوز (نقده) آنان را پذيرفته و چشم خود را به خيانتها، كشتارها و غارتهاي صورت گرفته مي بندند!!! و سياستي كه متضمن امنيت منطقه باشد را اتخاذ ميكنند. هرچند كه كردها هيچگاه چنين سياستي را در شهرهاي ديگر همانند “خانا” (پيرانشهر فعلي) پيشه خود نكردند بگونه ايي كه خيل عظيمي از توركهاي ساكن آنجا كه اموالشان بوسيله اكراد غارت شده بود و جانشان نيز در معرض خطر بود به شهرهاي ديگر مهاجرت اجباري نمودند ولي آنان هيچگاه اجازه بازگشت به شهر و ديار خود را نيافتند و تركيب جمعيتي خانا تغيير بزرگ و كاملا محسوسي نمود و شمار اكراد آن شهر فزوني يافت.
پس از جنگ سولدوز (نقده) و جريانات شهرهاي كردنشين استان كردستان كه البته در حوصله اين مقال نمي گنجد، و با توجه به شروع جنگ ۸ ساله ایران - عراق و تشكيل قرارگاه حمزه سيدالشهداء كه بوسيله جوانان آذربايجاني تشكيل شده بود و متعاقب آن درگیریهای شدید بین نیروهای دموکرات و کومله (در سال ۱۳۶۰ پايگاههاي اصلي حزب دموكرات به خاك عراق منتقل شد.) (۷) ولي اين به معناي دفع كامل فتنه اكراد نبود، چرا كه آنان تا سالهاي پاياني جنگ، بصورت مسلحانه در منطقه غرب آذربايجان حاضر بودند و در اين مدت علاوه بر راهزني و غارت روستاها و به اسارت گرفتن مردم عادي، ترور افسران و حتي سربازان ژاندارمري و سپاهي با شدت فراواني در جريان بود كه شايد فاجعه قتل عام تمامي سربازان ژاندارمري و سپاهيان مستقر در سه راهي “دَرَله”(دارلك) و مثله نمودن ايشان در تاريخ ۲۲ ارديبهشت ۱۳۶۰ معروفترين آنها باشد كه “شهيد اميني” نيز در اين كشتار وحشيانه بهمراه ديگر جوانان غيرتمند آذربايجان بشهادت رسيدند.
حال معلوم نبود كه آنان دنبال چه بودند، اگر با حكومت جمهوري اسلامي مشكل داشتند پس چرا مردم تورک غرب آذربايجان را ناجوانمردانه قتل و غارت ميكردند و مشكلات سياسي خود را به اين مردم مظلوم تعميم ميدادند؟ كما اينكه آنان با وحشيگريها و سياستهاي ضد بشري خود علاوه بر ايجاد ناامني شديد در منطقه، فرصتهاي سرمايه گذاري بخش دولتي را در منطقه گرفتند (يا حداقل بهانه دست دولت دادند) و نيز باعث فراري شدن سرمايه داران و كوچ اجباري تعداد كثيري از اهالي غرب آذربايجان گرديدند كه خود بحث درازي دارد.
درسهايی که بايد از جنگ سولدوز (نقده) آموخت:
اولا: جنگ سولدوز (نقده) ما را در شناختن نیات و اهداف و ماهیت واقعی اکراد افراطی کمک میکند. چه کودکان و زنان و مردانی بی دفاع و بیگناه که قربانی آرزوهای خیالی و تجاوزگرانه اکراد شده اند. شایان ذکر است در آن مقطع زمانی تمامی جنایات در زمان رهبری قاسملو صورت گرفته اند.
ثانیا : اگر امروز مردم دلاور و غیرتمند سولدوز (نقده) که میتوان آنها را (سمبل استقامت و غیرت) آذربایجان دانست، در مقابل اکراد آگاهانه و قاطعانه ایستاده اند، دلیلش اینست که در جنگ با اکراد این خود مردم بودند که با تشکیل هسته های مقاومت، منطقه را و به عبارتی صحیحتر آذربایجان را نجات دادند و منتظر نیروهای تهران که یا بیایند یا نیایند نشدند. و امروز نیز این خود مردم هستند که جدای از سیاستهای حاکمیت، در برابر متجاوزان کرد و ادعاهای واهی آنها ایستاده اند و اکراد در سولدوز کاری نمیتوانند بکنند.
ثالثا: در جنگ سولدوز (نقده) تنها اشتباهی که باز از روحیه بیش از حد مهربان و یا به عبارتی بهتر مهربانی های بی مورد ما سرچشمه میگیرد اینست که پس از جنگ سولدوز (نقده) اکراد ساکن نقده به شهرهایی نظیر سويوق بولاغ (مهاباد) و… فرار کردند، اینها کسانی بودند که حزب دموکرات کردستان را در رسیدن به نیاتش در سولدوز (نقده) یاری داده بودند و در کشتارها و غارتها فعالیت اساسی داشتند، ولی مردم سولدوز پس از چند ماه از جنگ آنها را به شهر بازگرداندند!!! و چشم خود را بر خیانت ها و جنایتهای آنها بستند و این اشتباهی بزرگ و سئوال برانگیز بود.
منابع:
۱-نشریه سیاسی-راهبردی چشم انداز، فروردین ۱۳۸۲، ص۲۱
۲-هاشمی و انقلاب، مسعود رضوي، انتشارات همشهري، چاپ دوم ص۲۸۵
۳- كردستان، شهيد چمران، چاپ هفتم، انتشارات فرهنگ اسلامي ص۳۹
۴- چشم انداز ص۲۳
۵- روزنامه كيهان، مصاحبه با حجت الاسلام حسني، شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۱
۶- چشم انداز ص۲۳
۷- تحولات قومي در ايران،دكتر مجتبي مقصودي، چاپ اول ص۳۰۶